تبليغاتX
A Beautiful Mind

Cinema is a matter of what's in the frame and what's out.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:42  توسط kz  | 

سلام P.J . ميدونم خوبي . چيزه ... تولّدت مبارك نباشه الهي . هر چي باشه يه سال به مرگ نزديك تر شدي . پس همون بهتر تبريك نگم .

ديگه چي ؟

آها كادو بايد بدم ؟

بيا اين هم كادوت . دهه ي 60 نامجو رو كه فكر مي كردم نداريش آپلود كردم .

+

آهنگ « ای ساربان » نامجو بد جوری مرا گرفته .

جادويي است .

كلّاً همه ي آهنگ هاي اين مرد عجيبند و جادويي . البته براي من . شما را نمي دانم .

+

ديشب شروع كردم داستان زري ، مينا ، مرجان ، خسرو و يوسف را .

حالا آن اتو كشيده هاي بريتانيايي و آن مرتيكه يك لا قباي ايرلندي به كنار ، برادر و خواهر يوسف هم همينطور .

از ۴۰ صفحه ي اوّلي كه با چشم پف كرده ، شلّاقي خواندمش خوشم آمد .

اوّلين آشناييم با سيمين ، در « غروب جلال » بود .

هر چند ، پيش از آن در « سنگی بر گوری » چند باري نمايي نمايانده بود در گوشه و كنار داستان جلال ، امّا از خودش تا پيش از غروب جلال هيچ نديده بودم .

مزه ي غروب جلال هنوز زير دندانم است .

حالا بايد ببينم اينجا چه كرده است خانم نويسنده .

+

بدترين چيز اين است كه مجبور باشي كتاب هاي محبوبت را توي كارتن هاي بزرگ بسته بندي كني و شيرين ترين سنگيني ، وزن همه ي كتاب هاي داخل كارتن است ، زماني كه ميخواهي بيرونشان بياوري .

درد قشنگي است ، حتي اگر عفونت سينه ات عود كند و به سرفه هاي شديد بيفتي .

سنگيني زيبايي است ، حتي اگر كمرت درد بگيرد از جا به جايي آن كارتن هاي چند ده كيلويي .

همه ي قشنگي اش به اين است كه چند ساعتي ، همه ي كارتن هاي پر از كتاب را دور و بر خودت مي چيني و ساعت ها وقت صرف ميكني تا از هر كتابي چند خطّي بخواني .

بعدش هم باز باید کتاب ها را بچینی داخل کارتن های صفت و محکم و بگذاریشان سر جایشان .

+

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 9:19  توسط kz  | 

عجيب ، غريب ، دوست داشتني.

ون سنت لعنتي طوري ساخته اش كه هر ننه قمري با ديدن فيلم حس مي كند يك پا فيلمساز است و فقط دوربين و بند و بساطش را ندارد ، من جمله خودم .

+

- آخه من چطوري تو رو بكشم ؟ تو من رو ... كامل مي كني !

+

- وندي ، من اومدم خونه .

+

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران

كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:40  توسط kz  | 

گوشي تلفن را بر مي دارم . شماره را با سرعت مي گيرم .

آن طرف خط گوشي را بر مي دارند . صدايي نرم و لطيف كه شكي ندارم از آن يك زن است پاسخ مي دهد : بله ؟ بفرماييد .

سكوت مي كنم .

صداي زنانه و نازك دوباره مي گويد : بله ؟ الو ؟ آقا ...

مي ترسم جواب بدهم . سكوتم را نمي شكنم .

ناگهان صداي زنانه تبديل به صدايي زمخت ، گوش خراش و خش دار مي شود و فرياد مي كشد : جواب بده ...

مي ترسم . ترس روي مغزم اثر مي كند و سكوتم ترك بر مي دارد .

مي گويم : ببخشيد ... من ... مي خواستم ...

صداي خش دار دوباره همان حالت گوش نواز اوليه را پيدا مي كند و صداي زنانه ي زيبا در گوشم مي گويد : مي دونم چي مي خواي . آدرس رو يادداشت كن ...

به خودم مي آيم و تماس را قطع مي كنم .

خوشحالم كه كار به آدرس نكشيد .

خوشحالم كه قرار نيست صاحب صدا را ملاقات كنم .

آشفته و مضطرب به اين سو و آن سوي اتاق مي روم .

نمي دانم چه بايد بكنم .

كم كم دارم آرام مي شوم كه تلفن زنگ مي زند .

به سمت تلفن مي روم .

شماره را مي خوانم : 666

لبخندي مي زنم و انگار كه منتظر تماس بوده باشم گوشي را به سرعت بر مي دارم .

صداي زيباي زنانه مي گويد : ...

پ . ن : اين تصوير مربوط به فيلم « Underground » است و صرفاً براي ياد آوري آن فيلم اينجا گذاشته شده و هرگونه شباهت تصوير به مضمون داستان كاملاً غير تصادفي و از روي عمد بوده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 6:3  توسط kz  | 

بدجوري احساس موسي را دارم . يعني فكر مي كنم موسي هم احساس من را داشت .

حس عجيبي است؛ واقعاً حس عجيبي است .

من . موسي

+

در هفته ي گذشته دو پرونده براي ‌Big Fish تيم برتون ديدم . يكي در مجله اينترنتي كارنامه و ديگري در هفتان .

به شما پيشنهاد ديدن اين دو پرونده را ميدهم .

 

+

آه ، من ديدم تو را . آه ، من ديدم تو را .

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 7:32  توسط kz  |