
خبر اين بود « خسرو شکیبایی در گذشت » . خبر ساده بود . ساده مثل طوفان ...
خواب مي بينم كه ايستاده ام كنار خيابان . سر و شانه هايم خيس خيس است و شلوارم تا بالاي زانو گل آلود . هر چند لحظه يك بار تاكسي اي ، شخصي اي ، وانتي اي با سرعت از لاين يك مي گذرد . مردم اصلاً به چراغ راهنمايي اهميت نمي دهند و همان معدود افرادي كه در اين غروب ابري و باراني بيرون هستند به سرعت از خيابان مي گذرند كه پناهي زير هشتي يك مغازه ي بزرگ و كهنه ، زير سايه بان يك مغازه ي شيك و جديد پيدا كنند . بعضي ها كه پولدار تر هستند يا شايد گرسنه تر ، رفته اند توي مغازه اي كه آش مي فروشد . همان كساني كه 4 ماه پيش روي همان ميز فالوده و سنتي خورده اند حالا آش نوش جان مي كنند . من هم عاتل و باطل ايستاده ام كنار خيابان به انتظار يك مرد كه در باران بيايد . سرم را عين عقب مانده ها به شكل عجيبي گرفته ام جلو تا بلكه سقفي باشد براي آن 7 – 8 جلد دفتري كه گرفته ام توي بغلم .ناگهان پيكاني قديمي جلويم ترمز مي كند . سر جلو گرفته ام را جلو تر مي برم و قيافه ي آقاي « ؟ » را با آن عينك معمولي اش مي بينم . فوراً يادم مي آيد كه آقاي ؟ دبير عربي دبيرستانم بود . در طول يك لحظه ي ابدي بيشتر دقت مي كنم ، لبانش همان حالتي را دارد كه هروقت چيزي نمي شنيد آن طور مي شدند . گويي با دادن آن شكل به لبانش ، گوش هايش تيز تر مي شد . لحظه ي ابدي تمام مي شود و مي گويد بيا بالا . سوار مي شوم . مسافرانش هم مثل راننده عربي بلدند ، البته با توجه به آن عباهاي بزرگ و صورت قهوه اي سوخته شان و هيكل چاقشان احتمال مي دهم زبان مادري شان باشد ، خدا مادرشان را بيامرزد ، از قيافه ي مسنشان معلوم است مادرشان بايد آن قدر پير باشد كه حتماً مرده است . شايد هم دارند به مراسم ختم مي روند . شايد . احتمال مي دهم اين پسرك نوه اش باشد كه در آغوشش است . جا نيست . نمي توانم بنشينم . به طرز عجيبي خودم را نگه مي دارم اما تا به خودم مي آيم زن چاق زده زير دفتر هايم و آن ها افتاده اند توي خيابان . اهميت نمي دهم. انگار اصلاً اتفاقي نيفتاده . مي رسيم مقابل در اصلي سالن تئاتر . تار مي بينم ، در تئاتر را تار مي بينم . سالن واضح نيست . به خودم مي آيم و مي بينم دارم كنار يك بازيگر راه مي روم . غير ممكن ترين سئوال ممكن را مي پرسم و مي گويم : آهنگ Money باب ديلن را داري ؟ ( آهنگ Money در اصل براي پينك فلويد است ، اين است از مضرّات خواب ) و او نگاهم مي كند ، با لبخندي عجيب كه حاصل تعجب است مي گويد : It's My cell phone's ringtone . مي خنديم . شاد شاديم . شاد شاد شاد . بي غم . در تئاتر بيش از حد بزرگ است . بيشتر شبيه در سوله است تا تئاتر . موقع بيرون آمدن لپ راستش را « ماچ » مي كنم . از در كه بيرون مي آيم همان پيكان آبي آسماني آقاي ؟ را مي بينم كه ايستاده جلوي تئاتر . توي خيابان كاميون هاي بزرگ و پر سر و صدا جولان مي دهند . بي مهابا مي دوم توي خيابان . ماشين ها از اين طرف و آن طرفم با سرعت رد مي شوند و من دارم دفتر هايم را جمع مي كنم ، همگي از شانس من افتاده اند توي چاله هاي آب . با لباس تميز تميز ، دفتر به بغل مي آيم كنار هماني كه لپش را « ماچ » كردم منتظر تاكسي مي ايستم . باران مي آيد . خشك خشكم .

گاهي در ولگردي ( وبگردي ) هاي اينترنتي ام ، وقتي از كوچه پس كوچه هاي خلوت و ساكت و كم عبور و مرور سايت هاي مرجع مي گذرم چيز هاي جالبي پيدا مي كنم ، گنج هاي ريز و بي اهميتي كه به ظاهر چيز هاي مهمي نيستند . بين اين خرت و پرت هايي كه افتاده اند توي آن كوچه هاي خيلي خيلي خيلي خلوت بعضي چيز ها بسيار گيرا هستند و با آدم مي مانند ، چيزهايي مثل همان عشق در نگاه اول اما بسيار بسيار متفاوت . گاه پوستري غريب از فيلمي كوتاه و گمنام آنچنان اثري در شما مي گذارد كه تصميم مي گيريد هر طور شده آن را گير بياوريد . اين پوستر ها همان گنج هايي هستند كه مي گفتم . گاهي پوستر يا عنوان فيلم يا مدت زمان آن ، آن قدر عجيب است كه احساس مي كنيد اولين نفري هستيد كه به اين گنج هاي گمنام دست مي يابيد .
در هر صورت ، اميدوارم در اين يك مورد من اولين نفر نبوده باشم و كسي قبلاً اين گنج را كشف كرده باشد .
خواهشمندم اگر كسي اطلاعاتي در مورد فيلم On Account of Amber ( اشتباه نكنم ترجمه اش مي شود « به حساب كهربا » )دارد من را هم در جريان بگذارد ، پوستر فيلم بد جوري منقلبم كرده .
خواهشاً اطلاعات IMDb و ساير سايت هاي مرجع را تحويلم ندهيد .

+
يك توصيه ي دوستانه :
اگر كتابخوان هستيد ، اگر كتابخوان نيستيد . اگر حوصله داريد ، اگر حوصله نداريد . اگر وقت داريد ، اگر وقت نداريد . اگر موافق روحانيون هستيد ، اگر موافق روحانين نيستيد . اگر مسلمان هستيد ، اگر مسلمان نيستيد . اگر مي خواهيد فكر كنيد ، اگر مي خواهيد فكر نكنيد . اگر مي خواهيد بخنديد ، اگر مي خواهيد نخنديد . به شما توصيه مي كنم كتاب « البعثت الاسلامیة الي البلاد الافرنجية ( كاروان اسلام ) » را بخوانيد . داستان درباره ي چند شيخ است كه به يوروپ مي روند تا آييني را كه مردم از جبال هندوكش تا اقصي بلاد جابلقا و جابلسا ، جزاير وقواق ، زنگبار و حبشه و سودان دارند را تبليغ كنند .
عنوان كتاب : البعثت الاسلامیة الي البلاد الافرنجية ( كاروان اسلام )
نويسنده : صادق هدايت
چاپ اوّل : ارديبهشت 1361
چاپ دوم : امرداد 1361
تعداد صفحات : ۲۱
انتشارات : سازمان جنبش ناسيوناليستي دانشگاهيان و دانش پژوهان و روشن بينان ايران
كتاب را مي توانيد از اين لينك به صورت مستقيم و با حجم 679 كيلوبايت دانلود كنيد .
براي مطالعه ي كتاب به برنامه ي Adobe Acrobat Reader نياز خواهيد داشت كه مي توانيد از اين لينك آن را با حجم 33.5 مگابایت دانلود نماييد .
اخطار : حتي اگر درصد كمي متعصّب هستيد از دانلود و خواندن اين كتاب ( البعثت الاسلامیة الي البلاد الافرنجية ( كاروان اسلام ) )خودداري فرماييد . در صورت اتفاقات بعدي اينجانب هيچ مسئوليتي را به عهده نخواهم گرفت و پيشآمدها بر عهده ي مصرف كننده مي باشد . دوستان زير هفده سال از مطالعه ي كتاب به شدت اجتناب ورزند . طبيعي است در اين مورد هم مسئوليتي را به عهده نمي گيرم .
با تشكر
مديريت وبلاگ : kz
NC - 17

اين است اولين اشعار :
مارادونا
دست
گل
هورا

روزنامه
قديمي
پيرمرد
كهنه
اطلاعات
...
