تبليغاتX
A Beautiful Mind

در فصـل بـهـار اگـر بـتـي حور سرشت

يك جرعه­ي مي دهد مرا بر لب كشت

هر­چند به نزد عامه ايـن بـاشـد زشـت

سگ به ز من ار برم دگـر نام بـهـشـت

 

 

گويند كسـان بهشت با حور خوش است

من مي­گـويم كـه آب انـگـور خـوش است

اين نقد بگـير و دست از آن نسيه بشوي

كه آواز دهـل شنـيدن از دور خوش است

 

 

ابر آمد و باز بر سـر سـبـزه گـريست

بي باده­ي گـلـرنـگ نـمي­بايد زيست

اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست

تا سبزه­ي خاك ما تماشاگـه كيست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:24  توسط kz  | 

آخرش راحت شدي آزادت كردن  ِ هفته

            به به، به سلامتي، مبارك است ان­شاء­الله، به ميمنت و خوشي، به مباركي! حالا ديگر آزاد شدي! خيالت راحت شد؟! البّته خيال خودت كه يحتمل حالا راحت راحت است. لابد خيلي هم خوشحالي هستي كه آزاد شده­اي! مي­دانم، آن­قدر كيفور شدي كه به پنج روز نرسيده، راه افتادي رفتي آمريكا تا خيال حسين و هيلاري هم آرام بگيرد. خدا خيرت بدهد كه داري مي­روي از نگراني درشان بياوري. خدا اين قوّه­ي قضاييه­ي ما را هم رحمت كند كه با رأفت اسلامی با تو برخورد كرد! مي­گويم ركسانا خانم، به حسين و هيلاري بگو آن­ها كه مستجاب الدعوه­اند، و تا دعا كردند، تو آزاد شدي، يك گوشه­چشمي هم به اين عبّاس آقاي اميرانتظام داشته باشند كه از سال 58 تا حالا دارد آب خنك مي­نوشد! من نمي­دانم اين­همه آب را كجا جا داده! به هر حال تا آب­هاي پشت سدها كمتر از اين نشده، به هيلاري و حسين آقا بگو يك فكري بكنند! نمي­شود كه اين­طور شود! سي سال است داريم آب خنك مي­دهيم بهش! راستي، ركسانا خانم، شعري هم براي شما گفته­ام به مناسبت آزاد شدنت از زندان و بازگشت دوباره­ي غرور آفرينت، به مام ميهن جهان­خوار، آمريكا! شعرم را بخوان ببين خوشت مي­آيد يا نه!!!

اي پرنده­ي مهاجر، سفرت سلامت امّا

به كجا مي­ري عزيزم؟! «اوين»ـه تموم دنيا!

 

بازم تو سليطه­ي  ِ هفته

            چهارشنبه در دانشگاه فردوسي مشهد برنامه­اي برپا بوده با نام «مرد سه هزار چهره»! القصّه در اين برنامه، سليطه­ي نظام مقدّس، فاطمه رجبي هم شركتي پر­رنگ داشته­اند و همان­طور كه مي­توانيد تصوّر كنيد همه­كس هرچه اصلاحاتي و اصلاح­طلب را آورده­اند جلوي چشم­شان! حيّ و حاضر! البتّه ما كه نشنيده­ايم فاطمه سليطه چه گفته است، امّا چيزي جز اين نمي­تواند باشد! بخشي از سخنراني سليطه را با هم مي­شنويم! اين قسمت سانسور شده است!!!

سليطه: آقايان اصلاحاتي ‍[...]، در دهه­ي 60 و هشت سال حكومت خاتمي ِ [...] در دهه­ي 70، مردم شاهد بودند كه شما به آمريكا [...]! بياييد و دست از [...]بازي برداريد! [...] همه­ي اصلاحاتي ها!

مجري: به ياد امام راحل سه عدد صلوات تلاوت بفرماييد!

حضّار: اللّهم صلّ علي محمود و آل محمود، اللّهم صلّ علي محمود و آل محمود، اللّهم صلّ علي محمود و آل محمود...

چند تن از بچّه­بسيجي­هاي جمع: الله اكبر، احمدي رهبر... الله اكبر، احمدي رهبر!

            لازم به ذكر است كه اين مراسم، با اين عبارت شروع شد: «به نام صراحت ، به نام صداقت ، به نام عدالت، به نام محمود احمدي نژاد» ما كه هرچقدر اين عبارت را خوانديم، نامي از خدا، الله يا هر چيز مشابه در آن نيافتيم! از يابنده تقاضا مي­شود آن را به آيت­الله جنّتي تسليم كند! ضمناً، در اين مراسم «موحدّانه» اصلاً و ابداً از چيزي غيرمقدّس مثل «قرآن» و «قرآن­خواني» خبري نبود!!!!!!! و همان­طور كه مستحضريد، مراسم با نام مقدّس (؟!؟!؟!) «محمود احمدي­نژاد» آغاز شد!!!!

 

ساكت مي­شي يا ساكتت كنيم  ِ هفته

            اين چه مدل گربه­رقصاني است؟! نكند تو هم از طرف ضدانقلاب خط مي­گيري؟! نكند تو هم برانداز نرم هستي؟! يا شايد جاسوس هستي و رو نمي­كني؟! هان؟! زود، تند، سريع اقرار كند! اگر بي­گناه هستي، اين چه كاري است كه تو كرده­اي در آستانه­ي انتخابات؟! مي­آيي استعفا مي­دهي، بعد كه تلويزيون نظام مقدّس خبر استعفاي جنابعالي را تكذيب كرد، مي­گويي: «از دولت زنگ زدن گفتن تو ساکت باش، خودمون یه خبر به نقل از تو به رسانه‌ها می‌دهیم.»! اين چه وضعش است جناب؟! مي­خواهي بروي؟! استعفا بدهي؟! باشد، بفرما! خوش­آمدي! ولي از من مي­شنوي پند بگير! عبرت بگير از پيشينيان خودت! از آن آقاي «فرهاد رهبر»! نديدي چه بلايي سر اداره­اش آمد؟! خودش كه استعفا داد مثل جنابعالي، ولي بعدش، سازمانش را منفجر كردند! يعني منحل كردند! الآن كو آن سازمان برنامه و بودجه­ي قديم؟! با آن يال و كوپالش؟! ببين جناب «بهمني»، هر كه با دولت مهرورز در افتاد، ور افتاد! بيا و استعفايت را پس بده! صدايش را هم بالا نياور كه از طرف دولت دستور سكوت به تو داده­اند! مي­آيي و مثلاً مي­گويي برداشت بي­حدّ و حساب از صندوق ذخيره­ي ارزي دليل استعفايت است! بسيار خوب، باشد! حالا مگر چقدر برداشت شده از اين صندوق كذايي؟! همه­اش 15 ميليارد دلار منفي موجودي دارد! چيزي نيست كه! ان­شاء­الله يكي از آن پول­هاي نفت قلمبه گم مي­شود و به طبع آن، صندوق شما بحمدالله پر خواهد شد ان­شاء­الله تعالي!!!!

 

برو جلو، ترسِت نباشه­ي  ِ هفته

            احمدي جان، اين­طوري كه شما داري پيش مي­روي سلسله­ي «احمدي­نژاديان» را هم راه مي­اندازي، چه برسد به مادام­العمر كردن رياست جمهوري!!!! اگر خدا هم خواسته­هاي تو را بخواهد و بزند پس كلّه­ي اين نمايندگان زبان­نفهم كه دست ببرند در قانون اساسي، مي­تواني با طيب خاطر N سال به رياست جمهوري­ات ادامه بدهي! ديگر در آن صورت «هاشمي­ثمره» ي عزيز و الهام جان و اسفنديار آقا، پدر عروست، هم جاي­پايشان قرص و محكم مي­شود! مي­تواني اگر خواستي كردان جان را هم برگرداني!!!! خلاصه اينكه شما كه فعلاً با همياري الهام، هاشمي­ثمره و رحيم­مشايي يك جلسه براي تغيير قانون اساسي ترتيب داده­ايد، تا جلسه­ي دوم را برگزار كنيد، تو باز هم مي­شوي رئيس جمهور و بعدش قانون اساسي را عوض مي­كني!!!!! البته بين خودمان باشد، خيلي خيالت از رئيس جمهور شدن تخت است كه مي­گويي: « برنامه انتخابات رياست جمهوري دوره دهم به گونه يي مديريت شده است كه پيروزي ما درآن قطعي است و ما اهدافي بسيار فراتر از اين انتخابات درايم كه از جمله آن به دست گرفتن برخي مراكز مالي مهم نظير … است چرا كه هيچ دليلي ندارد چنين مراكزي خارج از اختيار دولت باشد.» حالا ببينيم رئيس جمهور مي­شوي يا نه! مرحوم ناصرالدين شاه هم وقتي گلوله­ي ميرزا رضا كرماني خورد بهش گفت: اگر زنده بمانم مي­دانم چطور بر شما حكومت كنم!!!!!!! حالا زود است براي اين حرف­ها!

 

تو رو خدا ولمون كن  ِ هفته

            رضايي جان، محسن خان، آخر مگر همين حالا اين­طوري نيست؟! اگر نيست، باشد، حرف شما درست! ولي وقتي همين الآنش هم آن­طوري است، شما ديگر مي­خواهي چه كار بكني؟! آخر چرا مي­آيي و مي­گويي: «مصمم هستيم که اگر دولت دراختيار ما قرار گرفت آن را دراختيار مرجعيت و روحانيت حوزه هاي علميه بگذاريم.»؟! حالا خوب است كه قرار است خودت رابط باشي! مي­توانيم انتظار انفجاري شبيه به آميا را در حوزه­ي علميه داشته باشيم!!!! خلاصه اينكه محسن آقا، با اين چيزها راي جمع نمي­شود! برو اجازه بده باد بوزد!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:42  توسط kz  | 

دعواي خانوادگيه، شما دخالت نكن  ِ هفته

آنچنان كه از شواهد و قراين بر مي­آيد و مامور مرزي عراق به خبرگزاري فرانسه گفته است، هليكوپترهاي ايراني، شنبه­ي گذشته به منطقه­ي پنجوين استان سليمانيه­ي عراق حمله كرده­اند. آن هم نه يك بار، سه بار! البّته مي­دانيد، آن مامور اشتباه كرده است. نبايد اين حرف­ها را در مجامع بين­المللي بگويد. خوبيّت ندارد. به هر حال حمله­اي بوده كه به عراق شده است. عراق هم كشور دوست و برادر. ما هم خوب برادرشانيم ديگر. گوشت هم را بخوريم، استخوان يكديگر را كه دور نمي­اندازيم. عراقي­ها هم مردم با جنبه­اي هستند. مي­بخشند كه هليكوپترهايمان رفته­اند و اشتباهي به جاي پايگاه پژاك، منطقه­ي مسكوني را زده­اند! بعد از اين حمله، دولت خودمختار عراق، حسن كاظمي قمي، سفير ايران در بغداد را احضار كرد، يقه­اش را گرفت و گفت: آخه باوفا، «حملاتي كه ممكن است به روابط دو كشور لطمه بزند» رو انجام نده! البّته يك نكته­ي ديگري در ارتباط با اين حمله وجود دارد كه بد نيست به آن اشاره كنيم. آن نكته اين است كه اصولاً بي­خيال كردها! وقتي كه نشانه­ي بزرگ خدا ( آيت­الله العظمي ) هاشمي رفسنجاني زمان جنگ گفت كه اگر كرمانشاه را هم گرفتند مهم نيست. اين يعني چه؟! يعني بود و نبود كرد جماعت براي ما كه نظام مقدّس باشيم مهم نيست! چه بسا نبودشان بهتر از بودشان! معهذا اين بار بهانه­ي حمله، هجوم پژاك به پاسگاه داخل ايران بود، دفعه­ي بعد بي­بهانه مي­رويم سرويسشان مي­كنيم! قصد اين بوده كه حمله­اي شده باشد، كه بحمدالله شد! تا مرتبه­ي بعد خدا بزرگ است و بهانه براي پيدا كردن و موجّه نشان دادن سركوب و كشتار كردها، زياد!!!

 

ما اينيم، حالتونو مي­گيريم، مي­ديم بچّه محلّا هم حالتون رو بگيرن  ِ هفته

            خوب كاري كردي «نسناس» ( «نـيروي سـركوب نـظام اسـلامي» معادل با نيروي انتظامي سابق ) جان! پدرشان را آوردي جلوي چشمشان! اصلاً چه معني دارد كارگر حرف بزند؟! كارگر مگر بايد حرف بزند؟! كارگر همانطور كه از اسمش معلوم است فقط بايد كار كند. آن­قدر كار كند تا جانش در بيايد. نسناس جان، اگر كار نكردند بفرستشان هفت تپّه، آن­جا كار كردن را يادشان مي­دهند. من شنيده­ام هيئت مديره­ي نيشكر هفت تپّه يك سري افسر شوروي سابق را كه در اردوگاه­هاي كار اجباري سيبري خدمت مي­كرده­اند را استخدام كرده تا به كارگرها ياد بدهند كه فقط بايد كار كنند. ولي نسناس، بين خودمان بماند ها، سريع سر و ته­شان را هم آوردي! به هر حال جمعه بود و خلوت! از شانس تو امسال روز كارگر افتاده بود جمعه! كارگر جماعت هم كه خدا لطف كرده زده پس كلّه­اش. بندگان خدا صبح آمدند راهپيمايي، ظهر نشده هفتاد تايشان از صدقه سري تو رفتند بازداشتگاه! همان كه گفتم، طيّب طيّب الله، احسنت بارك الله به اين سركوب!

            حالا كه بحث كشيد به گرفتن حال كارگرها در روز جهاني كارگر، شما محمود جان، يك نكته­اي را از من بشنو! بالاغيرتاً بيا مردانگي كن، نه به خاطر من، آبروي خودت را بخر حداقل! مي­گفتم، يا داد سخن حمايت از حقوق كارگران سر نده، يا به نسناس­ها بگو كمي ملايم­تر برخورد كنند! بارك الله محمود جان، گوش كني ها!!!

 

برو ليستتو بذار دم كوزه آبشو بخور  ِ هفته

            همين كه مقر منحوست در آمريكاي جهان­خوار است هفت كه سهل است، هفتصد پشت شجره­ي خبيثه­ات را مشخص مي­كند. حالا مي­آيي كه مثلاً بگويي چه؟! بگويي در ايران آزادي نيست؟! خيلي هم هست! در ايران آزادي هست، از همه جورش. آزادي بيان هم داريم، ولي بين خودمان باشد، آزادي بعد از بيان نداريم!!! آخر حرف حسابت چيست؟! يك ليست داده­اي بيرون كه يك آرم Freedom House خورده پايش و مثلاً از طرف تو آمده! داخل آن ليست نوشته­اي ايران از لحاظ آزادي مطبوعات از بين 195 كشور، رتبه­ي 181 را دارد! خب داشته باشد! به شما مربوط است؟! مي­خواهي چه چيزي را ثابت كني؟! كشور ما مهد آزادي است. كدام كشور مي­آيد طي سه ماه بيست هزار نفر را آزاد كند؟! ما اين كار را كرديم! روحشان را آزاد كرديم بروند خوش باشند! يادت نيست؟! نبايد هم يادت باشد! سن تو به تابستان 67 كه قد نمي­دهد. برو بچّه، همان شيطان بزرگ هم هيچ غلطي نمي­تواند بكند، چه برسد به توي فسقل بچّه!  

 

برلوسكوني حيا كن، خانوما رو رها كن ِ هفته

            عزيز دل من، پولدار، صاحب A.C. Milan، قدر قدرت، قوي شوكت، بيا و از خير Playboy بازي بگذر سر پيري! از تو سنّي گذشته جانم! زن داري! بهتر است بگويم داشتي. طلاقش را گرفت ديگر. ديدي چه بلايي سرش در آوردي كه مهرش را حلال كرد و جانش را آزاد. خجالت نمي­كشي؟! ناسلامتي هفتاد و دو سه سالت است، مي­روي شماره به دختر هجده ساله­ي مردم مي­دهي؟! مي­روي مانكن و مدل سابق را مي­كني رئيس سازمان ملّي جوانان خودتان؟! خوب محمود ما چطور رفته از حوزه يك فقره ملّا آورده و رئيس كرده، تو هم بزنم به تخته به رم نزديكي، مي­رفتي يك كشيشي، اسقفي، راهبي، راهبه­اي را مي­آوردي و رئيسش مي­كردي! اين شعر را هم ديشب گفته­ام براي تو كه حيا كني! هر چند مي­دانم شعر من كه هيچ، كليسا هم تو را به خاطر ضعف در مقابل زنان زيبا سرزنش كرد و افاقه نكرد. بگذريم، اين تو و اين شعرم!

 

برلوس ديگه بال و پر نداري

                                    داري پير مي­شي و خبر نداري

 برلوس، وقتي به چشمون غزل­خون مي­رسي خودتو نگه­دار

                                    برلوس، وقتي به گيسوي پريشون مي­رسي خودتو نگه­دار

 

نمايشگاه بين­المَمَلي كتاب  ِ هفته

            راه رسيدن به آن­جا از هزار كوچه­ پس كوچه مي­گذرد! ماشين را بايد در چند ده كيلومتري آن پارك كرده، به سوي مقصد راهي شويد!

            در ابتداي در ورودي آن نقشه­هايي از كيوسك­هايي به نام «از من بپرس» توزيع مي­شوند كه شما را دچار سردرگمي كرده، نهايتاً شما را گم مي­كنند.

            صفي بس طويل مي­بينيد. متعجّب به آن­سو نظر كرده، مي­پرسيد: اون صف كدوم انتشاراته جناب؟! شخصي كه از او سئوال كرده­ايد نگاهي به آن طرف كرده، پاسخ مي­دهد: ساندويچ و سيب­زميني سرخ كرده!

            از هر ده نفري كه از جلو مي­آيند، هشت­ تايشان بستني مگنوم به دست دارند و دو نفر محض حفظ پرستيژ كلّ نمايشگاه به اصطلاح بين­المللي، دو سه عدد پلاستيك به دست دارند كه مثلاً كتاب خريده­ايم.

            به طرف سالني مي­رويد كه مثلاً مربوط به كودكان و نوجوانان است! آن­قدر شلوغ است كه تنها كساني كه كتب را نمي­بينند، كودكان و ايضاً نوجوانان­اند!

            از خير هر چه كودك و نوجوان است گذشته، پا به سالن ناشران عمومي مي­گذاريد! به فهرست ناشران هر رديف نگاهي مي­كنيد و دايم زير لب از شلوغي مي­ناليد! چشمتان به نام انتشارات مي­افتد: اميركبير! كمي خوشحال مي­شويد! امّا وقتي شماره­ي آن را مي­بينيد يك شوك كوچك به شما وارد مي­شود چون مي­فهميد بايد تا ته سالن را گز كنيد!!!

            از همه­ي اين­ها گذشته، از شدّت شلوغي، گرما و نوع پوشش بعضي اشخاص، گاه امر بر شما مشتبه مي­شود كه اينجا نمايشگاه كتاب است يا لباس؟!

            ناراحت نشويد، تفريحات سالمي نيز در محوطه وجود دارند! شما مي­توانيد همان­طور كه داريد به طرف درب­هاي خروجي مي­رويد، براي عوض شدن روحيه­تان از جلوي ون­هايي كه مسافران را حمل مي­كنند جاخالي بدهيد!!! تا هم كمي كيف كرده باشيد، هم كمي ورزش و هم نمرده باشيد!

            قوانين مورد نياز شما در بيست و دومين نمايشگاه بين­المللي كتاب تهران:

1.       اگر كسي شما را هول داد، شما هم او را هول بدهيد!

2.       هدف، وسيله را توجيح مي­كند! تا مي­توانيد با تنه زدن و هول دادن، خود را به پيشخوان غرفه­ها نزيك كنيد. يادتان باشد، هدف شما فرهنگي است، فقط وسيله­تان غيرفرهنگي!

3.       به ياد داشته باشيد كه كتاب را هميشه مي­شود خريد و فاسد شدني و البتّه تمام شدني نيست، امّا سيب­زميني سرخ­كرده ممكن است تمام شود!

4.       ناشران براي جلب مشتري هر نوع اشانتيوني مي­دهند! از هيچ­كدامشان در نگذريد! حتّي اگر شما يك مرد پنجاه و چند ساله­ي موسفيد هستيد و اشانتيون مربوطه، يك تاج كاغذي با تصاوير سيندرلا و زيباي خفته!!!!!

5.       در بعضي مواقع ممكن است فرصت طلايي دست دهد. در آن صورت، هر تعداد كتاب كه مي­توانيد برداريد و پا به فرار بگذاريد! مسلماً مسئول غرفه، به دنبال شما نمي­آيد تا باقي كتب غرفه­اش هم دزديده شوند! براي رهايي از عذاب وجدان به بند 2 رجوع شود! (هدف، وسيله را توجيح مي­كند)

6.       شما به نمايشگاه مي­رويد تا كتاب­ها را ببينيد! پس با صبر و دقت دانه دانه­ي آن­ها را از نظر بگذرانيد و براي هر غرفه حداقل 5 دقيقه وقت صرف كنيد. حتي براي غرفه­هايي كه كتبي همچون «رنگ آميزي كودكان 3» را عرضه مي­كنند. به ياد داشته باشيد كه اصلاً مهم نيست پشت سر شما ده نفر كودك 5 تا 8 سال منتظرند تا بعد از رفتن شما، همان كتاب را ببينند!

اميد است كه با رعايت اصول و قوانين بالا، بازديد خوبي از بيست و دومين نمايشگاه بين­المللي كتاب تهران داشته باشيد!

 

مال خودش، مال خودش، مال همه، مال خودش  ِ هفته

          آخر عزيزان، شما هم زيادي شلوغش كرده­ايد. بايد درك كنيد. شهرداري است ديگر! هزار و يك جور مشكل دارد. بنده­ي خدا همين­طوري روزانه چقدر فحش مي­خورد، شما ديگر تحملش كنيد! كوتاه بياييد ديگر! مگر چه شده؟! برداشته­اند خاوران را شخم زده­اند، اجساد عزيزترين كسانتان را منتقل كرده­اند! خوب بي­خودي كه نكرده­اند! لابد مي­خواهند آن­جا موسسه­اي، پاركي، شهربازي يا ايستگاه مترويي بسازند! اصلاً حالا كه گير داده­ايد بدانيد و آگاه باشيد كه نظام مقدّس خودش آن بيست هزار نفر را كرده است زير خاك، خودش هم از زير خاك در مي­آورد و هرجاي ديگري كه بخواهد مي­برد! حالا اگر شكايت داريد، بفرماييد! راه باز است، جادّه هم دراز! ديگر هم از اين جيمبولك بازي­ها در نياوريد، در مجامع بين­المللي خوبيّت ندارد!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:43  توسط kz  | 

            سال 2009 را مي­توان با ليست فيلم­هايي كه قرار است اكران شوند، يك سال خوب خواند. از تمام نظرات، سالي كه در آن قرار داريم كامل به نظر مي­رسد. براي كساني كه بخواهند به دهه­­هاي سي و چهل سفر كنند و درگير ماجراهاي يك گانگستر شوند Public Enemies اكران مي­شود. براي آن دسته از مخاطبان كه خواهان ماجراهاي تاريخي باشند Inglorious Basterds به روي پرده خواهد رفت. اگر كسي بخواهد يك انيميشن زيبا ببيند قطعاً Up و 9 جزو انتخاب­هاي صد در صدي او خواهند بود و در نهايت اگر هدف صرفاً سرگرم شدن باشد، چه چيزي بهتر ازTransformers 2: Revenge Of Fallen  ؟! در اين ميان هستند فيلم­هايي با مخاطب خاص­تر نظير The Limits Of Control ساخته­ي جيم جارموش. در هر صورت، فيلم­هاي امسال بالقوّه مي­توانند تمامي مخاطبان از تمامي سنين را راضي به خانه بفرستد. بايد صبر كرد و ديد آيا اين قوّه به فعل در مي­آيد يا خير. امّا هستند فيلم­هايي كه كمتر روي آن­ها مانور داده شده و البّته هنوز حتّي تريلر­هاي آن­ها نيز پخش نشده. نكته­ي جالب توجّه اين­جاست كه بعضي از اين فيلم­ها، خودشان به تنهايي خوراك يك ماه سينماهاي آمريكا را پر مي­كنند امّا هنوز هيچ سخن رسمي از منابع موثق درباره­ي آنان گفته نشده. يكي از فيلم­هاي گروهي كه ذكر آن رفت Shutter Island به كارگرداني مارتين اسكورسيزي است.

            از بين آثاري كه در بالا درباره­ي آن­ها سخن­ها گفته شد، و با توّجه به تريلرهاي منتشر شده تاكنون، دو اثر بيشتر از بقيه­ي آن­ها جلب توجّه مي­كنند كه عبارتند از:

            1. Public Enemies

            چرا «دشمنان مردم» مايكل مان بايد اين­قدر جالب به نظر برسد؟! مايكل مان با فيلم قبلي خود، Miami Vice، تا حدودي مخاطبان را نا­اميد كرد. Miami Vice فيلمي نبود كه مايكل مان بسازد و در كارنامه­ي او يك اثر ضعيف به شمار مي­رود. با اين حساب، دشمنان مردم مي­تواند يك بازگشت تحسين­بر­انگيز باشد. بازگشتي براي خالق Heat.

            دشمنان جامعه از چند نظر قابل درنگ است. يكي همان بازگشت دوباره­ي كارگردانش به اوج است، ديگري نوع و انتخاب بازيگران و سومين دليل، حال و هواي فيلم است. مايكل مان به خوبي مي­داند كه چطور شخصيت فيلم­هايش را در بد­ترين شرايط قرار دهد و بعد، همه چيز را بي­محابا به مخاطب بنماياند. او اين را در «وثيقه»، «مخمصه» و حتّي در «فساد ميامي» به اثبات رسانده است و البّته اين خصوصيتش در تريلر دشمنان مردم مشهود است. در تريلر مي­بينيم «ديلينجر» دقيقاً هنگامي دستگير مي­شود كه با دوست­دخترش خلوت كرده است. با اين اوصاف مي­توان نويد يك كارگرداني غافلگير كننده را به مخاطبان داد.

            سه قطب اصلي بازيگري فيلم عبارتند از «جاني دپ» در نقش «جان ديلينجر» سارق بانك دهه­ي 1930، «كريستين بيل» در نقش «ملوين پرويس» كه در تعقيب ديلينجر بود و «ماريون كوتيلارد» در نقش «بيلي فركت» دوست­دختر جان ديلينجر. امّا آن­چه باعث مي­شود حضور اين سه نفر در كنار هم جذّاب باشد، استيل آن­ها، شباهت آن­ها به شخصيت­هاي واقعي و همين­طور بازي­هاي پيشين آنان است. دپ كه سابقه­ي درخشاني در اجرا كردن انواع و اقسام نقش­ها و شخصيت­ها از «ادوارد دست قيچي» گرفته تا «سوئيني تاد» را دارد، بي­شك در اين فيلم نيز به خوبي ايفاي نقش خواهد كرد. كريستين بيل پيش از اين فيلم، در بتمن­هاي «كريستوفر نولان» به ايفاي نقش پرداخته، و همينطور در فيلم Equilibrium در ظاهر يك مامور بي­رحم ظاهر شد. با توجّه به ديگر سوابق كريستين بيل مي­توان از بابت او نيز مطمئن بود. ماريون كوتيلارد هم جايزه­ي اسكار را برده و اين خود نشان­گر آن است كه او نيز نقش خود را به خوبي ايفا خواهد كرد.

           مهم­ترين اِلِماني كه تريلر فيلم به چشم مي­خورد و جلب توجّه مي­كند موسيقي آن است. موسيقي فيلم به شدّت يادآور تم موسيقي ايرلندي است و با توجّه به آن­كه يكي از سه نويسنده­ي فيلم­نامه­ي فيلم، ايرلندي­تبار است، مي­توان انتظار داشت كه با ديلينجري طرفيم كه در خشونت به خرج دادن، رگه­هاي ايرلندي دارد. يعني به راحتي شليك مي­كند، به راحتي مي­كشد و به راحتي مي­دزدد. كما اينكه اين خصوصيات، همگي در تريلر فيلم به چشم مي­آيند. امّا ديلينجر در تريلر دوم فيلم، احساسات خود را حفظ كرده است و در مسايلي كه به دوست­دخترش مربوط است، كاملاً احساساتي برخورد مي­كند. احساساتي شدن يكي از خصوصيات مافياي ايتاليايي است و خشك و عصبي بودن از خصوصيات ايرلندي­الاصل­ها. حال بايد صبر كرد و ديد كه با تمام اين اوصاف، دشمنان مردم چه خلقياتي دارند.

 

            2. Inglorious Basterds

            داستان «حرمزاده­هاي بي­آبرو» ( «حرامزاده­هاي گمنام» هم گفته­اند! ) درباره­ي دختر نوجواني به نام«بريجت فون هاورسمارك» است كه خانواده­اش به وسيله­ي ارتش آلمان نازي از بين رفته است. دختر به پاريس مهاجرت مي­كند و در آن­جا با زن مهرباني آشنا شده، در سينمايش مشغول به كار مي­شود. هنگامي كه يكي از فيلم­هاي پروپاگانداي آلماني در حال پخش است، دخترك تصميمش را مي­گيرد. او پس از گرفتن انتقام از نازي­ها به گروهي به نام «حرامزاده­ها» پناه مي­آورد. حرامزاده­ها گروهي از سربازان يهودي-فرانسوي هستند كه هدفشان ايجاد اخلال در ماشين جنگي آلمان است. آن­ها براي نيل به اين هدف، سربازان، افسران و در كل نظاميان آلماني را اسير كرده و آن­ها را به خشن­ترين وجه ممكن مي­كشند. كار گروه حرامزاده­ها سر و صداي زيادي در ارتش آلمان به پا مي­كند و خبر به مقامات بالا، حتّي خود هيتلر مي­رسد.

            همين كه كارگردان اثر «كوئنتين تارانتينو» است مي­تواند خيلي­ها را به سالن­هاي تاريك بكشاند. و مزيد بر كارگرداني تارانتينو، بازي «برد پيت» و البّته خلاصه­ي داستان جذّابي كه تا به حال از آن منتشر شده است، همگي مي­توانند دلايلي براي ديدن فيلم باشند.

            تارانتينو با فيلم­هاي «سگ­هاي انباري» و «داستان­هاي عامّه­پسند» جاي خود را در سينماي هاليوود باز كرد و به خوبي درخشيد. امّا پس از آن دو اثر، هر آن­چه كه تا پيش از «ضد مرگ» از او اكران شد، كه مشتمل بر سه فيلم «بيل را بكش جلد اوّل»، «بيل را بكش جلد دوم» و «جكي براون» است، بيشتر مورد اقبال بينندگان واقع شد تا توجّه منتقدان. شايد دلايل آن دور شدن از مؤلفه­هاي اوّليه­ي بهترين­هاي تارانتينو است. اوّلين فيلم­هاي او سرشار از ديالوگ­هاي به ظاهر بي­ربط و روزمره، شوخي­هاي گاه زننده و البتّه خشونت بود. امّا در بقيه­ي آثارش در نهايت فقط دو مورد از آن سه مورد گرد مي­آمدند. تارينتنو پس از داستان­هاي عامه­پسند با سيري فراز و نشيب دار، همواره در حال سقوط بوده است. جكي براون كه يك پس­رفت به تمام عيار بود ولي دو جلد بيل را بكش كمي مخاطبان سابق را به كارگردان اميدوار كرد. امّا در نهايت بداقبالي آخرين فيلم او، ضد مرگ، تمامي اميد­ها را بر باد داد. امّا مخاطبان بايد باز هم اميدوار شوند، چون آن­چنان كه از تريلرهاي پخش­شده­ي Inglorious Basterds بر مي­آيد مخاطب با فيلمي طرف خواهد بود كه اگر ديالوگ­هاي انبوه را نداشته باشد، بي­شك شوخي و خشونت را در منتهي­درجه­ي خود خواهد داشت. اميد است كه حرامزاده­هاي بي­آبرو بتوانند دوباره تارنتينوي دهه­ي 1990 را بازگردانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:26  توسط kz  | 

اي بي صفت، تو هم آره نامرد  ِ هفته

            واقعاً كه نمي دانم چه بگويم! «خيلي نامردي، ديوونه اش كردي!» با اين كارهايت چه چيزي را مي خواهي ثابت كني؟! هان؟! جدّاً هدفت چيست؟! چرا اين قر و قميش ها را براي رئيس جمهور منتخب و مردمي مي آييِ؟! همه اش براي اين است كه خودي نشان بدهي و بگويي «ما هم بلديم»؟! «برو، برو، برو ديگه نگاش نكن، محمود جون هم صداش نكن!» حنايت ديگر رنگي ندارد جناب مجلس، بهارستان، يا هر چيزي كه مي خواهي باشي! برو و برنگرد! حالا كه داري مي روي بالاغيرتاً صبر كن كه چند تا سئوال دارم! هنوز دقّ دلي ام را سرت خالي نكرده ام! كجا داري مي روي؟! بگو ببينم اصلاً شما را به طرح هدفمند سازي يارانه ها چه كار؟! چرا ردّش كرديد؟! قرار بود قيمت ها زياد شود! خوب تصويبش مي كرديد! مگر قيمت ها كم بالا رفته؟! خب اين […] مثقال هم رويش. به جايي بر نمي خورد. حالا آن هدفمند سازي هيچ، اين چه گربه رقصاني جديدي است كه آمده ايد و دوباره پرونده ي سفر هاي استاني را باز كرده ايد؟! حالا گيريم ده ميليارد تومان ناقابل صرف دور اوّل سفرها شده و بسياري از مصوبات استاني عملي نشده باشد، بر فرض محال كه همه ي اين ها درست باشد باز هم به محمود جان ربط ندارد! ها؟! چه؟! مي گوييد ربط دارد؟! حالا كه بحث را كشيديد به اينجا و چاك دهن من را باز كرديد صبر كنيد و بشنويد: محمود جان قربانش برويد همگي تان روي ناصرالدين شاه را سفيد كرده با اين سفرهايش! دارندگي و برازندگي! دستش توي جيبش و ايضاً صندوق ذخيره ارزي است و بضاعت مالي دارد، خوب سفر هم مي رود! پايش بيفتد ماه هم خواهند رفت ايشان تا انقلاب را به معناي واقعي كلمه صادر كرده باشند! همين است كه هست، مي خواهيد بخواهيد، نمي خواهيد هرّي! اين هم به عنوان كلام آخر: اگر با ديگرانت هست ميلي    چرا جام محمودو مي شكني خيلي؟! 

 

اين خوك هاي پدر در آر ِ هفته

           نيستيد و نمي دانيد چه خبر است در چهار گوشه ي عالم! البته قطعاً از يكي از گوشه هايش خبر داريد! آن گوشه هم همين ايران خودمان باشد كه به زعم پرزيدنت عزيزتر از جان جزو ابرقدرت هاست! بگذريم و برسيم به آن سه گوشه ي ديگر! از آن سه گوشه يك گوشه اش چين است كه طي هفته ي گذشته خبر آنچنان مهمي نداشت! البته ما راديوهاي چين را گرفتيم، ولي گويا دعوا داشتند و مدام جيغ مي كشيدند. اينطور شد كه خبر خاصي دستگيرمان نشد. گوشه ي سوم اروپا و اتحاديه ي خبيثانه اش است كه ايشان هم به ياري دعاهاي شرّ ملّت مسلمان هميشه در صحنه، به زمين گرم خورده و مردم آن جا طبق خبر هاي تله ويزويزون كرور كرور در حال تلف شدن هستند البته به دليل گرسنگي و اينكه « توان مالي خريد » شان كاهش يافته! مي ماند گوشه ي چهارم و همان آخري كه همان موضوع بحث ماست! خدا زده پس كلّه ي گوشه ي چهارم و همگي بالاتفاق آنفولانزاي خوكي گرفته اند! خوك ها فعلاً آمريكاي جهان خوار كه هيچ، قارّه ي آمريكا را زمين گير كرده اند! اخبار واصله حكايت از آن دارد كه شيوع آنفولانزاي خوكي آن قدر بالاست كه رنگ قرمز كم ياب شده است! حال علّت كم ياب شدن رنگ قرمز چيست؟! مي گوييم برايتان: چون آمريكاي خاك بر سر ِ ناتوان از هرگونه غلط، با آنفولانزاي خوكي دست به يقه شده و مدام هشدار ها و وضعيت هاي قرمز اعلام مي كند اين رنگ ناياب گرديده! با توجه به آنچه گفته شد از تمام خوك هاي ميهن عزيزمان تقاضا داريم براي سرنگوني هر چه سريعتر مادر امپرياليسم، شيطان بزرگ، آمريكاي جهان خوار عازم اين كشور شوند! بي شك بيمار كردن شهروندان آمريكايي توفيقي است كه نصيب خوكان خاص و خالص مي گردد! 

 

چقدر خودكشي زياد شده ي  ِ هفته

              امان امان امان اي روزگار! مي بينيد چه بر سر جوانان ما آورده است اين زمانه ي نامرد؟! دانه دانه نخبگان و تيزهوشان گرامي مان دارند خودشان را مي كشند! البته هيچ مهم نيست كه اكثر اين خودكشي ها در بندهاي سياسيون و زير نظر بسيج و امثالهم رخ مي دهد! به نظر من كه مهم نيست!!! به نظر شما هست؟! القصه اينكه آن عاليجنابان خاكستري كه به «خودكشي دادن» دكتر زهرا بني يعقوب متهم شده بودند، براي دومين بار تبرئه شدند! من كه داستانشان باورم شد! شما هم بشنويد، يعني بخوانيد، و خودتان قضاوت كنيد! داستان از اين قرار است كه زهرا خانم بني يعقوب بيستم مهر ماه سال هشتاد و شش هنگام صحبت كردن با نامزدش در يكي از پارك هاي همدان توسط گشت «ستاد امر به معروف و نهي از منكر» دستگير شد و هنگامي كه خانواده ي ايشان چهل و هشت ساعت بعد به نيروي انتظامي مراجعه كردند با خبر خودكشي زهرا خانم مواجه شدند! اصولاً خانم بني يعقوب انگيزه هاي ذهني خودكشي شان بالا بوده است! وقتي يك نفر با رتبه ي بيست و شش در كنكور سراسري قبول شود، مي توانيد تصور كنيد چه مقدار فشار رواني تحمل مي كند، اين چنين «شكستي»(!!!!!!!) حتماً در آينده ي دور يا نزديك خودكشي در پي دارد! البته پزشكي قانوني اعلام كرده كه خانم بني يعقوب به علت كمبود آلات خودكشي، آنقدر خودشان را به در و ديوار كوبيده اند تا جان به جان آفرين تسليم نموده اند و كوفتگي ها، كبودي ها و زخم هاي روي بدن ايشان به علت اين تلاش بي وقفه ي منجر به مرگ بوده است كه البته همگي بعد از مرگ پديد آمده اند!!!!! از آنجا كه خودكشي در اسلام نهي شده است، دولت دستور عدم پيگيري پرونده ي «خودكشي» دكتر بني يعقوب شد اما با پيگيري خانواده ي ايشان متهمان دوبار دادگاهي شدند و البته هر دو بار تبرئه!!! اين بود قصّه! ما گفتيم، حال خواه پند گير خواه ملال!!! 

 

اين بغض عجيب غريب  ِ هفته

           مي گويند «مرد گريه نمي كند» امّا به نظر من اين عبارت چيزي كم دارد. بهتر است بگوييم: مرد گريه نمي كند امّا امان از وقتي كه گريه كند! گريه ي مرد دردناك است. مرد كم ميگريد امّا به واقع «امان از وقتي كه گريه كند»! گريستن مرد... گريستن... خيلي به سبك شدن كمك مي كند. خيلي زياد. امّا به راحتي اتفاق نمي افتد. چه بشود كه دل يك مرد آن قدر پر شود كه به چشمش بزند و اشك هايش بريزند. اگر هم آن طور بشود مرد اشك هايش را پنهان مي كند. در تنهايي مي ريزدشان و همانجا راحت مي شود. آرام مي شود و دوباره به آغوش زندگي باز مي گردد تا چه بشود كه دوباره اشكش در بيايد. معمولاً هنگام هر بار گريستن آن قدر از دفعه ي گذشته مي گذرد كه يادش نيايد. چون مرد گريه نمي كند امّا...

        همه ي اين را گفتم كه بگويم بغض بد چيزي است. وقتي بيخ خِرَت را چسبيد، يا خفه ات مي كند يا صورتت را خيس مي كند با آب چشم! بغض چيز خوبي است. بغض نفس كشيدن را سخت مي كند امّا بعد از آن كه مي شكند، آسان مي كند زندگي را. تحمل سختي را. با همه ي اين اوصاف گريه ي مرد... شما چه فكر مي كنيد؟! 

 

اندر حكايت مكتب  ِ هفته

          آنچنان كه از جميع احوال بر مي آيد جماعت اناث در سنه ي مستقبل به مكتب خانه هايي خواهند رفت كه مشتمل بر دو بخش اندروني و بيروني باشد! از آنجا كه بچّه را چه به بيرون بودن، پنجشنبه ها نيز تعطيل رسمي مي گردد و تاسيس نماز ظهر پنجشنبه در حوزه ي علميه در حال بررسي است. جماعت نسوان به از شنبه تا چهار شنبه به اندروني داخل مي شوند و از آن رو كه طرح حذف پيش دانشگاهي و دوره ي سه ساله ي راهنمايي در حال بررسي است، مي توانيم اميدوار باشيم كه با اين روال، كم كم باقي دروس و سال ها و روز ها نيز محذوف گشته، دانش آموزانمان به مكتب و بعد از آن، انشاالله تعالي در سال 1404 به مسجد رفته، گرد مي نشينند و استاد آمده، روزي يك صفحه قرآن كار مي كند! اين است ايران در حال توسعه و البته همانطور كه بالاتر گفته شد، يكي از ابر قدرت هاي جهاني!!! 

 

خودتو ناراحت نكن خانوم  ِ هفته

             هيلاري خانم بگذار ببينم چرا اينقدر به پر و پاي ما مي پيچي؟! هان؟! بگذار حدس بزنم! حالا چون آمده اي شده اي وزير امور خارجه فكر كرده اي شق القمر مرتكب شده اي؟! ما خودمان يك فقره از همين مقام شما داريم، خيلي هم بهتر و گردنش به مراتب كلفت تر است، اسمش هم منوچهر است! خودش تنهايي ده تاي شما را حريف است! صداي دست هايي كه در ژنو مي زد، ملّت هميشه در صحنه در تهران شنيدند آن وقت جنابعالي آمده اي درباره ي اين صابري خانم بحث مي كني؟! حرف حسابت چيست؟! شنيده ام كه خبرگزاري ها گفته اند كه گفته اي: «ما به طور مکرر، پاسخ‌های متناقضی از دولت ایران دریافت می‌کنیم. » اگر اينطور گفته اي بدان و آگاه باش كه اصلاً نظرات متناقضي درباره ي ركسانا صابري خانم وجود ندارد! اگر منظورت اين است كه اوّل تابعيت آمريكايي صابري را قبول نداشتند و بعد قبول كردند، خب اين كه دليل نمي شود! اگر مي گويي قرار بوده دو ماه بعد آزاد شود امّا به هشت سال زندان محكوم شده، خب اين هم دليل نيست! خواهر من اين ها براي شما آن ور آبي هاي نديد بديد عجيب است! بيا ده سال در نظام مقدّس زندگي كن، عادت مي كني! شما اگر راست مي گويي برو جلوي شوي ات را بگير كه با مونيكا نپرّد! فاطمه خانم ما را نگاه كن از او ياد بگير! آقايش هزار تا شغل دارد، در هر كدامشان با هزار تا خانم بشين و پاشو دارد، ولي يك فضاحت مثل شوهر شما كه حالا يك پرزيدنتي بود و نبود، بالا نياورده! حالا بيا، خودم به منوچهر مي گويم كار هايت را درست كند بيايي اينجا، بروي زير نظر فاطمه خانم، درس هايت را كه خوب ياد گرفتي برگردي ممكلت خودت «‌اوباما معجزه ي هزاره ي سوم» بنويسي!!! ديگر نشنوم بگويي سخنان دولت ايران درباره ي صابري متناقض است! خوب؟! 

 

تب ِ تند ِ گوزنهاي  ِ هفته

-          وقتی رفتی نفهمیدم کی داره می‌ره، حالا که اومدی فهمیدم کی اومده، هنوزم کم حرف می‌زنی، هنوزم ماتی، هنوز تو چشات عشقه.

دنيايي دارند براي خودشان سيّد و قدرت و فاطي و دسته سفيد زنجاني! كم فيلمي نبود! چقدر شنيده بودم كه «گوزنها، گوزنها» امّا هرگز حتّي يك صحنه، يك ثانيه اش را هم نديده بودم. امّا وقتي ديدم... مجذوبش شدم. يحتمل به زودي درباره اش خواهم نوشت. اگر بشود... 

 

پرتقال هاي كوكي  ِ هفته

-          بيا بيا بيا بيا بيا... خـــــــــُــــــب!!

               صدايي كه شنيديد، مربوط به تخليه ي بار پرتقال هاي اسرائيلي در يكي از ميوه فروشي هاي سطح تهران بود. آنچنان كه به نظر مي رسد مقدار چند هزار كيلو ناقابل پرتقال توليد رژيم اشغالگر قدس آمده و در بازارهاي ميوه و ميادين ميوه و تره بار تهران بزرگ پخش شده است كه به قول حاج آقا صفايي، مدير عامل سازمان ميادين ميوه و تره بار شهرداري تهران :« با هوشیاری ناظران سازمان میادین حتی یک عدد از این نوع پرتقال در میادین شهرداری عرضه نشد. »البته از شواهد امر آن طور بر مي آيد كه يك عدد كه چه عرض كنيم، چند تني از اين پرتقال ها پخش و به احتمال قريب به يقين، پيش از خبردار شدن ناظران سازمان ميادين، راهي خندق بلاي پاي تخت نشينان شده اند! صفايي خان تاكيد نموده اند: «سازمان میادین به عنوان مهمترین شبکه عرضه میوه و تره بار شهر تهران به مردم شریف اطمینان می دهد که با دقت و حساسیت این قبیل موضوعات را پیگیری کرده و اجازه نخواهد داد عده ای سودجو آموزه های دینی و انقلابی مردم مومن تهران را نادیده بگیرند.» ما كه عادت كرده ايم! اصولاً در نظام مقدّس هر وقت هر جا نياز بود هر كاري را كه شايسته ديد انجام مي دهد! وقتي كه نيروي انتظامي به چكمه پوشيدن گير مي دهد نبايد تعجب كرد كه «سازمان ميادين ميوه و تره بار» حافظ آموزه هاي ديني و انقلابي مردم مومن شود!!! 

 

خاطر اين خانومه رو كيا كه نمي خوان  ِ هفته

            در هفته گانه ي هفته ي قبل نوشتيم برايتان و ليستي تهيه كرديم از كساني كه به خاطر ركسانا صابري به تكاپو افتاده اند. ليست هفته ي گذشته شامل بعضي اسامي مهم مثل اين ها مي شد:

باراك حسين اوباما – رئيس جمهور منتخب و مردمي آمريكاي جهانخوار

محسني اژه اي – قرنيه ي چشم بيناي نظام يا به عبارتي وزير اطلاعات

محمود جان – معجزه ي هزاره ي سوم

هاشمي شاهرودي – آقاي كنفرانس هاي «... كشورهاي اسلامي»!

            به اين ليست عجيب و جالب توجّه نام «قربانعلي درّي نجف آبادي» را هم اضافه كنيد! آقاي دري كه در گذشته به شغل شريف وزير اطلاعات شاغل بودند بنا بر مسايلي مثل عواقب يك سري قتل هاي عادّي روشنفكران و دگر انديشان، مجبور به استعفا شد و بعد از آن تا به حال دادستان كلّ كشور هستند. ايشان خطاب به ركسانا خانم صابري گفته اند اگر آزادي مي خواهي از رهبر معظّم انقلاب طلب عفو كن! يا يك همچون چيزي! اگر ايشان جاسوس است خب چرا اعدامش نمي كنند؟! اصلاً اين خانم شعورش نمي رسد كه با اين اتهام به اين كلفتي تا به حال بايد خودكشي مي كرد؟!؟!؟!؟! قربانعلي جان، شما خودت را قاطي اين مسايل نكن، خوبيّت ندارد! 

 

كن سولوقون  ِ هفته

            فستيوال فيلم كن هم به خوشي و مباركي اسامي فيلم هاي دوره ي شصت و دوم خود را منتشر كرد! در ميان فيلم هاي امسال حضور پر رنگ آثاري با رگه هايي از سينماي وحشت به چشم مي خورد كه در كنار كمتر بودن آثار آمريكايي، اين دوره را از سال هاي گذشته برجسته تر ساخته است! به شخصه كه منتظرم ببينم فيلم لارس فون تريه و كوئنتين تارانتينو و بهمن قبادي را! اوّلي بنا بر شنيده ها قرار است موهاي بدنمان را 45 درجه صاف كند! دومي كه به قول كارگردانش « يك وسترن اسپاگتي در زمان جنگ جهاني دوم است»!!! و سومي به خاطر كارگردانش و سوابقش و البته داستاني كه تا به حال از فيلم لو رفته جذاب به نظر مي رسد!

            بعد از اين سخنان جا دارد كه از همين تريبون به عبّاس جان تسليت بگويم! عبّاس عزيزم، غم آخرت باشد! غصه به دلت راه نده! اين كني ها تو را نمي فهمند! بيا همين كن سولوقون فيلمت را نمايش بده! 

 

شرمنده­تم باوفاي  ِ هفته

   اين پست را بخوانيد.

   تا آن حد كه نه، ولي من امشب شرمنده شدم... 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:37  توسط kz  | 

ابتدا به ساكن توضيح دهم كه اين پست، صرفاً يك پست فوق العاده و در حدّ ‌Breaking News است و صرفاً يك اعلام سريع برشمرده مي شود!

- جناب«؟» از كامنت شما كاملاً واضح و مبرهن است كه چه مقدار براي احترام ارزش قائل هستيد! از كوزه همان برون تراود كه در اوست گرامي! شما اگر حرف حساب داريد مرحمت فرموده آدرسي از خود به جا بگذاريد! تا بخواهيد از اين كامنت هاي بي نام و نشان زياد است در اين مجازستان!

- Oh Brother به روي چشم! به كمكت خواهم آمد! دوست آن باشد كه گيرد دست دوست... امّا سرم شلوغ است... اندكي صبر...

- ممنونم از تو... تو كه به يادم بودي! ممنونم از تو... تو كه روي دوري را سياه كردي! ممنونم از تو... تو كه فاصله را به زمين زدي! ممنونم از تو... ممنونم از تو...

- و امّا آخرين نكته ي اين پست:

 آسمان سينه ام را چون شمايي مشتري است          باز كن دكّان كه وقت عاشقي است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط kz  | 

اين خانومه چقدر خاطرخواه داره­ي  ِ هفته

در شنبه ي هفته ي قبل، اوّلين خبري كه دريافت داشتم درباره ي ركسانا خانم صابري بود. قوّه ي غذاييه (قضاييه ي سابق) پس از كش و قوس هاي فراوان و گربه رقصاني هاي دو چندان، حكم زندان تعزيري هشت ساله ي صابري به جرم جاسوسي را صادر كرد. ولي ماجرا به اينجا ختم نشد. آنچه كه پس از اعلام حكم صابري در هفته ي پيش رخ داد اثبات كرد كه اين حكم و اين محكوم، كم مهم نيستند! چرا كه يك روز پس از اعلام حكم، رئيس جمهور منتخب و مردمي و صاحب هاله ي نور، محبوب فائو و منكر داخائو، دكتر محمود جان نامه اي رسمي به قوّه ي مذبور فرستاد و در آن خواهان اجراي عدالت به طور دقيق در مورد صابري شد. پس از اين نامه، فرمانده­ي نه چندان گمنام سربازان گمنام آقا امام زمان (عج)، جناب آقاي محسني اژه­اي، اعلام كرد كه نامه ي احمدي نژاد، دليلي بر اجرا نشدن عدالت نيست! همان روزي كه وزير محترم وزارت فخيم اطلاعات اين را گفت، رئيس همان قوّه (غذاييه) نيز اعلام داشت ما درباره ي صابري بسيار دقيق عمل مي كنيم. اواخر هفته يك استاد دانشگاه اعلام كرد اگر صابري را جاسوس مي دانيد، من نيز جاسوسم! بعد از آن هم بهمن خان قبادي، كارگردان سينما و نامزد صابري، نامه اي درباره ي صابري منتشر كرد. اين ها خاطرخواهان داخلي صابري بودند. خارجي هايشان را كه مي شناسيد. حسين آقا و هيلاري خانم. حسين آقا اوباما باز هم پافشاري داشت بر نظر خودش كه صابري جاسوس نيست. هيلاري خانم هم كه گويا ديگر قضيه برايش وارد مرحله ي بحراني و گيس و گيس كشي شده، اعلام كرد تحريم ها را عليه ايران تشديد خواهيم كرد. با اين توصيفات معلوم مي شود ركسانا خانم كم خاطر خواه ندارد!

يك نكته ي قابل توجه و بانمك درباره ي پرونده ي صابري وجود دارد و آن اينكه قوّه ي غذاييه ابتدا تابعيت آمريكايي صابري را قبول نداشت، ولي در اواخر هفته اعلام كرد كه صابري تبعه اي ايراني- آمريكايي است. 

 

كي ميگه توي ايران حقوق بشر رعايت نميشه­ي  ِ هفته

اصلاً چه كسي مي خواهد به سيستم دادگاهي و قانون گزاري ايران اعتراض كند كه حقوق بشر، به خصوص حق اقليت ها و زنان در آن رعايت نمي شود؟ هركسي اين كار را بكند خر است! همانطور كه بنيان گذار كبير انقلاب اسلامي فرموده­اند «اقتصاد براي خر است» دخالت در اين مسايل نيز از آن جماعت حمار صفت است ايضاً! خيلي هم قضّات خوبي داريم! آمريكا قربانشان برود الهي! حالا مهم نيست كه چندي پيش ريخته اند و دراويش گنابادي را زده­اند و خانه خرابشان كرده اند! مهم است از نظر شما؟ خب مي خواستند درويش نشوند. مي خواستند بيايند بروند حوزه ي علمّيه تا بشوند مبّلغ و هر ماه به سفر بروند و يك ميليون تومان دريافت كنند. يا آن خانم نقاش شمالي، دل آرا دارابي، مي خواست جدّي جدّي بزند آن يكي خانم را بكشد وقتي هفده سالش بوده تا الآن بي خود و بي جهت نرود بالاي دار! حداقل يك نفر را كشته باشد! مشكل از سيستم غذايي (منظورم همان قضايي است) نيست كه مقتول به وسيله ي ضربات چاقو با دست راست به قتل رسيده، ولي دل آرا چپ دست است، اين ها همه مشكل وكيل او است! اصلاً مي دانيد چيست؟! چهار ديواري، اختياري! مال خودشان است! هم جان و هم مال! جان را كه مي گيرند و مال را هم كه مي ستانند! ابداً هم به هيچكس مربوط نيست كه زر نباريد از آسمان به سرشان... يا خودشان دزد بوده اند يا پدرشان! اصلاً يك لحظه بگذاريد ببينم... ما كه داريم وارد مسايل اقتصادي مي شويم و «اقتصاد براي خر است»! پس بهتر آنكه تا بهمان انگي نچسبانده اند سخن را كوتاه كنيم! 

 

حالشو گرفتين بي شرفا؟ بچه كه زدن نداره­ي  ِ هفته

غصّه به دلت راه نده! نمي فهمند! ببخششان! بزرگ مي شوي يادت مي رود! اي اسرائيل به قربانت! محمود جان، اي شيمون پرز فدايت، حالا طرف خامي كرده، گوجه اضافه آورده، پرت كرده گوشه ي سن، تو چرا به خودت مي گيري عزيزم؟! حالا يك عده اي هم پا شدند رفتند بيرون! خب لابد گلاب به روي مثل ماهت، دستشويي داشته اند! اين ژنو هم من شنيده ام دستشويي عمومي هاي زيادي دارد! آن بابايي هم كه آمده بود سرش رنگي رنگي بود، قصدش اين بود ادا اطوار در بياورد انرژي بگيري عزيزم! بهشان فكر نكن! من شنيده ام عدّه اي آن بالا به فحش و فضاحتت كشيدند! آن ها خودشان مشكل خانوادگي دارند! لپ كلام اينكه ناراحت نشوي ها! الهي آهت دامنشان را بگيرد جزّ جگر بزنند! آمين يا رب المحمود يك طرف و العالمين يك طرف! 

 

فقط همينو كم داشتيم  ِ هفته

به خوشي و مباركي رحيم خان رضايي هم آمد و اعلام كرد كه به عنوان يكي از سران حكومت حاكم بر ملّت هميشه در صحنه، هميشه در همه ي صحنه ها و به خصوص صحنه ي انتخابات حاضر خواهد بود! البته ملّت يحتمل يادشان رفته كه محسن جان در صحنه ي انفجار آميا هم حضور پر رنگي داشت! همين حضورهاست كه بچّه هايش پر رو بار آمده اند و بي اجازه ي بابا راه افتاده اند رفته اند آمريكا و پشت كرده اند به نظام مقدس! حالا محسن جان شما خودت را ناراحت نكن! مگر چه شده؟! همه اش يكي دو باري تحت تعقيب اينترپل قرار گرفته اي و چند باري هم هشدار هاي قرمز درباره ي دستگيري ات داده اند! ولي مطمئن باش رئيس جمهور بشوي، عمراً كاري ات ندارند! چه كسي جرئت مي كنند به رئيس سابق سپاه پاسدارن انقلاب اسلامي و دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام حال حاضر حرفي بزند؟! برو خدا پشت و پناهت! 

 

بيا بازم مثل قديم با هم بريم سفر  ِ هفته

هفته گانه ي هفته ي اوّل اردي بهشت پنج تا بيشتر نشد چرا كه در حال رفتن به سفر هستم! دو تاي بقيه اش را هم تلگرافي داشته باشيد !

-          جي جي بالارد نويسنده ي « امپراطوري خورشيد » به رحمت خدا رفت!

-          افشين امپراطور، چشم حسوداشم كور، سر مربي تيم ملّي شد! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:57  توسط kz  | 

در جايي از فيلم The Dark Knight آلفرد، پيشخدمت بروس وين، درباره ي جوكر به او مي گويد: «بعضی از آدما دنبال یه چیز منطقی مثل پول نیستن، نمیشه خریدشون یا تهدیدشون کرد، باهشون مذاکره کرد یا منطقی باهاشون حرف زد، بعضی از آدما فقط می خوان نابودی دنیا رو ببینن.» ولي اين ديالوگ ناقص است. چرا كه جوكر نه تنها منتظر ديدن نابودي دنياست، بلكه مي خواهد نابودي خودش را هم ببيند. البته اين تمايل به نابودي، به آن صورت نيست كه جوكر بخواهد اسلحه را روي سر خودش بگذارد و ماشه را بچكاند، يا رگ مچش را بزند و يا خودش را حلق آويز كند، بلكه اين تمايل در كردار جوكر نمود مي يابد. گواه اين مدّعا كه جوكر با از بين رفتن خودش هم مشكلي ندارد، پلاني است كه جوكر حين سقوط از بالاي ساختمان ديوانه وار مي خندد. ها ها ها ها ها ها ها ها... اين خنديدن ها و رفتار جوكر و جوكر شده، خود نيز دلايلي دارد كه صد البّته بهتر آنكه ناگفته بماند!!!

از لاله زار که می گذرم، زخمی تر از ترانه ام
تشنه ی محكوميتٍ يه حكم عاشقانه ام
از لاله زار که می گذرم، حسرت گولّه با منه
وقتی كه دست تو می خواد تير خلاصُ بزنه
رفاقتٍ خشم تو با ماشه ی منتظر ميگه
دستای بی صدای ما نمی رسن به همديگه
فاصله بين من و تو، همين گلوله بود و بس
منُ بزن كه خسته ام از زنده بودن تو قفس

لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعرٍ بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست، باهم اما تک و تنها

از لاله زار که می گذرم می رسه سالٍ ما شدن
سال نفس تنگی عشق، سال زمین خوردن من
از لاله زار که می گذرم زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچه ها پر از مردمٍ هم صدا میشن
دوباره بوی نفت و خون، دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره، دوباره سایه ی چماق
وقتی همه بادبادکا، بنده ی حزبٍِ باد شدن
عربده های مُرده باد، یک شبٍ زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش, فیلمٍ رهایی می دیدیم
توی تئاتر زندگی، گریه مونُ می دزدیدیم

لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعرٍ بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست باهم اما تک و تنها

پ. ن: اگر احياناً زبانم لال، گوش شيطان كر، هفت قرآن و تورات و اناجيل اربعه و خامسه به ميان، خواستيد كامنتي بگذاريد، در حالي كه درباره ي اين پست نظر دهي مي كنيد، لطف كنيد، مرحمت نماييد از اين « هفته گانه » ها هم بگوييد كه چطورند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:36  توسط kz  |