و اين ماييم ، در ارتفاع نهصد و خورده اي متري بالاي سطح گه .
زل زده ايم به ديواري كه فقط خودمان مي بينيمش و رويش نوشته : « نپرسيد كشورتان براي شما چه مي تواند بكند . بپرسيد من مي توانم براي كشورم چه كار كنم . »
سعي مي كنيم به « آزادي از قيد تعلق » مان پايبند باشيم و از دو چيز پرهيز كنيم : اوّل دختران باكره و دوم ماداگاسكار . امّا مدام فراموشمان مي شود كه اسير يك سرنوشت يوناني هستيم و گويا در تائوس عزيزي كه چندان برايمان عزيز نيست را از دست داده ايم .
راستي ، شما آدرس مغولستان خارجي را نداريد ؟
پ.ن : نمي دانم اين را بايد با موضوع « شخصی » ثبت کنم یا « کتاب » . امّا در جرگه ی « شخصی » قرارش میدهم .

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic til Im gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
Were both of us beneath our love, were both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till Im gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
دانلود آهنگ:DancemeToTheEndOfLove
![]()
آخه ميدوني چي واسم سخته لعنتي ؟
اينكه فقط تو رو توي جلد Fast Eddie Felson و Butch Cassidy ديدم .
جالب اينجاس كه فقط واسه همون اوّلي هم اسكار گرفتي .
لعنت به آكادمي .
لعنت به تو .
لعنتي ، از فردا به خاطر تو بهم انگ مرده پرست هم ميزنن .
ولي با اين حال ، روحت شاد لعنتي مرده .


خيلي حرف ها براي گفتن هست . خيلي بيش از خيلي . با اين اوصاف بهترين راه سكوت است . چرا كه با صحبت كردن احساسات ، افكار و عقايدم را در كلمات محصور مي كنم . پس بهتر آنكه سكوت كنم و اين حرف ها را آزاد بگذارم . در واقع كامل ترين گفته ها ، همان ناگفته ها هستند و از اين رو به اين جمله باور دارم كه: ناگفته شامل هر چيزي مي شود ، حتي آنچه گفته شده ، حال آنكه حرف گفته شده هميشه در قفسي به نام موضوع اسير است و اين اسارت ناشي از آن است كه آن سخن فقط و فقط در رابطه با آن موضوع به زبان آمده يا روي كاغذ جان گرفته.
