تبليغاتX
A Beautiful Mind

فوری:  هنوز حکمی به دفتر مجله نرسیده... پس هنوز زنده ایم!

+

ما كه نميشناسيم اين بنده ي خدا را ولي به خاطر رفيق شفيقمان مي گذاريم بر سر در اين خانه ي مجازي .

پ . ن : قرار بود اين نوشته يك متن طويل باشد اما چون هم اينك من از پاي فيلم Lawrence Of Arabia بر خاسته ام و مغزم درگير قضاياي سياسي خاورميانه ي جنگ اول بين الملل است نتوانستم چنان پستي بنويسم .

پ . ن ۲ : پوستر Lawrence Of Arabia كه در زير عكس اين آقاي محترم مي آيد صرفاً جنبه ي تبليغاتي داشته و هيچ ارزش و اعتبار ديگري ندارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 5:9  توسط Kz  | 

Wall.E

حدوداً نه تا ده ماه پيش بود كه اولين و آخرين ( تا اين لحظه ) تريلر Wall.E را ديدم . از همان لحظه عاشقش شدم . هنوز لحظه ي وصال نرسيده . دعا كنيد هر چه زودتر عاشق به معشوق ( يا به عبارت بهتر ، به دي وي دي با كيفيت معشوق ) برسد .

پ . ن : جان من به چشم هايش نگاه كنيد ...

+

... و همچنان اصلي ترين مقصد : قيف

پيش نوشت ۱ : امروز وقتي شماره ي ۱۷۹ مجله را خريدم ، فكر كردم دستم انداخته اند ولي كامنتي كه براي يكي از همشهري جوان نويس ها ، دوست عزيزم جواد رهبر ، گذاشتم و او جوابي داد كه اي كاش آن جواب اينقدر شبيه پارچ آب يخ خالي شده روي سر نبود . كامنت و جواب اين بود :

نویسنده: kz
شنبه 26 مرداد1387 ساعت: 22:55
چي شده جواد ؟
مگه در اون مجله رو گل نگرفتن ؟
اين شماره آخريه چيه كه اون روباته از در و ديوار صفحه سينماييش آويزونه ؟
اگه در مجله رو بستن اين شماره چيه ؟
اگه نبستن پس چرا شايعه پراكني مي كني برادر من ؟
ج.ر.: این همان بهت است که امیر در کامنتش نوشته... مجله توقیف شده عزیزم. حکم صبح دوشنبه می رسد به دفتر مجله و از آن به بعد دیگر شماره ای بیرون نخواهد آمد. این صفحه شماره 179 با آن چشم های بی قرار وال-ئی (که عقل و هوش از سر من و نوید برده) آخرین صفحه سینمای جهان همشهری جوان خواهد بود... برنامه های دیگر ایشالا سرجاشه...
از زمان وصول حکم دیگر هیچ شماره ای چاپ نخواهد شد. شماره 180 هرگز بیرون نخواهد آمد...
 
 


پيش نوشت ۲ : انگار امروز شماره ي جديد مجله در آمده . فكر كنم از تو قيف منتشرش مي كنند . شما اگر خبر درست و قابل اعتنايي ديديد ما را هم بي خبر نگذاريد .



به لطف هيئت نظارت بر مطبوعات عزيز (!) همشهري جوان هم رفت كنار دست شرق تا به رغم اختلافات زيادشان تو قيف با هم صحبت كنند و از تنهايي در بيايند .

همشهري جوان عزيز ، سفرت به توي قيف به سلامت باد .

تو قيف خوش بگذرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:41  توسط Kz  | 

اصل يك : انسان داراي اميال ، غرايض ، مطالبات و خواسته هايي است .

اصل دو : اگر انسان به دنبال ميل ، غريضه ، مطالبه و خواسته ي خود رود بين او و موردي كه او طالب آن است وابستگي به وجود مي آيد .

اصل سه : وابستگي بستر توليد نگراني ، ناراحتي و رنج است و فردي كه خواهان چيزي است درباره ي آن مورد نگران است و در صورت به خطر افتادن آن يا پيش آمدن حادثه اي براي امر مورد نظر ، فرد هواخواه و خواهان به رنج مي افتد .

اصل چهار : ترك و طرد شدن مورد مذبور توسط فرد، رنج ديگري براي شخص در پي خواهد داشت .

اصل پنج : تنها راه رهايي از رنج ، مرگ اشخاص و مواردي است كه بين آنها وابستگي پديد آمده .

 

توضيح : اين نوشته كامل نيست و به احتمال زياد پيش از مرگ نگارنده تغييراتي در آن پديد خواهد آمد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:57  توسط Kz  | 

سرم را گرفته ام پايين . بين دو دستم . صداي موسيقي توي گوشم مي پيچد :

هيچ كي مثل ايروني نميشه هيچ كي مثل ايروني نميشه

هيچ كي مثل ايروني نميشه هيچ كي مثل ايروني نميشه

ايروني ساقه و برگ و ريشه ساقه از ريشه جدا نميشه

ايروني ساقه و برگ و ريشه ساقه از ريشه جدا نميشه

سرم را بالا مي آورم . عكس كاملاً Load شده .

چشمم عكس را مي بيند و گوشم مي شنود : « هيچ كي مثل ايروني نميشه ... »

عكس را نگاه مي كنم .

بيشتر .

دقيق تر .

چشمانم خيس مي شود .

عكس را تار مي بينم .

عكس : تنديس سنگي هخامنشيان

محل : دانشگاه شيكاگو - ايالات متحده آمريكا

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 5:47  توسط Kz  | 

خبر اين بود « خسرو شکیبایی در گذشت » . خبر ساده بود . ساده مثل طوفان ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:43  توسط Kz  | 

 مقدمه : خواب بخشي است كه تازگي به وبلاگ اضافه شده . خواب همانطور كه از اسمش پيداست يك خواب است . نه بيشتر و نه كمتر . بي هيچ قانوني . بي هيچ مشخصه اي .

در خواب هايم شريك باشيد .

 

                خواب مي بينم كه ايستاده ام كنار خيابان . سر و شانه هايم خيس خيس است و شلوارم تا بالاي زانو گل آلود . هر چند لحظه يك بار تاكسي اي ، شخصي اي ، وانتي اي با سرعت از لاين يك مي گذرد . مردم اصلاً به چراغ راهنمايي اهميت نمي دهند و همان معدود افرادي كه در اين غروب ابري و باراني بيرون هستند به سرعت از خيابان مي گذرند كه پناهي زير هشتي يك مغازه ي بزرگ و كهنه ، زير سايه بان يك مغازه ي شيك و جديد پيدا كنند . بعضي ها كه پولدار تر هستند يا شايد گرسنه تر ، رفته اند توي مغازه اي كه آش مي فروشد . همان كساني كه 4 ماه پيش روي همان ميز فالوده و سنتي خورده اند حالا آش نوش جان مي كنند . من هم عاتل و باطل ايستاده ام كنار خيابان به انتظار يك مرد كه در باران بيايد . سرم را عين عقب مانده ها به شكل عجيبي گرفته ام جلو تا بلكه سقفي باشد براي آن 7 – 8 جلد دفتري كه گرفته ام توي بغلم .ناگهان پيكاني قديمي جلويم ترمز مي كند . سر جلو گرفته ام را جلو تر مي برم و قيافه ي آقاي « ؟ » را با آن عينك معمولي اش مي بينم . فوراً يادم مي آيد كه آقاي ؟ دبير عربي دبيرستانم بود . در طول يك لحظه ي ابدي بيشتر دقت مي كنم ، لبانش همان حالتي را دارد كه هروقت چيزي نمي شنيد آن طور مي شدند . گويي با دادن آن شكل به لبانش ، گوش هايش تيز تر مي شد . لحظه ي ابدي تمام مي شود و مي گويد بيا بالا . سوار مي شوم . مسافرانش هم مثل راننده عربي بلدند ، البته با توجه به آن عباهاي بزرگ و صورت قهوه اي سوخته شان و هيكل چاقشان احتمال مي دهم زبان مادري شان باشد ، خدا مادرشان را بيامرزد ، از قيافه ي مسنشان معلوم است مادرشان بايد آن قدر پير باشد كه حتماً مرده است . شايد هم دارند به مراسم ختم مي روند . شايد . احتمال مي دهم اين پسرك نوه اش باشد كه در آغوشش است . جا نيست . نمي توانم بنشينم . به طرز عجيبي خودم را نگه مي دارم اما تا به خودم مي آيم زن چاق زده زير دفتر هايم و آن ها افتاده اند توي خيابان . اهميت نمي دهم. انگار اصلاً اتفاقي نيفتاده . مي رسيم مقابل در اصلي سالن تئاتر . تار مي بينم ، در تئاتر را تار مي بينم . سالن واضح نيست . به خودم مي آيم و مي بينم دارم كنار يك بازيگر راه مي روم . غير ممكن ترين سئوال ممكن را مي پرسم و مي گويم : آهنگ Money باب ديلن را داري ؟ ( آهنگ Money در اصل براي پينك فلويد است ، اين است از مضرّات خواب ) و او نگاهم مي كند ، با لبخندي عجيب كه حاصل تعجب است مي گويد : It's My cell phone's ringtone . مي خنديم . شاد شاديم . شاد شاد شاد . بي غم . در تئاتر بيش از حد بزرگ است . بيشتر شبيه در سوله است تا تئاتر . موقع بيرون آمدن لپ راستش را « ماچ » مي كنم . از در كه بيرون مي آيم همان پيكان آبي آسماني آقاي ؟ را مي بينم كه ايستاده جلوي تئاتر . توي خيابان كاميون هاي بزرگ و پر سر و صدا جولان مي دهند . بي مهابا مي دوم توي خيابان . ماشين ها از اين طرف و آن طرفم با سرعت رد مي شوند و من دارم دفتر هايم را جمع مي كنم ، همگي از شانس من افتاده اند توي چاله هاي آب . با لباس تميز تميز ، دفتر به بغل مي آيم كنار هماني كه لپش را « ماچ » كردم منتظر تاكسي مي ايستم . باران مي آيد . خشك خشكم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 5:50  توسط Kz  |