تبليغاتX
A Beautiful Mind

            در سالي كه گذشت ، فيلم هاي بسيار ديدم ،‌ كتاب هاي نه چندان زيادي خواندم و موسيقي هاي بسيار زيادي را گوش دادم ! از بين خيل آن ها ، تعدادي را كه بيشتر پسنديدم ، گزينش كردم و باز هم از بين خيل زياد بيشتر پسنديده شده ها هفت تا را جدا كردم و با اندكي توضيح ، نوشتم تا شما هم از آن ها لذت ببريد ! ضمناً، اين نوشته مي تواند دريچه اي به اعماق « يك ذهن زيبا » باشد !

 

In Bruges

         « توي بلژيكه ! » اين را « ري » مي گويد ! بله ، بروژ يك شهر قرون وسطايي در بلژيك است . شهري كه ري و « كن » به آن جا رفته اند و منتظرند تا از « هري واترز » دستوري برسد ! دستور مي رسد ! كن بايد ري را سر به نيست كند !

          فيلم عجيب و جالب و بانمكي است ! عجيب به خاطر شخصيت ها ، جالب به خاطر شخصيت ها و بانمك به خاطر شخصيت ها ! تا نبينيد متوجه نمي شويد چه مي گويم پس بهتر است روده درازي را بس كنم و وقت گرانبهاي شما و خودم را بيشتر تلف نكنم !  

The Dark Knight

            بدترين Bad Man تمام تاريخ سينما توي اين فيلم پيدا مي شود ! البته آنچنان كه خود جوكر توضيح مي دهد ، نه تنها بد نيست ، بلكه بسيار خوب است و آمده تا به مردم چهره ي واقعيشان را نشان دهد !

            جوكر را دوست دارم ، چون با تمام بدي اش ، همه ي خوب ها را زير سايه ي خودش قرار داده است ! و اين فيلم يعني جوكر ! جوكر قطعه ي كامل كننده ي پازل است ! جوكر گويا حلقه ي مفقوده اي است كه تا به حال تمام Bad Man ها سعي در پر كردن جاي آن داشته اند ! و حالا پيدا شده است ! و اين فيلم از آن نظر جالب است كه اولين و به نظر من و به احتمال زياد آخرين حضور چنين شخصيتي است . 

The Godfather II

            « پدرخوانده ي 2 » را نديده بودم . آن هم در حالي كه قسمت اول آن را بيش از 10 بار ( حدود 15 مرتبه ) و قسمت سومش را حول و حوش 7 دفعه تماشا كرده بودم ! پس يك شب نشستم كه قسمت دوم را ببينم ، امّا باز هم DVD قسمت اول را گذاشتم و نشستم به ديدن ! وقتي تمام شد باز هم دقايق ابتدايي قسمت دوم و باز همان خستگي هميشگي ! كمي مقاومت كه به خرج دادم ، فيلم توي سراشيبي افتاد و جذاب شد ! طوري كه وقتي تمام شد ، واقعاً خسته و بي حوصله نبودم ! فيلمي نيست كه شوخي بردارد ! بايد ببينيد تا بدانيد چرا گفتم شوخي بر نمي تابد ! 

Unknown

            روزي كه حتي نسبت به سينما هم حس دلزدگي داشتم ، نشستم پاي اين آخرين فيلم « تورناتوره » ! قرص جوشان اميد به زندگي بود ! واقعاً فيلم زيبايي بود ! فيلمي بود كه با بدبختي شروع شد ، با غصه و گرفتاري ادامه پيدا كرد و با شادي و « يك لبخند » به اتمام رسيد . اگر به تماشاي فيلم بنشينيد به خوبي متوجه منظورم از « يك لبخند » خواهيد شد ! لبخندي كه يك دنيا غم را نابود مي كند ! ضمناً موسيقي موريكونه مثل هميشه جادويي بود ! گويا موريكونه و تورناتوره زاده شده اند كه با هم كار كنند ! 

Mulholland Drive

            اگر بگويم اين عجيب ترين فيلمي است كه در سال گذشته ديده ام ، مطمئنم كه اشتباه نكرده ام ! واقعاً لينچ من را به عنوان مخاطب شگفت زده كرد! جالب ترين نكته آنجاست كه از فيلمي كه در آن زمان ( منظورم حين تماشاست و پيش از فكر كردن به فيلم ) آنچنان مورد خاصي از آن دستگيرم نشد و حتي در مواردي فيلم من را آزار داد ، به شدّت لذت بردم و از آن خوشم آمد ! بعد از ديدن مولهالند درايو بود كه سراغ باقي فيلم هاي لينچ رفتم ! 

Wall. E

            خيلي وقت بود انيميشني به اين زيبايي نديده بودم ( حتي اگر بگويم هرگز انيميشني به اين زيبايي نديده بودم ، چندان اشتباه نكرده ام ) . حتي خيلي وقت بود چيزي نديده بودم كه تا اين حد من را تحت تاثير قرار دهد ! عميقاً با Wall. E همذات پنداري كردم ! احساس عجيبي بود كه خودم را نيز متعجب كرد ! عشق Wall. E به Eve عشق جالبي است ! باشد كه شما هم درگير كارهاي اين روبات ريز نقش دريا دل بشويد ! 

Novecento

            اين فيلم را دوست داشتم ، چون به اندازه ي يك رمان چند جلدي سترگ ، منسجم و پر فراز و نشيب بود ! چون طبيعي بود ! و چون داستان چند زندگي را در يك بازه ي زماني خارق العاده و در يك كشور دوست داشتني تعريف مي كرد ! از سال 1900 تا 1945 در ايتاليا ! از آغاز تا انجام فاشيسم ! از پا گرفتن بلشويسم و كمونيسم و از « ارباب » گفت ! و اينكه « ارباب هنوز نمرده ! » 

 

 قبل از طوفان

         نمي دانم زيبايي ، جذابيت و گيرايي خارق العاده ي اين اثر را بايد به حساب نويسنده ي كتاب ، « اكساندر دوما » ( پدر ) بگذارم ، يا به پاي مترجم و اقتباس كننده ي آن ، « ذبيح الله منصوري » بنويسم و يا از ناشر بدانم كه سه جلد « ملكه مارگو » ، « خانم دو مونسورو » و «‌ پاسداران چهل و پنجگانه ي سلطنت » را تحت عنوان « قبل از طوفان » در يك مجموعه ي هشت جلدي چاپ كرده است ؟! كار ، كار هر كدام بوده ( و شايد كار هر سه ) ، حاصل آن سه هزار و دويست و پنجاه و شش صفحه ي آكنده از عشق ، خيانت ، خون ، قدرت طلبي ، توطئه و تاريخ است !

         ماجرا از شب سن بارتلمي سال 1572 ميلادي آغاز مي شود . شبي كه كاتوليك ها، بيش از بيست هزار نفر پروتستان را تا صبح به قتل رساندند ! شبي كه زمينه ساز عشقي نامعمول بين يك جوان آس و پاس و يك ملكه ي تازه عروس شد ! شبي كه مسير تاريخ فرانسه را عوض كرد ! شبي كه دوما به خوبي آن را توصيف و منصوري به زيبايي ترجمه اش كرده است ! 

سه گانه ي نيويورك

          سه داستان عجيب ! سه داستان غريب ! داستان هايي كه هر كدامشان براي مدت ها فكر كردن كافي هستند ! داستان هايي درباره ي آدم هايي كه هميشه در حال شكست خوردن هستند و هر لحظه ، بازيچه ي بازي ديگران! بازي هاي مخوفي كه اسباب بازي هايش ، يعني شخصيت هاي اصلي ، از چند و چون آن بي خبرند ! « پل استر » حتي به خودش هم رحم نمي كند ، او خود را نيز به داخل بازي دهشتناك يكي از سه داستان مي كشاند ! بازي هاي اين داستان ها يك قرباني بيشتر نداشتند و آن من بودم ! اين من بودم كه سه مرتبه به داخل بازي كشانده شدم ، سه بار درگير پيچ و خم هاي معماهاي جورواجور گشتم و سه دفعه در كمال ناباوري ، كاملاً شكست خوردم و خورد شدم ! و نكته ي جالب اين جاست كه بعد از هر شكست ، بلافاصله سراغ بازي بعدي ، داستان بعدي رفتم ! و از اين رو است كه پس از اتمام « سه گانه ي نيويورك » ته دلم مي خواست كه كاش تعداد صفحات اين كتاب لعنتي بيشتر بود! 

1984

         از اول معلوم نبود كه با يك كمدي طرفم يا يك تراژدي ؟! حتي وقتي كتاب را از يكي از بهترين دوستانم گرفتم و آن را خواندم ، باز هم نمي دانستم بايد بخندم يا گريه كنم ؟! از طرفي آنچنان فضاي تاريكي توصيف شده بود كه هر مخاطبي را به وحشت مي انداخت و از سويي آنچنان به دنياي پيرامونم شبيه بود كه ناچار به خنده مي افتادم ! امّا « جورج اورول » از آغاز تا انتهاي كتاب رفته رفته كفه ي كمدي را سبك تر مي كرد و وزن تراژدي را بالا مي برد ! تا جايي كه در انتها ، همانطور كه آن بازجوي دژخيم « وزارت عشق » مي خواست ، همه چيز فرو ريخت ! تا جايي كه « پدر برادر بزرگ » ( لقبي كه مجله ي Time بعد از چاپ 1984 به اورول داد ) من را به اتاق 101 برد ! 

بي خبري

            كتاب عجيبي بود و اولين اثري بود كه از « ميلان كوندرا » ي پر آوازه مي خواندم ! انصافاً نا اميدم كه نكرد ، باعث شد اگر نام او را پاي كتابي ديدم ، بي شك بخوانمش ! داستان عجيب ، شيوه ي روايت غير معمول و شخصيت هاي فوق العاده عجيب و جالب توجه ، مواردي بودند كه باعث شدند من همين حالا هم بخواهم دوباره كتاب را به دست بگيرم و دوباره آن داستان ها را با آن شخصيت ها مرور كنم ! داستان هاي خيانت ، عشق ، گريه ، مهاجرت ، وحشت و تنهايي ! داستان هايي از شخصيت هاي تنهايي كه در عين تنهايي ، با ديگران مرتبط هستند !  

سقوط

            اصلاً نمي دانم چه شد كه سقوط را خريدم . نمي دانم بعد از پيشنهاد دوستم بود يا قبل از آن . نمي دانم با نقشه ي قبلي براي خريدش رفته بودم و يا اين بار ، تقريباً مثل هميشه ، باز هم اين كتاب بود كه من را انتخاب مي كرد ! امّا هر چه بود ، براي مدت ها پيش بود ! يكي دو سالي بود كه كتاب ، توي كتابخانه كز كرده بود ! يك بار هم تا صفحه ي 60 – 70 خوانده بودمش ! ولي خب ، نشد كه تا آخر بخوانم . نشد و نشد و نشد ، تا اينكه بعد از خواندن « بيگانه » سراغ « سقوط » رفتم و سقوط كردم !

            وقتي اين كتاب لعنتي « آلبر كامو » تمام شد ، حس كردم استخوان هايم بد جوري شكسته و درد تا اعماق وجودم دويده است ! حس كردم خود كامو بالاي سرم ايستاده و دارد بلند بلند به من مي خندد ! حس كردم تمام مدت ، كتابي در دست نداشته ام و آينه حمل مي كرده ام ! حس كردم از خودم متنفرم ! حس بسيار بدي بود و بدجوري واقعي ! 

همه ي نام ها

            درست تعطيلات نوروز گذشته بود ! شبي كه از خواندن كتابي درباره ي جنگ جهاني دوم خسته شده بودم ، آن را كنار گذاشتم و بعد از اندكي درنگ براي انتخاب كتاب ، گويي كه كتاب من را برگزيده ، آن را برداشتم و شروع به خواندن كردم ! « ژوزه ساراماگو » يي كه من در ذهنم داشتم ، همان ساراماگوي كوري بود ! ساراماگويي كه كل دنيا را با يك كوري مسري تا گردن در لجن و كثافت فرو برد ! ساراماگويي كه كورهايش تك بعدي بودند ! ساراماگويي كه شخصيت هايش « چشم پزشك » و « زن كور اوّلي » نام داشتند ! امّا همه ي اين ها به هم ريخت ! فروپاشيد و نابود شد ! من ساراماگويي ديدم كه شخصيت اول كتابش اسم دارد :‌ آقا ژوزه . و اتفاقاً خيلي مرتب و منظم است و علاوه بر آن چون خيلي خيالپرداز است ، بسيار درباره ي خودش و كارهاي خودش فكر مي كند و تمام ابعاد قضايا را در نظر مي گيرد ! با تمام اين اوصاف فكر مي كنم اگر لذتي كه از خواندن همه ي نام ها بردم ، از كوري بيشتر نبوده باشد ، قطعاً كمتر نبوده است ! راستي ، موقع خواندن خوب به آن چوپان دقت كنيد !

موسيقي آب گرم

            صبح ساعت 8 ، ميزري « استفن كينگ » را شروع كردم و تا 24 ساعت بعد ، هم ميزري و هم موسيقي آب گرم ، تمام شده بودند ! ميزري كه يك كتاب جنايي و تا حدودي ترسناك بود ، ولي اين موسيقي آب گرم ، واقعاً تجربه اي جديد بود ! نمي توانم توصيفش كنم ! آن همه بي خيالي ، آن دنياي شلوغي كه گويا پشيزي نمي ارزد ، آن زندگي « هر چه بادا باد » ، آن « زن و مشروب و سيگار » ها را ، چارلز بوكوفسكي را نمي توانم وصف كنم ! بله ، چارلز بوكوفسكي را ، چون گويي اين كتاب خود بوكوفسكي است ! بايد اين كتاب را بخوانيد . « بايد » اين كتاب را بخوانيد ! 

 

 

  Dance Me To The End Of Love

         Lonard Cohen براي من تا حد زيادي ياد آور سياوش قميشي و فرهاد است ! چرايش را خودم هم نمي دانم . امّا حدس هايي مي زنم . سياوش قميشي به خاطر صدايش و فرهاد به خاطر آهنگ هايش ، البته اين مورد ها به نظر خودم كاملاً سطحي هستند ! حالا چه شده كه از لئونارد كوهن و بالاخص از آهنگ Dance Me To The End Of Love اش خوشم آمده ، خود داستاني مفصّل دارد كه در خلاصه ترين حالت ، مي توان آن را اينگونه روايت كرد : شبي كه از هر لحاظ حالم بد بود ، يكي از عزيز ترين دوستانم اين آهنگ را به من داد . بعد از گوش دادن آن احساس آرامش كردم ( در موقعيتي كه هيچ يك از آهنگ هاي مؤثر و آرامش بخشي كه براي خودم مي شناختم هيچ اثري نداشت . حتي پيانوهاي بتهوون كه آرام كننده ترين آن هاست ). چندي بعد اين آهنگ را به عزيزي دادم و براي او نيز خوش آيند بود ! اين بود كه من از لئونارد كوهن و Dance Me To The End Of Love خوشم آمد !

اين شما و اين آهنگ !

 Dance Me To The End Of Love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic til Im gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
Were both of us beneath our love, were both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till Im gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love 

شمال

          اوّلين باري كه با موسيقي « رضا يزداني » آشنا شدم ، توي سالن سوم سينما هويزه ي مشهد بود ! من بودم و سالن تاريك و رئيس . فيلم ِ مسعود كيميايي ! و موسيقي رضا يزداني كه مي خواند « وقتي آغوش رفاقت يه تله اس ، حرف هفت تير پر وُ باور كن ... وقتي هر نفس ميشه شكل قفس ، حرف هفت تير پر وُ باور كن » . آن موقع خوشم نيامد و حتّي به شيوه ي خواندن يزداني خنديدم ! امّا بعد ها وقتي تعداد بيشتري از ترانه هاي يزداني را گوش دادم ، ديدم كه چه حرف هاي جالبي مي زند ، امّا حيف ، از نگر من ( كه البته الآن عوض شده ) زياد جالب حرف نمي زند ! به هر ترتيب ، آهنگ هاي يزداني را آنقدر گوش دادم كه واقعاً هم از سبك او و هم از اشعارش خوشم آمد ! وقتي كه از يك طرف فكر كنم كه از اثر خوشم نمي آيد و از طرف ديگر ، بدون هيچ اجبار يا اعمال قدرتي ، آن اثر را بار ها بشنوم ، معلوم مي شود كه زود قضاوت كرده بودم !

          از بين آثار يزداني تقريباً همه ي آن ها را دوست دارم و هر از چند گاهي مي شنوم ، امّا « شمال » آن چيز ديگري است ، اثري كه حتي « كافه نادري » هم با آن « دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر ... دل دیوونه ی من هی قدماتو میشمرد ... کوچه ها رو رد می کرديم تا خیابون بزرگ ... عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد » هايش ، نمي تواند آن حال و هوا را منتقل كند !

 شمال

بیا بازم‌ مثل‌ِ قدیم‌ ، با هم‌ دیگه‌ بریم‌ شمال‌ !
دلم‌ گرفته‌ ! راضی‌اَم‌ به‌ این‌ خیالای‌ محال‌ !
من‌ُ بِبَر ! تا آخرِ جادّه‌ی‌ چالوس‌ بِبَرَم‌ !
تا شیشه‌ی‌ بارونی‌ُ خیس‌ِ اتوبوس‌ بِبَرَم‌ !
تا جای‌ پات‌ رو ماسه‌ی‌ داغ‌ِ مُتل‌قو بِبَرَم‌ !
تا آخرین‌ دلهره‌ی‌ نگاه‌ِ آهو بِبَرَم‌ !
من‌ُ بِبَر تا گُم‌ شُدن‌ تو اون‌ چشای‌ بی‌قرار !
تا ساختن‌ِ قصرِ شنی‌ رو ساحل‌ِ دریاکنار !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

یادش‌ به‌ خیر لحظه‌ای که ، چشمای ما دریا رُ دید !
نورِ چراغ‌ِ زنبوری‌ ، رستوران‌ِ اسب‌ِ سفید !
یادش‌ به‌ خیر شنای‌ ما ، میون‌ِ موجای‌ بَلا !
خاطره‌های‌ مشترک‌ ، وقت‌ِ سفر تو جنگلا !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ ! 

نجوا

         تا قبل از زمستان امسال تمام آنچه كه از « فرهاد » شنيده بودم ، دو اثر بودند به نام هاي «‌ بوي عيدي ، بوي توپ » و « شبانه ي 2 » كه دومي را به لطف صدا و سيماي فخيمه ي دولت محترم جمهوري مكرم اسلامي ايران ، سانسور شده شنيدم و در آن خبري از « يه پري » كه بيايد و پايش را توي آب چشمه بگذارد ، نبود ! پيش از آنكه آثارش را گوش بدهم بسيار درباره اش شنيده بودم و مشتاق بودم كه بدانم فرهاد چه ساخته ؟! امّا آثارش در دسترس نبود و بنا به دلايلي به دست نيامد . تا اينكه روزي يكي از دوستان عزيزم لينكي را به من داد كه تمام آثار فرهاد براي دانلود روي آن قرار داشت ! من هم كه منتظر چنين فرصتي بودم در اندك مدتي همه را دريافت كردم و هنوز هم دارم از شنيدن موسيقي هاي فرهاد لذت مي برم . از تك تك آثارش خوشم مي آيد ، بلا استثنا .

 نجوا

 رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،

مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.
چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتي پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.
خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌بايد با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!

من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست! 

 

I'm With You

      Avril Lavigne را زياد دوست ندارم ! نه خودش را ، نه آهنگ هايش را ! امّا بعضي موسيقي ها هستند كه بنا به موقعيت خوش آيند و دوست داشتني مي شوند و I'm With You يكي از آن ها براي من است . منتها فرقي كه اين دسته از آهنگ ها با ديگر موسيقي ها دارند ، در آن است كه مدت زمان محبوب بودن آن ها كمتر از ديگر آهنگ هاي واقعاً دوست داشتني است ! امّا I'm With You براي من اينطور نبود ! در طي سال گذشته بودند بسيار موسيقي هايي كه فراخور حالم به آن ها گوش سپردم و بودند بسيار موسيقي هايي كه براي لذت بردن آن ها را شنيدم . و اين آهنگ ، جزو دسته ي دوم بود و گاه جزو دسته ي اوّل !

 I'm With You

I'm standing on a bridge
I'm waitin' in the dark
I thought that you'd be here by now
There's nothing but the rain
No footsteps on the ground
I'm listening but there's no sound

Isn't anyone tryin' to find me
Won't somebody come take me home
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you

I'm looking for a place
Searching for a face
Is anybody here I know
'Cause nothing's going right
And everything's a mess
And no one likes to be alone

Isn't anyone tryin' to find me
Won't somebody come take me home
It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you

Oh, why is everything so confusing
Maybe I'm just out of my mind
Yeah, yeah, yeah

It's a damn cold night
Trying to figure out this life
Won't you take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you

Take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
I'm with you

Take me by the hand
Take me somewhere new
I don't know who you are
But I, I'm with you
I'm with you
I'm with you 

گل و تگرگ

      با « سياوش قميشي » از طريق يكي از بهترين دوستانم آشنا شدم ! تمام شناخت من از قميشي تا پيش از دريافت داشتن آن CD فول آلبومش از دوستم ، بر مي گشت به شنيده هاي جسته و گريخته اي كه هر از گاهي ( و هر بار كمتر از دفعه ي قبل ) در نا كجا آبادي به گوشم مي رسيد يا آشنايي برايم مي خواند ! ولي وقتي كه آن CD را گرفتم و گوش دادم ... ! تا چند هفته ( شك دارم كه بگويم چند ماه ) مدام و مدام و مدام همان آهنگ ها ، همان شعر ها ، همان موسيقي ها و همان لحن ها ! گل و تگرگ را به همراه تعدادي ديگر از آثار قميشي ، از باقي آن ها بيشتر دوست دارم ، چون ... !

گل و تگرگ

قصه من و غم تو قصه گل و تگرگه

ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من

همیشه میون قاب خالی درهای بسته

طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته

کاش میشد چشام ببینن طرح اندام تو داره

زنده میشه جون میگیره پا توی اتاق میذاره

 

کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون

کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه

غنچه سپید مریم با نوازش تو وا شه

کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره

نمیشه دستات تو گلدون گلهای مریم بذاره

کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره

رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره 

  

اي ساربان

         كار هاي « محسن نامجو » را دوست دارم ! اگر نگويم همه ي آن ها ، بي شك بيشتر از سه چهارمشان را با علاقه مي شنوم ! آن چيزي كه در آثار نامجو به چشم مي خورد ، مثل بسياري از اساتيد ديگر هنر ها ، تفاوت و تنوع زياد آثار است ! اين تنوع را در سينماگران بيشتر مي توان ديد و مثال آن فيلمساز هايي همچون كوبريك و اسكات هستند ، قصد قياس ندارم كه مع الفارغ است و كوبريك و اسكات فيلمساز و خارجي و نامجو موزيسين و وطني است! امّا آنچه حلقه ي رابط اين اشخاص است ، چيزي نيست جز هنر ! هم سينما هنر است و هم موسيقي؛ و هم اسكات ، كوبريك و امثالهم هنرمندند و هم نامجو !

         سئوال اينجاست : چرا از بين خيل آثار نامجو ، فقط « اي ساربان » ؟! و جواب اينجاست : وقتي تمام آثار يك هنرمند را دوست داشته باشي ، به طبع بعضي از آن ها را بيشتر دوست داري ( با « همه ي حيوانات برابرند ولي بعضي حيوانات برابر ترند ! » اشتباه نشود ) و علت اين علاقه ي بيشتر را بايد در محيط پيرامون هر شخص جست و جو كرد و ممكن است همان محيطي كه « اي ساربان » را براي من زيبا جلوه داد ، براي ديگري « جبر جغرافيايي » را بهتر نمايش دهد . ( قصد انتقاد از جبر جغرافيايي را ندارم ، چرا كه آن هم يكي از « دوست داشتني تر » هاست ! )

 اي ساربان

 ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن،لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا اين جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما بمانـد به جا
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

تمامی دینم به دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود

تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی

پس از تو نمـودم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو

که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته

ای ساربان

ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

كيو كيو بنگ بنگ

      از « شاه ماهي هنر ايران » ( چه خنده دار ! ) نه فيلمي ديدم و نه آنچنان آهنگي شنيده ام ، تمام شنيده هايم محدود مي شود به « كيو كيو بنگ بنگ » ، « غريب آشنا » و « مرداب » كه اتفاقاً هر سه تا حد بسيار زيادي مورد پسندم هستند و گاه گاه آن ها را گوش مي دهم . اين سه آهنگ را مطمئناً هم به خاطر شعرهايشان و هم به دليل صداي « گوگوش » دوست دارم و به شما پيشنهاد مي دهم كه آن ها را حتماً بشنويد !

 كيو كيو بنگ بنگ

 صلات ظهر مرداد / هواي پخته ی منگ

دوتا بچّه ی بي خواب / ته يه کوچه ی تنگ
با يه تفنگ چوبي / يه تير کمون يه مشت سنگ
ميرفتيم جنگ دشمن / come on کيو کيو بنگ بنگ
چقدر سرخ پوست کشتيم / تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده اي بود / برادر خاطرت هست؟

همه سرگرم بازي / همه بي خبر و شاد
کسي از روز غصّه / خبر اصلاً نمي داد
هواي بچّگي ها / بهار مهربوني
گذشت و ما رسيديم / به فصل نوجووني
شباي خوش جمعه / شباي سينما بود
ستاره ی فرنگي / چراغ راه ما بود
يکي آواز مي خوند / مثه الويس پريسلي
يکي جيمز دین مي شد / واسه زهرا و ليلي
چه بوسه ها گرفتيم / تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خورديم / برادر خاطرت هست؟

بهار بود و هنوزم / شب جيک جيک مستون
هنوز هم پرده ها بود / رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن / شب ستاره و ماه
رسيد نسل من و تو / به اوّلين بزنگاه
بزنگاه بدي بود / چهل سوي پر آشوب
نه يک همدرس دانا / نه يک همسفر خوب
يکيو باد مي برد / پي ميراث شرقي
يکيو آب مي برد / به مغرب ترقي
چقدر ممنوعه خونديم / تو زير زمين بد بو
همش بحث و جدل بود / سر پيام شاملو
تو پيچ پيچ شب ما / قيامت بود و غوغا
يکي خمار انگلز / يکي نشئه ی بودا
تو مسجد شاعر چپ / تو کافه مؤمن مست
عجب سرگيجه اي بود / برادر خاطرت هست؟

هنوز شباي جمعه / شباي سينما بود
تب تند گوزنها / تو کوچه هاي ما بود ( گنجيشکک اشي مشي / لب بوم ما نشين)
به يادم هست که يک روز / همه جسور و شير دل
شديم آرتيست اوّل / تو فيلم حقّ و باطل
موتور شبنامه چاقو / رفيق مترقي
زن نيمه برهنه / توي حجاب شرقي
هواي شور و شر بود / تو اون کوچه ی بن بست
يکي گلوله مي خورد / يکي قدّاره مي بست
همه شيفته و سر مست / تو رؤيا مونده در بست
چه خوابها که نديديم / برادر خاطرت هست؟

ديگه يادي ندارم / از اون جيک جيک مستون
بهار مرد و زمين رفت / به رؤيت زمستون
شکست کشتي مهتاب / تو گلموج هيولا
ستاره بود که مي رفت / به قعر شب دريا
ديگه سکوت تار و / کمونچه ی شبانه
حقيقت بود حقيقت / نه فيلم بود نه ترانه ( کوچه ها باریکن / دکونابستست . . . )
تفنگهاي حقيقي / برادرهاي دلتنگ
ببين گردش چرخو / باز هم کيو کيو بنگ بنگ
شبي صد دفعه مردیم / تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل وحشتي بود / برادر خاطرت هست؟

گذشت اون فصل و ما هم / گذشتيم با دل سرد
مثه غبار اندوه / سوار باد ولگرد
از اين گودال / به اون گود / از اين چاله به اون چاه
سفر کرديم رسيديم /. به آخرين بزنگاه
رو خاک سست غربت / نشستيم تلخ و سنگين

 يکي افتاده از دل / يکي افتاده از دين
تو اين غربت بيمار / تو اين بي راهه ی تار
نه يک راه بلدي بود / نه يک قافله سالار
گم و گور رفته از دست / تو اين بهشت سرمست
چه دوزخي چشيديم / برادر خاطرت هست؟

صلات ظهر مرداد / هواي پختهء منگ
دو بچّهء مهاجر / تو يک اتاقک تنگ
با يه دگمه يه مشت سيم / يه جعبه نور خوشرنگ
نشستن گرم بازي / come on کيو کيو بنگ بنگ
باز هم کيو کيو بنگ بنگ / هنوز کيو کيو بنگ بنگ / کيو کيو بنگ بنگ . . . 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 4:33  توسط kz  | 

قبل از هر چيز پيشاپيش آغاز سال ۱۳۸۸ هجري شمسي ، ۳۷۴۷ زرتشتي ، ۵۶۴۸ شاهنشاهي و ۷۰۳۱ ميترايي را ... بقيه اش خزعبل بود ... ترجيح دادم نباشد !

+

جان مريم، چشماتو واكن، سري بالا كن
در اومد خورشيد، شد هوا سفيد
وقت اون رسيد، كه بريم به صحرا، آي نازنين مريم
جان مريم چشماتو واكن، منو صدا كن
بشيم روونه، بريم از خونه
شونه به شونه، به ياد اون روزها، واي نازنين مريم
باز دوباره صبح شد، من هنوز بيدارم
اي كاش ميخوابيدم، تورو خواب ميديدم
خوشه ي غم، توي دلم، زده جوونه، دونه بدونه
دل نمي دونه چه كنه با اين همه غم
واي نازنين مريم وای نازنین مریم

+

Ken: You're a suicide case.
Ray: And you're trying to shoot me in the fucking head.
Ken: You're not getting that gun back.
Ray: A great day this has turned out to be. I'm suicidal, me mate tries to kill me, me gun gets nicked and we're still in fookin' Bruges!

 +

۸

۱۸۹

۱۱۳۵۹

۶۸۱۵۴۰

در احتساب دو تاي آخر ، دقيقه و ثانيه ، ضريب خطاي بالايي وجود دارد ( حداكثر تا ۱۰ دقيقه معادل ۶۰۰ثانيه ) !

 

 

احتمالاً اين آخرين پست من در سال ۱۳۸۷ هجري شمسي ، ۳۷۴۶ زرتشتي ، ۵۶۴۷ شاهنشاهي و ۷۰۳۰ ميترايي خواهد بود !

البّته ممكن است يك پست ديگر هم درباره ي سالي كه گذشت داشته باشم !


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 6:11  توسط kz  | 

دريا ...

 

تصوير : François Truffaut و Jean-Pierre Léaud در فستيوال كن ۱۹۵۹ . آن ها با فيلم ۴۰۰ ‌ضربه به مراسم آن سال رفتند .

 

پي نوشت :‌ بايد فيلم را ديده باشيد تا بفهميد چرا « دریا » !

پي نوشت ۲ : اين پست احتمالاً تغييراتي خواهد داشت !

+

خب همانطور كه در پي نوشت دوم آمده ، قرار بوده اين پست تغيير كند . اين شما و اين تغييرات !

ضمناً خودم خوب مي دانم آخرين مطلب واقعاً به درد بخورم به تاريخ ۲۴/۱۰/۸۷ روي وبلاگ قرار گرفته است ، امّا خب ... چه مي شود كرد ! سركوب احساسات ؟!

+

دلم براي آن آدم هاي عجيب غريبش بد جوري لك زده . بيشتر از همه براي دكتر استرنج لاوش و بري ليندونش و الكسش .

+

شما كدام يكي را بيشتر دوست داريد ؟!

هر دو يك تابلو هستند به دو روايت ... شما كدام را مي پسنديد ؟!

+

داداش كجايي ؟! خيلي وقته ازت بي خبرم ... ببين كارم به كجا كشيده كه وقتي زنگ مي زنم و به جاي بوق آزاد هميشه كه مي شنيدم و هيچ وقت بر نمي داشتي ، مي شنوم كه گوشي ات خاموشه ، خوشحال مي شم كه حداقل هستي كه خاموشش كردي ... خواهشاً هر جا هستي اگه اينو مي خوني ، منو از نگراني در بيار ... قربانت ...

 

چشمک ستاره ها رو می شمردیم، یادته ؟
واسه تنهایی شب، غصه می خوردیم، یادته ؟
من مثه سایه ی تو، تو واسه من مثل نفس
هردومون برای همدیگه می مردیم یادته ؟

دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر
دل دیوونه ی من هی قدماتو میشمرد
کوچه ها رو رد می کرديم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تو منو تا آخر دنیا می برد
حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست
دیگه هیچ ستاره یی جرات چشمک نداره
هیچ کسی مث من از نبودنت کلافه نیست

?M... M... Where Are You

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:7  توسط kz  | 

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love

+

اگر نگاهي به موضوعات بيندازيد ، مي بينيد كه عناوينشان عوض شده و يك موضوع هم به جمعشان اضافه .

اين موضوع آخري « نگاره ها و گزاره ها » ، جايي است كه بعضي پست هاي خاص را در آن طبقه بندي خواهم كرد . گاهي مي شود كه از عكسي خوشم مي آيد ، يا از مجسمه اي يا از تابلويي ، و مي خواهم نظرم را درباره اش بگويم و اندكي قلم در بابش بفرسايم ؛ خب چه جايي بهتر از خانه ي مجازي ؟!

اين هم اولين تابلو به عنوان حسن مطلع كه عجالتاً نظري درباره اش نمي دهم ( و اين به آن معناست كه بعد ها ممكن است در پست جداگانه اي به اين تابلو بپردازم ).

+

Frankie Dunn: Mo cuishle means my darling. My blood.  

 

Maggie Fitzgerald: We're flying?

Frankie Dunn: Would you rather drive?

Maggie Fitzgerald: You're askin' me?

Frankie Dunn: Would you rather fly or would you rather drive?

Maggie Fitzgerald: So, I finally get to decide something?

Frankie Dunn: That's what I'm saying.

Maggie Fitzgerald: Fine. Fly there, drive back.

Frankie Dunn: That's the stupidest thing I ever heard of. How the hell we gonna do that?

Maggie Fitzgerald: You said it was up to me. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:32  توسط kz  | 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

 قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

 

چنانت دوست می​دارم که گر روزی فراق افتد

 تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

دلم صد بار می​گوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می​افتد بر آن بالای فتانم

 

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

 خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

 

به دریایی درافتادم که پایانش نمی​بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی​دانم

 

فراقم سخت می​آید ولیکن صبر می​باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

 

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می​پرسی که روز وصل حیرانم

 

شبان آهسته می​نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی​خواهم که با یوسف به زندانم

 

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می​آید به معنی از گلستانم

 

گام به گام تا جوكر شدن ... گام دوم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:14  توسط kz  | 

‌Bloger's Farm has been opend

BLOGER'S FARM

we are waiting for you there

Bloger's Farm

+

لعنت به اين كتاب ... يا شايد بهتر است بگويم لعنت به اين آينه ي تمام نما ... خلاصه بد جوري نقش ما بنمود راست ... خود شكنيم ، كتاب پاره كردن خطاست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:0  توسط kz  |