تبليغاتX
A Beautiful Mind

            پيش­نوشت1: معذرت مي­خواهم. معذرت مي­خواهم كه خبر نمي­گيرم، كه خبر نمي­دهم، كه خبر نمي­كنم، كه خبر را پي­گيرم، نه آن خبر را كه به تو مربوط است. نه آن خبر را كه تويي. معذرت مي­خواهم... معذرت مي­خواهم...

            پيش­نوشت2: از تو خواستم درخواستم را فراموش نكني... اميدوارم كه حافظه­ي خودم هم نخوابد مثل ساعتم! اميدوارم من نيز... تو را... فراموش... نكنم...

            پيش­نوشت3: ببين، هميشه مي­گفتي چرا آخر از همه؟! ببين... بعد از اين همه مدّت و... اوّل از همه... اوّل از همه!

عكس مربوط: Romeo And Juliet

 

            پيش­نگارش: جرئت نمي­كردم كه «راننده تاكسي» را دوباره ببينم! مي­ترسيدم از فيلم و اين از من بعيد بود! از كمتر فيلمي اين­چنان وحشتي داشته­ام. و راننده تاكسي يكي از آن معدود آثار است. ولي بالاخره دوباره ديدمش. لذّت بخش بود. خيلي زياد. مخصوصاً پس از فاصله­اي چند ساله. و تغييراتي كه در اين مدّت رخ داده.

 

كابوي نيمه­شب1

            «مارتين اسكورسيزي» كارگردان كم­نظيري است چون فيلم­هاي كم­نظيري مي­سازد. اغلب آثار اسكورسيزي تكرار ناشدني هستند و اين تقريباً به مشخصّه­ي كارهايش تبديل شده. از آن­جا كه تار فيلم­هاي او در پود معضلات و مشكلات اجتماعي جامعه­ي آمريكا تنيده شده و از آن نظر كه اين مسائل روز به روز در حال تغيير و دگرگوني­اند، از اين جهت بازسازي فيلمي نظير فيلم­هاي اسكورسيزي مشكل است. اگر كارگرداني روزي بخواهد تقليدي صرف از آثار او بكند مشخصّاً با شكست روبه­رو خواهد شد چرا كه حرف­هايي كه آن روزها و در زمان ساخت فيلم داغ بوده­اند، ديگر قديمي شده­اند و فقط بانگ اعتراضي از آن باقي مانده كه تا ابد پژواك آن به گوش خواهد رسيد. و از همين رو است كه نظاير «راكي»، هرچند اسكاربرده، تاريخ مصرف دارند و امثال راننده تاكسي، هر چند مظلوم و بي­نصيب، ماندگارند و تكرارناشدني و صد البتّه شما مي­توانيد مطمئن باشيد كه هرگز شش قسمت از راننده تاكسي را نخواهيد ديد!!!

            در ابتداي فيلم ابري از بخار فاضلاب را مي­بينيم. ناگهان يك تاكسي زردرنگ مشهور نيويوركي ابر را مي­شكافد و از آن مي­گذرد. لحظاتي بعد، بخار دوباره جاي اوّليه­ي خود را باز مي­يابد و موسيقي هراس­انگيزي به گوش مي­رسد. آن ابر و بخار نماد جامعه­ي متشنج آمريكايي اواخر دهه­ي 60 و 70 ميلادي است. جامعه­اي كه با جنگ در خارج از كشور، گروه­هاي زيرزميني ضدّجنگ در داخل كشور، ترور رؤساي جمهور و فرمانداران ايالت و اشخاص سرشناس و دروغگويي رئيس­جمهورش سرگرم بود! به همان اندازه كثيف و درهم و شلوغ است كه آن بخار معلق. امّا از ديد آمريكايي­ها قضيه طور ديگري است. اكثر آن­ها در گيجي و مستي وهم­آلودي به سر مي­برند. وقايع مختلف را مي­بينند و فقط نظاره­گرند. كلوزآپي كه از چشم­هاي «رابرت دنيرو» گرفته شده، همان چشم­هاي ملّت آمريكاست. رنگ­هاي مختلف به شدّت بر آن مي­تابند، امّا تصويري كه يك شهروند آمريكايي مي­بيند از پشت شيشه­هاي خيس است. تصويري كه مي­بيند تصويري غيرواقعي است و اغراق شده. در واقع جامعه­ي آمريكا از خارج همان توده­ي بخار است و از داخل يك تصوير موهوم و سرگرم كننده. موسيقي «برنارد هرمن» به القاء اين حس كمك شايان كرده است. در لحظاتي كه ما شاهد كلوزآپ چشم­هاي «تراويس» هستيم موسيقي ملايمي به گوش مي­رسد كه آن حس آرامش موهوم را تقويت مي­كند و هنگامي كه نماهاي مديوم شات و لانگ شات خيابان و ابر بخار را مي­بينيم، موسيقي حالتي ترسناك و تهديدكننده به خود مي­گيرد.


            فيلم پس از آغاز شدن با اين مقدّمه­ي كوتاه، بلافاصله داستان دگرديسي تدريجي تراويس را بيان مي­كند. حركتي تدريجي كه مرحله به مرحله و آهسته آهسته شكل مي­گيرد. اساساً انتخاب نام تراويس (Travis) براي شخصيّت اصلي فيلم نيز از همين تغيير و دگرديسي نشأت مي­گيرد. Travis به Travel شباهت لغوي فراواني دارد و Travel به معناي سفر كردن و جا­به­جايي است.

            مرحله­ي نخست: از شخصيتي بي­هدف، به كسي با هدف اشتباه!

            تراويس كسي است كه بي­خوابي دارد. تصوّر او اين است كه با كار كردن مي­تواند بي­خوابي­اش را التيام دهد و به خواب رود. تراويس در اين­جا نماد ملّت آمريكاست. ملّتي كه با مشكلاتي در پس­زمينه­ي ذهن خويش درگير است و اين مشكلات، مشكلات جديدي برايش فراهم آورده­اند. مشكل اصلي جنگ ويتنام است و البته تراويس كهنه­سرباز جنگ ويتنام است، و مشكلات ديگر، درگيري­هاي داخل كشور. مشكل اصلي تراويس مشكلات جامعه­اش است و مشكل فرعي او بي­خوابي­اش. ملّت آمريكا و در اين­جا تراويس براي سرپوش گزاشتن بر مشكلات، متوسل چاره­اي مي­شوند و به كار كردن پناه مي­برند. به هر قيمتي و در هر جايي كار مي­كند تا از مشكلش فرار كند. وقتي مسئول پذيرش كمپاني تاكسي­راني از تراويس مي­پرسد:«مي­خواي شبا كار كني؟ برانكس جنوبي؟ هارلم؟» تراويس پاسخ مي­دهد:«من هر وقتي و هر جايي كار مي­كنم.» و وقتي باز با تأكيد بيشتر مي­پرسد:«تو تعطيلات يهودي­ها هم كار مي­كني؟» پاسخ تراويس عوض نمي­شود:«هر زماني، هر جايي.» تراويس، كهنه­سرباز ولگرد، هدفي پيدا مي­كند: پايان دادن دردهايش. و براي اين كار تصميم مي­گيرد خود را مشغول كند. استخدام مي­شود و به رانندگي مي­پردازد. امّا او اشتباه كرده است. در جايي از فيلم تراويس در دفتر يادداشت­اش مي­نويسد:«12 ساعت كار مي­كنم و هنوز نمي­تونم بخوابم. لعنتي!» و همين نشان­دهنده­ي آن است كه تراويس در تعيين هدف دچار اشتباه شده است. كار كردن براي تراويس هدف است. امّا او پس از كار كردن مي­فهمد كه هدف اصلي او رسيدن به آرامش بوده است و نه كار كردن. و در اين­جاست كه او ديگر نمي­تواند تاكسي­اش را كنار بگزارد. «جادوگر»، يكي از آشنايان تراويس، در جايي از فيلم به او مي­گويد:«تو يه شغل داري، بعد تبديل به اون مي­شي.» و تراويس تبديل به شغلش شده است. او با مردم آشنا شده است و معضلات شهر را كاملاً حس مي­كند.

            مرحله­ي دوم: از هدف اشتباه به پختگي اوّليه!

            حال كه تراويس ساعت­ها با تاكسي­اش در نيويورك به گردش مي­پردازد، معضلات اصلي را فهميده است و مي­خواهد آن­ها را حل كند. در جايي از فيلم او مي­گويد:«توي شب همه­جور حيووني بيرون مياد. فاحشه­ها، بدكاره­ها و عوضي­ها، معتادها، عملي­ها. مرض! فساد!» او در همين حين با «بتسي» آشنا مي­شود. تصميم مي­گيرد كه با بتسي صحبت كند و بيشتر با او آشنا شود. او براي كانديداي انتخاباتي محبوب و منتخب بتسي، «چارلز پلنتاين»، شروع به تبليغ مي­كند. امّا در نهايت گويا تصميم دارد كه بتسي را به همان فاحشه­هايي كه هر شب مي­بيند تبديل كند. تراويس او را به تماشاي يك فيلم مبتذل مي­برد و بتسي عصباني شده، به تراويس مي­گويد:«اينجا آوردن من اين معني رو مي­ده كه به من بگي مي­خواي با من سكس داشته باشي!» تراويس پس از اين شكست بيشتر و بيشتر در خود فرو مي­رود. او حالا اوّلين مرحله­ي پختگي خود را پشت سر گذاشته است. البّته با ارتكاب يك اشتباه ديگر.

            مرحله­ي سوم: از پختگي اوّليه به پختگي ثانويه!

            تراويس پس از شكست خود در مسئله­ي بتسي، هر چه بيشتر به جامعه نزديك مي­شود. او قبلاً در يكي از يادداشت­هاي روزانه­اش نوشته است:«باورم نمي­شه يه نفر عمرشو صرف يه خودآگاهي آزار دهنده بكنه. باور دارم كه يه نفر مي­تونه مثل بقيه باشه.» و تمام تلاش تراويس معطوف اين هدف مي­شود كه عمر خود را صرف يك خودآگاهي آزار دهنده نكند و البتّه كاملاً معمولي باشد. مثل بقيه. براي همين تلاش است كه او سعي مي­كند با «آيريس» ملاقات كند و در جايي از فيلم او را با تاكسي تعقيب مي­كند. وقتي كه تراويس كم كم به انتهاي اين مرحله از تكامل و تحوّل شخصيت خود مي­رسد در صحبت كوتاهي كه با مأمور مخفي و محافظ پلنتاين دارد، خود را كاملاً شخصي معمولي جا مي­زند كه يك آدرس معمولي و يك كد پستي معمولي دارد. اين كه تراويس تلاش مي­كند تا معمولي باشد، در جايي از فيلم به وضوح بيان مي­شود. «جادوگر»، دوست و همكار تراويس، در سكانسي از فيلم كه پس از يك صحبت كوتاه متوجّه دغدغه­هاي تراويس مي­شود به او پيشنهاد مي­كند كه سخت نگيرد و مثل مردم معمولي رفتار كند. جادوگر به او مي­گويد:«ادامه بده، دراز بكش، مست شو! هر چيزي! منظورم اينه كه همه­ي ما به گا رفتيم... كم و بيش... مي­دوني كه!» امّا اين تلاش­هاي تراويس براي معمولي بودن جواب نمي­دهد. او آهسته آهسته به فلسفه­ي وجودي خود پي مي­برد و مي­فهمد كه تنهاست. تراويس مي­نويسد:«تنهايي همه جا تو زندگي دنبال من بوده. همه جا. تو كافه­ها، تو ماشين­ها، پياده­رو­ها، فروشگاه­ها، همه جا... هيچ راه فراري نيست. من مرد تنهاي خدام!» با اين تغييرات ناشي از تنهايي، همه چيز آبستن حادثه­اي است كه در حال شكل گرفتن است. حادثه­اي كه تراويس در يادداشت هشتم ژوئن خود به آن اشاره مي­كند:«سپس ناگهان يه تغيير ايجاد مي­شه!» تراويس اسلحه خريداري مي­كند و سعي مي­كند كه خود به اصلاح جامعه بپردازد.

            مرحله­ي چهارم: از پختگي ثانويه به اصلاح ناموفق!

            تراويس پس از خريداري اسلحه­­ها به تمرين­هاي بدني و تير­اندازي مي­پردازد. هدف تراويس ترور كردن چارلز پلنتاين است. از نظر تراويس، و به طور كلّي­تر فيلم و فيلم­ساز، اين سياستمداران هستند كه باعث دامن زدن به فسادهاي جامعه­ي آمريكا در هر زمينه­اي مي­شوند. اين نقطه­نظر بارها در طول فيلم بيان مي­شود. در همان ابتداي فيلم وقتي تراويس مي­گويد:«يه روزي يه بارون واقعي كثافت­هاي توي خيابون رو مي­شوره.» ما تصوير جادّه­اي خيس را مي­بينيم. امّا بر اساس گفته­ي تراويس كثافت­هاي واقعي هم­چنان هستند. اين يعني هر فعّاليتي كه تا به حال از سوي سياستمداران صورت گرفته، ناموفّق بوده و كثافت­هاي واقعي همچنان بر جا هستند. به ضعيف عمل كردن سياستمداران بارها در طول فيلم اشاره مي­شود. كاركنان ستاد انتخاباتي پلنتاين هيچ فعّاليّت به­خصوصي را انجام نمي­دهند و وقتي تراويس شخص پلنتاين را در تاكسي­اش مورد خطاب قرار مي­دهد و از او مي­خواهد كه كار بزرگي در اين زمينه انجام دهد، پلنتاين فقط تأييد مي­كند كه اين مشكلات وجود دارند و از پاسخ سريع، صريح و قطعي طفره مي­رود. او سعي مي­كند كم كم به پلنتاين نزديك شود و در روز نهايي، سعي مي­كند كه او را ترور كند. امّا اين ترور ناموفق مي­ماند. تراويس يك بار ديگر در رسيدن به هدفش شكست مي­خورد. او از صحنه مي­گريزد و تصميم به اصلاح در رده­هاي پايين­تر مي­گيرد: كشتن و حذف عوامل فساد.

            مرحله­ي پنجم: از اصلاح ناموفق به كشتار موفق!

            تراويس كه پس از اقدام ناموفق خود عصباني­تر شده است، تصميم مي­گيرد تا غضب خود را بر مفسدين فرو ريزد. او در دفتر يادداشت خود مي­نويسد:«همه­ي زندگي من به يك هدف ختم مي­شد.» سپس گل­هاي خشكي كه نماد روزهاي دور او، زماني كه با بتسي آشنا شد، هستند را مي­سوزاند. سوار تاكسي خود مي­شود و به ساختماني مي­رود كه آيريس در آن­جاست. تراويس با خونسردي كامل به «متئو»، پا انداز آيريس، شليك مي­كند. سپس مي­رود و روي پلّه­اي مي­نشيند. گويا او ديگر به قتل و كشتار عادت كرده است.


او بعد از آن وارد خانه مي­شود به سمت صاحب ساختمان شليك مي­كند. بعد از پلّه­ها بالا مي­رود و پليسي را كه پيش آيريس بوده را نيز به قتل مي­رساند. اين سه قتل ترتيبي و قربانيان آن نمادهاي مشخصي هستند. اين­كه براي ريشه­كن كردن فساد، ابتدا بايد عاملان و مفسدين را شناسايي و حذف كرد. سپس كساني كه به آن­ها جا و مكان مي­دهند و پس از آن كساني كه از نظر قانوني آن­ها را ساپورت مي­كنند. متئو نماد همان مفسدان است، صاحب ساختمان نماد كسي كه جا و مكان را اجاره مي­دهد و پليس نماد حامي قانوني فساد است. امّا فاجعه آن­جاست كه وقتي كسي اين عوامل را نابود كرد، خود مرتكب گناه شده است و نمي­تواند مورد تحسين قرار بگيرد. در پايان فيلم، هنگامي كه دوربين، از بالا تمام مناظر را نشان مي­دهد، ما تراويس را و كلّ قتل­گاه را در حالتي پست و خفيف مشاهده مي­كنيم. امّا پايان چيز ديگري است. عمق فاجعه در پايان فيلم است. و آن انتخاب شدن يك قاتل بي­رحم و نامتعادل از نظر رواني، تبديل به قهرمان آمريكا مي­شود. قهرماني كه روزنامه­ها از او مي­نويسند. و اين پايان اسطوره­ي ناجي آمريكايي است. اين قهرمان تازه خود يك ضدّ قهرمان است و اين­كه يك ضدّ قهرمان براي ملّتي قهرمان تلّقي شود، بسيار تأسف­انگيز و نگران­كننده است.

            مرحله­ي ششم: از كشتار موفّق به پوچي!

            در پايان، بعد از اين­كه تراويس تمام نمادهاي فساد را نابود مي­كند، بتسي را دوباره در تاكسي خود سوار مي­كند. اين­بار بتسي به سمت تراويس تمايل پيدا كرده است، امّا گويا بتسي جذّابيت خود را براي تراويس از دست داده است. تراويس كه از كشتار خونين و آن­چناني­اش تحت عنوان «هدف»غايي زندگي نام مي­برد، پس از رسيدن به آن هدف و كشتن آن اشخاص به بي­هدفي اوّليه­ي خود دچار مي­شود و اين دور باطل باز به سرگرداني تراويس منتهي مي­شود. تراويس پس از قتل آن سه نفر مي­خواهد خود را نيز بكشد، امّا چون نمي­تواند به آن بي­هدفي و مستي موهوم مذكور دچار مي­شود و اين پيام بسيار تلخ ديگري است! اين­كه اگر جامعه­ي آمريكا از مفاسد پاك بشود، باز هم چيز زيادي حل نشده! فقط يك هدف ابتدايي مورد نظر بوده كه حل شده و باز بي­هدفي و گنگي به سراغ ملّت ايالات متّحده­ي آمريكا مي­آيد.

            كابوي نژادپرست

            تراويس يك نژادپرست تمام­عيار است. او از سياهپوستان متنفر است و اين به وضوح در فيلم نمايش داده مي­شود. تراويس نسبت به دوست سياهپوست جادوگر بي­اعتنايي مي­كند. اين حس منفي نسبت به سياهان به مرور در تراويس تقويت مي­شود. هنگامي كه او در خيابان­هاي نيويورك گشت مي­زند، سياهپوستان به طرف ماشين او تخم مرغ، شيشه و چوب پرتاب مي­كنند. و هنگامي كه او مسافري را سوار مي­كند كه از خيانت همسرش صحبت مي­كند، بيشتر از سياهان متنفّر مي­شود. مرد مسافر به پنجره­ي خانه­اي اشاره مي­كند كه سايه­ي زني در آن پيداست. او به تراويس مي­گويد:«تو مي­دوني اون­جا خونه­ي كيه؟ ممكن نيست بدوني. من فقط مي­گم. امّا تو مي­دوني؟ اون­جا خونه­ي يه كاكاسياهه!» در نماهايي ديگر هم تراويس را مي­بينيم كه بيشتر و بيشتر از سياهان كينه به دل مي­گيرد. او سياهپوستي را در حال رقص در تلويزيون مي­بيند و اسلحه را به سمت تلويزيون نشانه مي­رود. اين نفرت تا آن­جا اوج مي­گيرد كه تراويس بي­محبا و كاملاً آرام در سوپرماركتي به يك سياهپوست شليك مي­كند و او را به قتل مي­رساند. تراويس يك آمريكايي تمام­عيار است. از آن آمريكايي­هاي متعصب و ميهن­پرست و البتّه ضدسرخپوست! متئو در طول فيلم چند بار او را كابوي صدا مي­زند. تراويس حقّاً كه شبيه كابوي­هاست. تنها، خشن و سريع و مركب هميشه­همراه كابوي­ها را نيز دارد: تاكسي زرد رنگ­اش. و البتّه همين كابوي در انتهاي فيلم، متئو را كه سر و شكل سرخپوست­ها را دارد به قتل مي­رساند. امّا آن­چه در فصل پاياني كه كشتار كابوي در آن رقم مي­خورد، قابل توجّه است، موي سر تراويس است. او كه كابوي لقب گرفته، موي سر خود را همانند جنگجويان قبيله­ي سرخپوست تاماهاك تراشيده است و اين مي­تواند انتقادي باشد به پارادوكس­هاي شديد فرهنگ آمريكايي.

            اشتباه در مصداق

            تراويس اغلب هدف درستي دارد، امّا مصداق را اشتباه مي­گيرد. او قصد كمك دارد، امّا اين كمك او به فاحشه شدن بتسي مي­انجامد! او باز هم قصد كمك دارد و اين بار كمك او به يك سوءقصد نافرجام و يك قتل­عام تمام­عيار منتهي مي­شود. در واقع تراويس در طول فيلم مي­خواهد به دو نفر كمك كند. يكي بتسي و ديگري آيريس. سطح بتسي از تراويس بسيار بالاتر است، پس او تلاش مي­كند كه بتسي را پايين بياورد و او را به فساد بكشاند. در سوي ديگر وضع آيريس بسيار بدتر از خود تراويس است و تراويس تمام تلاش خود را مي­كند تا آيريس را از وضعي كه دارد نجات دهد. حتّي ديالوگ­هايي كه در اين ملاقات­هاي تراويس با آيريس و تراويس با بتسي ردّ و بدل مي­شوند نيز گاه شبيه­اند. اولين قرار ملاقات تراويس با هر يك از آن دو نفر در يك كافه­ي ارزان است. در دومين قرار تراويس، او يك صفحه­ي موسيقي براي بتسي مي­خرد. بتسي از او مي­پرسد:«چرا اين كار رو مي­كني؟» و تراويس پاسخ مي­دهد:«چه كاري به جز اين با پولم مي­تونم بكنم؟» شبيه اين ديالوگ در اواخر فيلم تكرار مي­شود و تراويس در كافه به آيريس مي­گويد:«من هيچ­كاري بهتر از اين با پولم نمي­تونم بكنم.» به هرحال براي تراويس چه فرقي دارد؟ او در نهايت كار خود را انجام مي­دهد و فيلم همان­طور كه آغاز شد، پايان مي­يابد: با تصويري گنگ، غيرواقعي و اغراق شده از پشت شيشه­ي تاكسي. 

 

پاورقي:

1: نام فيلمي از «جان شلزينگر» محصول 1969.



 

پي­نوشت1: تولّدت مبارك عمو مارتين!

پي­نوشت2: اين پست را بايد ديروز مي­نوشتم! امّا نشد...

پي­نوشت3: مرسي دوست و استاد عزيز كه اين كليپ فوق­العاده را به من دادي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:49  توسط kz  | 

فوري: مرسي داداش هوار تا!

فوري2: dance me to the end of LOVE جزئي از زندگي من (؟) است!



[S] E L E C T I O N

پي­نوشت1: هر وقت اين جاهاي خالي كاملاً پر شوند، باز خواهم گشت. تا آن روز، فقط تكميل تدريجي را در پست­ها گزارش مي­دهم.

پي­نوشت2: اوين صداشو خفه مي­كرد تو ديوار

                                    درد دخول و چندش از اين تكرار

پي­نوشت3: مهدي سحابي از در گذشت!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:38  توسط kz  | 



-داري آداپته مي­شي پسر!

مونولوگي كه پس از چند لحظه خروج از «آن­جا» به خودم گفتم!

عكس شماره­ي1: Waiting For A Promise To Come

عكس شماره­ي2: To Sleep 

اين عكس دوم رو يادته برات توضيح دادم حامد جان؟! بعيد مي­دونم يادت نباشه...

 


پي­نوشت1: نشد كه اين پست را نزنم!

پي­نوشت2: هنوز بسته­ايم، ولي بر مي­گرديم!

پي­نوشت3: مياي از دورتــريـن نقطه­ي ايمان 

                                    اون­جا كه لحظه­هات پر شدن از ياسمن

               مياي از سكوتِ شهر پر از ستاره

                                    مي­كشي دستامو...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:10  توسط kz  |