شانزده ساله كه بود، هر روز صبح زودتر از خواب بيدار ميشد. فقط به اميد اينكه بتواند حين رفتن به مدرسه، دقايقي جلوي پنجرهي خانهشان بايستد و او بيايد لب پنجره و موهايش را شانه كند. و او نگاهش كند، لبخندي بزند، او هم چشمكي و هر دو بروند. يك روز همين كه منتظرش ايستاده بود، ديد كه مردي با ركابي لكّهداري آمد، پنجره را باز كرد و خميازهي بلندي كشيد و بعد سيگاري روشن كرد. حالا شصت و يك سالش است. هر روز با ركابي لكّهدارش لب پنجره ميرود، خميازه ميكشد و سيگار دود ميكند. بعد سوار ماشين گرانقيمتش ميشود، به آژانس مسكنش ميآيد و سعي ميكند تا پايان روز، تا آنجا كه ميتواند در جابهجا كردن آدمها و خانههايشان به آنها كمك كند. حالا شانزده سالگياش جز لطيفهي مبتذلي نيست كه گاهي به درد خنديدن ميخورد، البتّه اگر به يادش بيافتد.
پينوشت ۱: اين را ميتوانيد تلاشي مذبوحانه براي نوشتن بدانيد. هر چه باشد، به آن نياز داشتم. براي اينكه قلمم خشك نشود.
پينوشت ۲: پست بعدي... به زودي!

مايكل جكسون بر اثر عارضهي قلبي به رحمت ايزدي پيوست. خوب حالا من ِ نوعي چه كار كنم؟! درست است كه جكسون (رحمة الله عليه) در زمينهي موسيقي پديدهاي بس شگرف و جريانساز بوده، هست و خواهد بود، امّا اين دليل نميشود كه از او خوشم بيايد. جكسون براي من تقريباً چيزي بود مثل پديدهي فوتبال. هر دو پرطرفدار هستند، هر دو شلوغ و پرهيجاناند و هر دو حواشي بسياري دارند. البتّه الآن فقط يكيشان، فوتبال، حواشي را دارد. امّا اين دو پديده براي من از يك نظر ديگر هم مشابهاند. من علاقهاي به هيچكدامشان نداشته و ندارم. عليرغم تمام اين مسايل وقتي شنيدم مايكل جكسون به لقاءالله پيوست كمي متأسّف شدم. چون با اينكه از او خوشم نميآيد، نميتوانم تأثيرش را بر موسيقي منكر شوم. تنها آثاري كه مرگ جكسون بر من گزاشتند يكي همين تأسف اندك است و ديگري دعا!

حالا اينكه مرگ شخصي مثل مايكل جكسون (رحمة الله عليه) ميتواند چه ارتباطي با دعا داشته باشد، شايد ابتدا پيچيده به نظر برسد، امّا چندان سخت نيست. وقتي خبردار شدم كه او به ديدار معبود شتافته است، اوّل همان حسّ تأسف سراغم آمد كه البتّه ناپايدار بود. اندكي پس از آن دست به دعا برداشتم. چرا؟ دليل ساده است. وقتي هنرمندي كه دوستش نداريد ميميرد، شما بلافاصله به ياد هنرمند محبوب خودتان ميافتيد. از اين نظر بود كه با شنيدن خبر رفتن جكسون به ديار باقي، از خداوندگار جهان آفرين طول عمر حضرات عظام مارتين اسكورسيزي (حفظه الله) و لئونارد كوهن (حفظه الله) را مسئلت كردم و اميدوارم خدا اين دعاي من را مستجاب فرمايد. آمين!

اين هم از قضيهي دعا كه روشن شد. باقي است همان باقي قضايا كه البتّه چندان زياد هم نيست. يكي دو نكتهي جزئي (البتّه به ظاهر جزئي) است كه ميگويم و شماي خواننده را به خير و سلامت و ما را به سلامت و خير. اوّل اينكه چندي است در حال مطالعهي مجموعه كتب «نارنيا» هستم. فعلاً اگر بخواهم در يك كلمه توصيفش كنم ميتوانم بيبرو و برگرد بگويم فوقالعاده، امّا هنوز حدود چهارصد صفحه از كلّ هزار و سيصد و پنجاه صفحهي مجموعهي هفت جلدي باقي است. پس نميشود نظر قطعي داد. هر چند تقريباً مطمئنم پس از اتمام كتابها روي اين نظرم استوارتر شوم تا اينكه تغييرش دهم. اين مورد اوّل بود. و امّا مورد دوم.

از اينجا به بعدش طرف خطابم شخص بهخصوصي است، كساني كه تمايلي به خواندن ندارند، نخوانند!
بله، ميگفتم، و امّا مورد دوم. آخر اخوي گرام، عزيز ِ دل من، خدا را خوش ميآيد اينطور برادرت را بيخبر بگزاري؟! بالاغيرتاً خبري از خودت به ما بده و از نگراني درمان بياور. باور كن آنقدر از تو بيخبرم و آنقدر «تلفن همراه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد» شنيدهام، كه Online بودن ID يات برايم دلگرم كننده است. ما كه از تو خبر نداريم، ولي اميدوارم هرجا كه هستي، شاد و خوش و سلامت باشي. اگر هم وقت كردي زنگي به اين داداش كوچك خودت بزن و از نگرانياش در بيار!
زنده باشي داداش من...

هر جاي دنيا، تقريباً از هر وسيله و ابزاري براي اعلام اعتراض استفاده ميشود. بيلبورد، پلاكارد، پارچهنوشته، كاغذنوشته، انواع لباسها، اشيايي به رنگهاي مختلف و بسياري موارد ديگر. در بين اين ابزار كه انزجار شخص معترض را فرياد ميكنند، بعضي چيزها به قول معروف، نسبت به باقي وسايل، جيغتر هستند و بيش از باقي موارد توي چشم و در معرض عموماند. لباس يكي از آن موارد است. لباس اعم از پيراهن، تيشرت، مانتو، جليقه يا حتّي البسهي رسميتر مثل كت، خيلي چيزها را ميتوانند فرياد بزنند. رنگ لباس و طرح يا نوشتهي روي آن هم زباني است كه آن تكّه پارچه، با آن فريادش را سر ميدهد. در همين شلوغيهاي اخير ايران خودمان، رنگ نقش موثرتري داشت. ابتدا سبز و سفيد، و بعد سياه. جالب ميشود اگر كسي اين تلخي سياهپوشان را با شوخي گزندهاي در آميزد تا هم اعتراضش را فرياد زده باشد و هم ناراحتياش را منكر نشده باشد. همهي اينها را گفتم كه برسم به اين تيشرت:
رويش را كه حتماً خوانديد. اگر موفّق به خواندنش نشديد، روي آن نوشته شده:
I DON'T NEED SEX
THE GOVERNMENT FUCKS ME EVERY DAY
اين همان شوخي گزندهاي بود كه از آن گفتم... طنزي به رنگ سفيد، نقش بسته بر تنپوشي سياه. حال ديگر از رابطهي بين معناي جمله و رنگبندي چيزي نميگويم تا خود حديث مفصّل بخوانيد از اين مجمل!