فوری: هنوز حکمی به دفتر مجله نرسیده... پس هنوز زنده ایم!
+
ما كه نميشناسيم اين بنده ي خدا را ولي به خاطر رفيق شفيقمان مي گذاريم بر سر در اين خانه ي مجازي .
پ . ن : قرار بود اين نوشته يك متن طويل باشد اما چون هم اينك من از پاي فيلم Lawrence Of Arabia بر خاسته ام و مغزم درگير قضاياي سياسي خاورميانه ي جنگ اول بين الملل است نتوانستم چنان پستي بنويسم .
پ . ن ۲ : پوستر Lawrence Of Arabia كه در زير عكس اين آقاي محترم مي آيد صرفاً جنبه ي تبليغاتي داشته و هيچ ارزش و اعتبار ديگري ندارد .


حدوداً نه تا ده ماه پيش بود كه اولين و آخرين ( تا اين لحظه ) تريلر Wall.E را ديدم . از همان لحظه عاشقش شدم . هنوز لحظه ي وصال نرسيده . دعا كنيد هر چه زودتر عاشق به معشوق ( يا به عبارت بهتر ، به دي وي دي با كيفيت معشوق ) برسد .
پ . ن : جان من به چشم هايش نگاه كنيد ...

+
... و همچنان اصلي ترين مقصد : قيف
پيش نوشت ۱ : امروز وقتي شماره ي ۱۷۹ مجله را خريدم ، فكر كردم دستم انداخته اند ولي كامنتي كه براي يكي از همشهري جوان نويس ها ، دوست عزيزم جواد رهبر ، گذاشتم و او جوابي داد كه اي كاش آن جواب اينقدر شبيه پارچ آب يخ خالي شده روي سر نبود . كامنت و جواب اين بود :
پيش نوشت ۲ : انگار امروز شماره ي جديد مجله در آمده . فكر كنم از تو قيف منتشرش مي كنند . شما اگر خبر درست و قابل اعتنايي ديديد ما را هم بي خبر نگذاريد .
به لطف هيئت نظارت بر مطبوعات عزيز (!) همشهري جوان هم رفت كنار دست شرق تا به رغم اختلافات زيادشان تو قيف با هم صحبت كنند و از تنهايي در بيايند .
همشهري جوان عزيز ، سفرت به توي قيف به سلامت باد .
تو قيف خوش بگذرد .

اصل يك : انسان داراي اميال ، غرايض ، مطالبات و خواسته هايي است .
اصل دو : اگر انسان به دنبال ميل ، غريضه ، مطالبه و خواسته ي خود رود بين او و موردي كه او طالب آن است وابستگي به وجود مي آيد .
اصل سه : وابستگي بستر توليد نگراني ، ناراحتي و رنج است و فردي كه خواهان چيزي است درباره ي آن مورد نگران است و در صورت به خطر افتادن آن يا پيش آمدن حادثه اي براي امر مورد نظر ، فرد هواخواه و خواهان به رنج مي افتد .
اصل چهار : ترك و طرد شدن مورد مذبور توسط فرد، رنج ديگري براي شخص در پي خواهد داشت .
اصل پنج : تنها راه رهايي از رنج ، مرگ اشخاص و مواردي است كه بين آنها وابستگي پديد آمده .
توضيح : اين نوشته كامل نيست و به احتمال زياد پيش از مرگ نگارنده تغييراتي در آن پديد خواهد آمد .

هيچ كي مثل ايروني نميشه هيچ كي مثل ايروني نميشه
هيچ كي مثل ايروني نميشه هيچ كي مثل ايروني نميشه
ايروني ساقه و برگ و ريشه ساقه از ريشه جدا نميشه
ايروني ساقه و برگ و ريشه ساقه از ريشه جدا نميشه
سرم را بالا مي آورم . عكس كاملاً Load شده .
چشمم عكس را مي بيند و گوشم مي شنود : « هيچ كي مثل ايروني نميشه ... »
عكس را نگاه مي كنم .
بيشتر .
دقيق تر .
چشمانم خيس مي شود .
عكس را تار مي بينم .

عكس : تنديس سنگي هخامنشيان
محل : دانشگاه شيكاگو - ايالات متحده آمريكا

خبر اين بود « خسرو شکیبایی در گذشت » . خبر ساده بود . ساده مثل طوفان ...
خواب مي بينم كه ايستاده ام كنار خيابان . سر و شانه هايم خيس خيس است و شلوارم تا بالاي زانو گل آلود . هر چند لحظه يك بار تاكسي اي ، شخصي اي ، وانتي اي با سرعت از لاين يك مي گذرد . مردم اصلاً به چراغ راهنمايي اهميت نمي دهند و همان معدود افرادي كه در اين غروب ابري و باراني بيرون هستند به سرعت از خيابان مي گذرند كه پناهي زير هشتي يك مغازه ي بزرگ و كهنه ، زير سايه بان يك مغازه ي شيك و جديد پيدا كنند . بعضي ها كه پولدار تر هستند يا شايد گرسنه تر ، رفته اند توي مغازه اي كه آش مي فروشد . همان كساني كه 4 ماه پيش روي همان ميز فالوده و سنتي خورده اند حالا آش نوش جان مي كنند . من هم عاتل و باطل ايستاده ام كنار خيابان به انتظار يك مرد كه در باران بيايد . سرم را عين عقب مانده ها به شكل عجيبي گرفته ام جلو تا بلكه سقفي باشد براي آن 7 – 8 جلد دفتري كه گرفته ام توي بغلم .ناگهان پيكاني قديمي جلويم ترمز مي كند . سر جلو گرفته ام را جلو تر مي برم و قيافه ي آقاي « ؟ » را با آن عينك معمولي اش مي بينم . فوراً يادم مي آيد كه آقاي ؟ دبير عربي دبيرستانم بود . در طول يك لحظه ي ابدي بيشتر دقت مي كنم ، لبانش همان حالتي را دارد كه هروقت چيزي نمي شنيد آن طور مي شدند . گويي با دادن آن شكل به لبانش ، گوش هايش تيز تر مي شد . لحظه ي ابدي تمام مي شود و مي گويد بيا بالا . سوار مي شوم . مسافرانش هم مثل راننده عربي بلدند ، البته با توجه به آن عباهاي بزرگ و صورت قهوه اي سوخته شان و هيكل چاقشان احتمال مي دهم زبان مادري شان باشد ، خدا مادرشان را بيامرزد ، از قيافه ي مسنشان معلوم است مادرشان بايد آن قدر پير باشد كه حتماً مرده است . شايد هم دارند به مراسم ختم مي روند . شايد . احتمال مي دهم اين پسرك نوه اش باشد كه در آغوشش است . جا نيست . نمي توانم بنشينم . به طرز عجيبي خودم را نگه مي دارم اما تا به خودم مي آيم زن چاق زده زير دفتر هايم و آن ها افتاده اند توي خيابان . اهميت نمي دهم. انگار اصلاً اتفاقي نيفتاده . مي رسيم مقابل در اصلي سالن تئاتر . تار مي بينم ، در تئاتر را تار مي بينم . سالن واضح نيست . به خودم مي آيم و مي بينم دارم كنار يك بازيگر راه مي روم . غير ممكن ترين سئوال ممكن را مي پرسم و مي گويم : آهنگ Money باب ديلن را داري ؟ ( آهنگ Money در اصل براي پينك فلويد است ، اين است از مضرّات خواب ) و او نگاهم مي كند ، با لبخندي عجيب كه حاصل تعجب است مي گويد : It's My cell phone's ringtone . مي خنديم . شاد شاديم . شاد شاد شاد . بي غم . در تئاتر بيش از حد بزرگ است . بيشتر شبيه در سوله است تا تئاتر . موقع بيرون آمدن لپ راستش را « ماچ » مي كنم . از در كه بيرون مي آيم همان پيكان آبي آسماني آقاي ؟ را مي بينم كه ايستاده جلوي تئاتر . توي خيابان كاميون هاي بزرگ و پر سر و صدا جولان مي دهند . بي مهابا مي دوم توي خيابان . ماشين ها از اين طرف و آن طرفم با سرعت رد مي شوند و من دارم دفتر هايم را جمع مي كنم ، همگي از شانس من افتاده اند توي چاله هاي آب . با لباس تميز تميز ، دفتر به بغل مي آيم كنار هماني كه لپش را « ماچ » كردم منتظر تاكسي مي ايستم . باران مي آيد . خشك خشكم .
