دوست عزيزم . برادر خوبم . اي رفيق دوست داشتني و مهرباني كه مي خواهي خودت را بكشي . اي دور ِ آشنايي كه آغوشت را براي در بر گرفتن مرگ گشوده اي .
دست نگه دار ...
هر گاه مرگي اينچنين زيبا يافتي ، من را هم خبر كن تا خود را براي بوسيدن مرگ آماده كنم .
و اگر نيافتي ، آن قدر زندگي كن تا بيابي .
آن وقت مردم با انگشت به تو اشاره مي كنند ، سرهايشان رو كنار گوش يكديگر مي برند و به نجوا مي گويند : اين همان پسري است كه تنها هدف زندگيش ، يافتن مرگ است !
تصويري از آن نوع مرگي كه گفتم اينجا هست . ببين و خوب به خاطر بسپار . بگرد و اگر پيدا كردي من را خبر كن . شماره ام را داري . اگر هم پيدا نكردي و از پيدا كردنش خسته شدي ، ولش كردي و ديگر نخواستي بيابيش ، باز هم به من زنگ بزن . نمي داني چقدر مشتاق شنيدن صدايت هستم .
دوست تو

اين همان مرگي است كه مي گفتم !!!
+
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
قيصر مرد و حالا بعد از ماه ها كه از مرگش مي گذرد تازه اشعارش دارد به من مزّه مي دهد .
خدايش بيامرزد
آمين

+
تا حالا شده از خواب ( يكي از آن مزخرف هايش كه هيچ رويايي در آن نمي شود ديد ) بيدارتان كنند و بگويند يكي پشت خط منتظرت است . بعد چشمهايتان رو بماليد و در دل بگوييد كاش مي گذاشت بيشتر بخوابم . خودم بعداً بهش زنگ مي زدم . بعد كه رفتيد و گوشي را برديد دم گوشتان صدايي بشنويد كه همان دم ، هر چه خواب است از سرتان بپراند . بعد هم چند دقيقه اي با طرف پشت خطي كه خاطرش را خيلي عزيز مي داريد صحبت كنيد و لذت ببريد . شده ؟ كاش بشود . پيش بيايد برايتان . نمي دانيد چقدر لذت بخش است . واقعاً نمي دانيد .
مرسي ... عزيز كه اين لذت را امروز غروب به من چشاندي .
به اميد ديدار هر چه زودتر .

پ . ن : شخصيت هاي محبوب قسمت دوم ... به زودي !
پ . ن ۲ : Stay ... Coming Soon
اين پست ، اوّلين پست از سري پست هايي است كه در آن ها به شخصيت هاي محبوب و دوست داشتني خود مي پردازم . شخصيت هايي كه هر يك ، بخشي از زندگي من را اشغال كرده و هر كدام ، در گوشه اي از ذهنم منزل كرده اند . شخصيت هايي كه با آن ها سپيدي صبح را به سرخي غروب مبدّل ساخته و سياهي شب را به روشني روز بدل كرده ام . شخصيت هايي كه گاه كنترل من را در زندگي به دست داشته اند و گاه در فراز و فرودهاي زندگاني به آن ها فكر مي كرده ام . شخصيت هايي كه در اكثر موارد يكي از خيل دغدغه هاي من را داشته اند و با آن دست به گريبان بوده اند و شخصيت هايي كه گاه ، آينه ي تمام نماي خود ، يا بخشي از من بوده اند . اين شما و اين شخصيت هايي كه با آن ها جان شيرين را به سر برده ام .
1
شخصيت : The Joker
بازيگر : Heath Ledger
فيلم : The Dark Knight
از شخصيتي كه رو به دشمن شماره يك ( و به قول خودش ، كامل كننده اش ) خود كرده و مي گويد : ما واقعاً بايد دعوا رو بس كنيم . آتيش بازي رو از دست ميديم ! ، چه انتظاري مي توان داشت ؟ بر كسي كه چاقو را به اسلحه ، به خاطر آهسته تر بودن در هنگام قتل ، ترجيح مي دهد چه توقعي است ؟ جوكر همان كسي است كه براي تفريح آدم مي كشد و تنها هدفش ، اثبات اين نكته است كه هر آدمي بد است . جوكر جنايتكاري است كه پول را با سليقه ي ساده اش ، ديناميت و بنزين و باروت ، به آتش مي كشد و از هر قهرماني يك ضد قهرمان مي سازد .
نكته ي اصف بار قضيه اينجاست كه ما ، هر كدام به نوبه ي خود ، يك جوكر هستيم . در درون ما همان جوكري خفته است كه مي گويد : تنها راه معقول زندگي توي اين دنيا ، بي قانون بودنه . اين ميل به شورش . اين ساز مخالفي كه از ازل در درون هر بشري نواخته شده ، همان است كه امروزه مي توانيم آن را جوكر هم بخوانيم . همان عاملي است كه باعث مي شود در اين بي قانوني دست به هر عملي بزنيم و هر كاري را بر خود جايز بدانيم . جوكر اصلاً غريبه نيست . هر كسي مي تواند جوكر باشد . حتّي شما دوست عزيز !

2
شخصيت : Travis Bickle
بازيگر : Robert De Niro
فيلم : Taxi Driver
تراويس ، اين كهنه سرباز از ويتنام برگشته ي بي خواب خسته ، سوار بر تاكسي اش در نيويورك مي گردد . با هر قشري ، از كانديداي انتخابات تا زنان بدكاره ، هم دم مي شود و دقايقي از شب هاي بي پايانش را با آنان مي گذراند . همين دم خور شدن هاي او با تمام طبقات است كه در پايان باعث مي شود تراويس به اين نتيجه برسد كه : من فكر ميكنم يه نفر بايد فقط اين شهر رو بگيره و فقط ... فقط سيفون لعنتي توالت رو بكشه پايين . پس با اين نتيجه ، خودش دست به كار مي شود و تصميم مي گيرد همان كسي باشد كه « سيفون لعنتي توالت » را پايين مي كشد . پس دست به اسلحه به دست مي گيرد تا ناجي اين شهر كثيف شود . امّا تراويس اشتباه مي كند . به سرش زده . اين وضع ، هر چقدر هم كثيف ، هر مقدار هم رقّت آور و به هر ميزان منزجر كننده باشد ، چيزي است كه مردم مي خواهند . چيزي است كه مردم ، با اينكه از آن متنفرند و به علائم فاجعه بارش واقفند ، رضايت قلبي به آن دارند . و اين مي شود كه تراويس ، در پايان آن قدر از قواي خود در پاك كردن جامعه استفاده مي كند ، كه رمقي براي خودكشي ندارد .

3
شخصيت : Salvatore 'Toto' Di Vita
بازيگر : Salvatore Cascio – Child / Marco Leonardi – Teenager / Jacques Perrin – Adult
فيلم : Nuovo Cinema Paradiso
سالواتوره توتو دي ويتاي سينما پاراديزو ، خيلي شبيه آدم هاي شكست خورده ي به ظاهر موفق است . كساني كه به يكي از دو عشق خود رسيده اند و انسان هايي كه در تمام لحظات به دنبال خواسته هايشان بوده اند . امّا در پايان فقط يكي بوده و از ديگري فقط حسرت برايشان به جا مانده است .
توتوي سينما پاراديزو جدا از گفته هاي پيش سرگذشت هر عاشق سينماست . كساني كه تا دير وقت و با پول شير ، در سينما به سر مي برند و بعد از آمدن به خانه ، نگاتيوهاي تكه تكه را جلوشان گذاشته ، ديالوگ ها را تكرار مي كنند . كساني كه به هر جا بروند باز هم راهي جز سينما نمي يابند . اشخاصي كه جز اتاقك آپاراتخانه ، مقصد ديگري ندارند .
سالواتوره ، كسي است كه به اولين عشقش وفادار مي ماند . كاري كه هيچكس از عهده ي آن بر نمي آيد و اولين عشق سالواتوره سينماست .
اين فيلم ، خود سينماست . اين فيلم ، خود تماشاچي سينماست .

4
شخصيت : John Doe
بازيگر : Kevin Spacey
فيلم : Se7en
در جايي از فيلم هفت ، بعد از اينكه كارآگاه ميلز به سرعت خانه ي جان دو را زير و رو مي كند ، به تلفني دست مي يابد و بعد از برداشتن گوشي ، از آن طرف خط ، جان دو به او مي گويد : تحسينت مي كنم. اين دقيقاً همان جمله اي است كه مخاطب در پايان به جان دو مي گويد . كسي كه آنچنان دقيق و درست پرداخت شده ، كه مخاطب چشمانش را به روي جنايات او مي بندد و مجذوب خونسردي و طرز تفكرش مي شود . مخاطب چنان شيفته ي روش جان دو مي شود كه عليرغم نبود هيچ نقطه ي مشتركي ، آن را كاملاً مي پذيرد .
جان دو قتل مي كند و مخاطب از قتل بيزار است . جان دو خود را زخمي مي كند و مخاطب اين را علامت مشكل رواني مي داند . جان دو چندين و چند دفتر را با خط ريز از نوشته پر مي كند و مخاطب حوصله اش از ديدن آن سر مي رود ، چه به رسد به خواندن و حتي نوشتن آن . امّا جان دو خونسرد است و همين عامل سبب مي شود كه ما بگوييم : تحسينت مي كنم . و در آخر از پيروزي جان و رسيدن اون به هدفش شاد و البته به غايت بهت زده شويم .

5
شخصيت ( ها ) : Philippa / Fillipo
بازيگر ( ها ) : Ribisi Cate Blanchett / Giovanni
فيلم : Heaven
خلبان هليكوپتر : ميدوني توي يه هليكوپتر ، نمي توني براي هميشه بالا بري .
فيليپو : چقدر مي توني بالا بري ؟
فيليپويي كه يك پليس ساده است ، در جريان يك بازجويي از زني انگليسي زبان به نام فيليپا دلداده ي او مي شود . فيليپو ، فيليپا را از بازداشتگاه فراري مي دهد و اين دو عاشق و معشوق ، سفري دور و دراز را آغاز مي كنند .
عشقي كه ما بين فيليپا و فيليپو وجود دارد ، به نوعي عجيب است و بسيار غريب مي نمايد . سردي بازي بلانشت و ديالوگ هاي كم فيلم عواملي قوي براي محو كردن شراره هاي عشق اين دو است ، امّا مخاطب هم در پايان فيلم نمي تواند جواب سئوال « چقدر مي توني بالا بري ؟ » را كه اين بار ، معنايي ديگر دارد ، بيابد . اين عجيب بودن رابطه ي فيليپا و فيليپو است كه آن ها در ذهن ماندگار مي كند و عزيز مي نمايد .

6
شخصيت : Bernadette
بازيگر : Nora-Jane Noona
فيلم : The Magdalene Sisters
برنادت كه يكي از خواهران مگدالن است بسيار به ما شبيه مي نمايد . برنادتي كه به خاطر يك صحبت كوتاه چند دقيقه اي با پسران ، به صومعه اي فرستاده مي شود كه بايد در آنجا ، تا پايان عمرش در انزوا به سر برد .
كار به جايي مي رسد كه از يك صحبت و لبخند ساده در محل تحصيل ، موضوع صحبت ها به اين وادي ، در صومعه ، مي كشد كه :
برنادت : بچّه داشتن جرم نيست .
رز : داشتن بچّه قبل از ازدواج يه گناه كبيره اس !
برنادت : من دست به هر گناهي ميزنم ، كبيره يا هر چيزي ، تا از اين جا خلاص شم .
ما از آن جهت با برنادت همذات پنداري مي كنيم كه ... خود حديث مفصّل بخوانيد از اين مجمل !

7
شخصيت ( ها ) : The Narrator / Tyler Durden
بازيگر ( ها ) : Edward Norton / Brad Pitt
فيلم : Fight Club
راوي : يك شخصيت آرام و منزوي كه از بيخوابي رنج مي برد . يك به اصطلاح بچه مثبت .
تايلر داردن : يك مرد عصبي و شوخ طبع . شهوت طلب و بي پروا .
حالا چه مي شود اگر كه راوي بفهمد ، خودش همان تايلر است ؟
در اين صورت بايد به گفته ي تايلر عمل كند . تايلر مي گويد : تنها بعد از فاجعه است كه ما مي تونيم رستاخيز كنيم . بايد فاجعه اي بيافريند و تنها ، از آن سر بر آورد .
ما هم تايلر هستيم و هم راوي . هم راوي هستيم و هم تايلر . به خيال خودمان با شخص ديگري درگير هستيم ، در حالي كه به خود مشت مي زنيم . جالب اينجاست كه از مشت ها لذت مي بريم . ما خراب مي كنيم و بر گردن ديگري مي اندازيم كه همان خودمان هستيم . ما با زني مي خوابيم و با انزجار به آثار آن مي نگريم و سپس آن كار را به فرد ديگري نسبت مي دهيم . چيزي كه جالب توجه است ، اين است كه وقتي هم به اين مورد پي مي بريم و در تلاش براي رفع آن هستيم و موفق مي شويم ، در پايان از اعمال همان شخصيت منفي لذت مي بريم .

8
شخصيت : Marv
بازيگر : Mickey Rourke
فيلم : Sin City
مارو يك مرد تمام شده است . مردي كه هيكل غول آسايش و زخم هاي منكر صورتش ما را به ياد پهلوانان باستان مي اندازد . كسي كه تمام آمال و آرزوهايش را در زني مي بيند و با قتل آن زن ، در صدد انتقام بر مي آيد . چه چيز مارو را تا اين اندازه به ياد ماندني كرده است ؟ چه عاملي او را از خيل شخصيت هاي مشابه بيرون كشيده است ؟
مارو خيلي بدوي است . اين درجه بدويت اوست كه او را به يادماندني كرده . مارو به هيچ چيز جز انتقام نمي انديشد و هدفش جز كشتن چيزي نيست . خود به اين نكته اعتراف مي كند و مي گويد : اين خون براي خونه اون هم گالني . اينا روزاي قديمي هستن ، روزاي بد ، روزاي هيچي . اونا گذشته ان ! هيچ تصميم ديگه اي نيست . و من براي جنگ آماده ام .

9
شخصيت ( ها ) : Olmo Dalcò / Alfredo Berlinghieri
بازيگر ( ها ) : Robert De Niro / Gerard Depardieu
فيلم : Novecento
يك ارباب و يك رعيت . يك بچه ارباب و يك بچه رعيت . دو همبازي . ولي ... دو راه مختلف . اين داستان ايتالياي 1900 به بعد است . ايتاليايي كه گويي با زاده شدن آلفردو و اولمو ، دوباره زاده شده . ايتاليايي كه امثال آلفردو و اولمو آن را شكل دادند و ايتاليايي كه آلفردوهاي زياد و اولمو هاي بسيار بسيار بيشتري در خود داشت .
اين دو شخصيت چنان زيبا ضد هم هستند كه اين ضديت زشت جلوه نمي كند . داريم كه تز + آنتي تز = سنتز . حال بايد بگوييم آلفردو + اولمو = ايتاليايي جديد .
آلفردو و اولمو هر چقدر هم كه تفاوت داشته باشند باز هم در ذات يكسانند و اين يكساني و تشابه است كه به ما يادآوري مي كند آن ها انسان اند و اين انسان بودن آنهاست كه دري به دنيايي لايتنهاي به روي ما مي گشايد . دنيايي كه در زمان 5 ساعته ي فيلم آن چنان در آن غوطه مي خوريم كه تا مدّت ها ، قدرت فراموشي آن را نداريم .

10
شخصيت : Lester Burnham
بازيگر : Kevin Spacey
فيلم : American Beauty
لستر برنهام يك شكست خورده ي تمام عيار است . يك بازنده ي مادرزاد . كسي كه آن روي سكه ي خوشي را نديده است و هرگز نخواهد ديد . لستر كم روست ، دست و پا چلفتي است و البته آرزوهايي دارد كه با داشتن دو خصيصه ي اوّل ، نمي تواند به آن ها برسد . پس سعي مي كند كم رو نباشد و كمتر دسته گل به آب بدهد . نتيجه ي آن چيزي نمي شود جز بدبختي بيشتر او .
چرا لستر شكست مي خورد ؟ چون كه جامعه اين طور مي خواهد . لستر مغلوب جامعه شده است . جامعه اي كه از هر چيزي برداشت سوء مي كند و بزرگترين پيمان شكني ها را مخفي مي دارد . جامعه اي كه هر يك از ما ، به عنوان يك جزء ، سازنده ي آن هستيم و متقابلاً ، در ازاي اين سازندگي ، هر يك از ما لستر برنهامي ديگر مي شويم كه همه چيز ضد اوست . حتي دختر و همسرش . اين ضديت چرايي ندارد . و اين نداشتن چرا از آن روست كه همسر و دختر نيز پيش از آن كه همسر و يا دختر شخصي باشند ، عضوي از همان جامعه اند . همان جامعه اي كه ...

11
شخصيت : Stansfield
بازيگر : Gary Oldman
فيلم : Léon
استنس فيلد يك رواني به تمام معناست . كسي كه علاوه بر پليس بودن ، مواد مصرف مي كند و عليرغم عشق به هنر موسيقي ، به راحتي آدم مي كشد و گويا از اين كار نيز لذت مي برد . اين ها به تنهايي عامل ماندگاري استنس فيلد در ذهن نمي شود . آنچه مسبب اين عمل است ، منطقي است كه او در كمال ديوانگي دارد و خونسردي و صبري است كه در عين خشونت داراست .
وقتي كه او از بي سيم ، صداي آشفته ي رئيس S.W.A.T. را مي شنود كه مي گويد : تيم آلفا . موقعيت نهايي . آماده ي حركت . با خونسردي با خود مي گويد : مراقب باشيد . اين خونسردي استنس فيلد است كه او را همچون مرگ ، بي حصار و دفاع جلوه مي دهد . آنچه كشنده است ، عصبانيت و از كوره در رفتن استنس فيلد نيست ، منطق ، هوش و صبر اوست .

12
شخصيت : Mickey Knox
بازيگر : Woody Harrelson
فيلم : Natural Born Killers
ميكي : من به اسم واقعيم تو زندگي پي بردم .
وين گيل : اون چيه ؟
ميكي : گه ، مرد . من يه قاتل بالفطره ام .
ميكي ناكس يكي از معدود قاتلين بالفطره اي است كه بي خود و بي جهت دست به قتل نمي زند . البته هيچ قاتلي بي دليل مرتكب قتل نمي شود ، امّا دلايل آن ها هرگز از پول و در بعضي موارد زن ، فراتر نمي رود . امّا ميكي ناكس ، كسي است كه توجيهاتي اجتماعي براي ارتكاب قتل مي آورد . كسي است كه با انگيزه اي خلل ناپذير مرتكب قتل مي شود . اين انگيزه ي او آنچنان بر پايه ي دلايل استوار است . كه مخاطب با شنيدن آن ، وسوسه به ارتكاب قتل مي شود و اعمال زشت ميكي و مالوري را ناديده مي گيرد . ميكي با كلمات خود در ذهن هر كسي يك قاتل بالفطره به جا مي گذارد .

12 + 1
شخصيت : Kong
بازيگر : Andy Serkis
فيلم : King Kong
كنگ ذاتاً حيوان بدي نيست . او از بسياري انسان ها نيز انسان تر است . كنگ مي خورد ، مي آشامد ، براي ادامه ي زندگي مي جنگد و عشق مي ورزد . همان كار هايي كه انسان ها مي كنند . امّا كنگ حيله نمي ورزد و به فكر كسب سود نيست . كنگ حتي در عشق خود نسبت به انسان ها پايدار تر است و تا پاي جان به معشوق وفا مي ورزد . در واقع همين عشق است كه او را كشته است و در پايان ، بر بالاي جسد كنگ ، مردي مي گويد : هواپيماها كشتنش . كارل دنهام با ناراحتي پاسخ مي دهد : هواپيماها نبودن !و راه خود را از ميان جمعيت باز مي كند و مي رود . آن چه كنگ را كشت ، آز بشر به كسب سود بيشتر و نياز كنگ به عشق بود . همين .

ادامه دارد ...
پ . ن : اين پست تقديم داداش جيگي ، جوكر عزيز و امين عرب دوست داشتني ( كه ايده ي شخصيت هاي دوست داشتني را از او دزديدم ! )
... گمگشته باز آيد به ...
ماني حقيقي از همان اول كار ، خودش را خوب نشان داد و حالا هم كه به كارنامه ي كوچك امّا پربار كاري اش نگاهي بيندازيم همين نكته را در مي يابيم . اينكه اولين فيلمش « آبادان » كه اكران هم نشد ، همين پنج سال پيش ساخته شده و اينكه براي دومين فيلمش ، « كارگران مشغول كارند » ، جايزه ي بهترين نويسنده ي فيلمنامه را گرفته است . و همين فيلم يكي مانده به آخري اش ، همكاري اش با اصغر فرهادي و آن فيلمنامه ي عجيب و به همان اندازه واقعي و ظريفي كه براي « چهارشنبه سوري » نوشتند . كسي كه اين چنين كارنامه اي داشته باشد ، قطعاً چيزي مي سازد با نام « كنعان » . كنعاني كه حتّي تا مرز ايجاد جريان و حركت هم پيش مي رود و در حالي كه تلويزيون ، علناً براي فيلم هاي ديگر روي پرده تبليغاتي فراتر از تيزر مي كند ، به فروشي دو برابر دست مي يابد .
كنعان فيلمنامه ي عجيبي دارد . نمي شود دانست كه كدام بخش آن را حقيقي نوشته و كدامش را فرهادي . هر دو عالي و نزديك به هم هستند . هر دو دغدغه هايي بسيار نزديك به هم دارند و هر دو قبلاً با هم كار كرده اند . داستان فيلم و بستر اصلي آن امّا جاي مانور بسيار زيادي به هر دوي آن ها داده است . داستاني كه به راحتي دغدغه هاي مشتركشان را ، فيلمنامه ي درامشان را ، در آن بازگو كرده اند و چه قشنگ كه بازيگران هم آن را در جلوي لنز جان بخشيده اند . همه چيز منسجم و هماهنگ است ، بازيگري ترانه عليدوستي ، افسانه بايگان ، محمد رضا فروتن و بهرام رادان ، فيلمنامه ي اصغر
فرهادي و ماني حقيقي ، فيلمبرداري حسن كريمي و موسيقي دوست داشتني كريستف رضاعي . اگر خوب نبودند مينا و مرتضي ، آذر و علي را در ذهن مخاطبي كه از سالن خارج مي شود جا نمي گذاشتند . داستان درباره ي زني به نام ميناست كه پس از ده سال به بهانه ي تحصيل در كانادا مي خواهد از مرتضي ، همسرش ، طلاق بگيرد . مرتضي شرط مي كند كه آن ها ابتدا بايد به شمال ، پيش مادر مرتضي ، بروند و بعد او مينا را طلاق مي دهد . در اين حين آذر ، خواهر بزرگتر مينا كه شوهرش او را ترك كرده و پسرش فوت شده ، از آلمان بر مي گردد . زندگي مينا و مرتضي كه به حدّ كافي آشفته است ، با ورود آذر آشفته تر مي شود و ... . ديديد ؟ داستان عجيب گيراست و ملموس . اين فيلم داستان دو نسل را روايت مي كند و جداگانه به مشكلات هر كدام مي پردازد . آذر ، زن 30 سال پيش است . زني كه اسم قديم خيابان ها را مي داند . زني كه چندين و چند سال از كشورش دور بوده . كسي كه سختي كشيده تا نسل بعدي اش ، مينا آسوده باشد و به قول خود آذر كه در جايي از فيلم مي گويد : درس نخوندم تا تو درس بخوني ، كار كردم تا تو كار نكني ... . حالا در كنار آذر ما مينا را داريم كه تمام خواسته اش تنها بودن است و نهايت آمالش ، تحصيلات عاليه در دانشگاه تورنتو است . مرتضي شكست خورده است و به عنوان يك استاد معماري دانشگاه در جايي مي گويد : معماري كه شاگردش نسخه پيچ داروخونه بشه به درد عمه اش مي خوره . علي شكست خورده است و اين شكست خوردگي را در درجا زدن خودش مي بيند . در سكانسي رو به مينا مي گويد : خوبه كه من همون آدم پونزده سال پيشم ؟ آذر شكست خورده است و اثر آن شكست خوردگي در روي مچ دستش واضح و آشكار است . امّا فقط ميناست كه تن به شكست نداده و مغلوب نشده . ميناست كه تمام سعيش را مي كند تا به خواسته اش برسد و ميناست كه باردار است . آخرين زن مقاوم باردار كودكي است كه ابتدا مي خواهد آن را سقط كند ، امّا در پايان تصميم به تولد آن مي گيرد . در ابتداي فيلم ، اوّلين پلان ، چهره ي آشفته ي مينا را مي بينيم كه به كارگران لوله باز كن زل زده است و چهره در هم كشيده ، گويي به زندگي خودش نگاه مي كند . به آن فنري كه دائم داخل مي رود تا چيزي بيابد و مسير آب ، مظهر روشنايي را بگشايد . در پلان آخر ، مينا با لبخند به دوربين نگاه مي كند و گويي هدفش را يافته است . مرتضي مي گويد : من هم مي خوام بموني ، دوستت دارم ، ولي نه اينطوري . و مينا پاسخ مي دهد : من حامله ام ، مي خوام به دنيا بيارمش . آري ، اين همان چيزي است كه بايد پيدا مي شد تا مسير آب باز شود . آبي كه در جايي خون را از دست مينا پاك مي كند و در جايي ، مينا قبل از نوشيدن آب ، به اتاق آذر مي رود و دعوا به راه مي افتد . همان آبي كه مينا ، ايستاده بر ساحل ، به آن نگاه مي كند . فيلم نگاهي هم به نياز نسل ها به هم دارد . مينا در انتها مي دود تا ببيند كه آذر سالم است يا نه و اين نسل گذشته است كه باعث تدوام نسل آتي مي شود .

امّا فيلم نقطه ي ضعفي هم دارد . در نيمه ي دوم ، به نظر مي رسد كه از لحاظ داستاني كم آورده است و چيز زيادي براي تعريف كردن ندارد ، كما اينكه همان اندك داستاني هم كه در چنته دارد به خوبي گليم نيمه ي دوم را از آب كشيده است . اين بزرگترين نقطه ضعفي است كه در فيلم به چشم مي آيد و تنها « اي كاش » ي است پس از دو بار ديدن فيلم در سالن تاريك ، برايم مانده است .

+
I don't talk about my personal relationships, it always ends up kicking you in the face. But I've read a lot of things about myself and think, `Wow! That girl sounds really saucy.'

I am very independent. I can look after myself but I still need a lot of love and care.
