تبليغاتX
A Beautiful Mind

پيش­نوشت1: يك سال گذشت... چه زود و چه زود و چه زود... عمو خسرو، هنوز هم دوستت دارم... اوّل نوشتم «داريم»، ولي نه، دارم... به هيشكي هم نمي­خوام بدمت... هنوز هم خبر مرگت باورم نشده... عمو... پارسال مردي... حالا دارم گريه مي­كنم... صدات توي گوشمه... اصلاً چه معني مي­ده مرد گريه كنه... عمو خسرو... ولي من... من هنوز هم ساده درگير توفان توام...

پيش­نوشت۲: حدود يك سال پيش، قلمي درباره­ي اين فيلم فرسودم كه به علّت الكن بودنش، شايسته ديدم، مطلبي ديگر درباره­ي اين فيلم بنويسم. مطلب پيشين را مي­توانيد اينجا بخوانيد. 

پيش­نوشت۳: اين همان پستي است كه در يكي از پست­هاي پيشين، گفتم كه شايد آن را در اين وبلاگ قرار دهم!!!

 

 

كمدي تسلسل

 

            نسل جديد سينماگران آمريكا، كارگردانان خوبي را به خود ديده است. فيلم­سازان كم­كار و گزيده­كاري كه مخاطبان، انتظار هر اثر بعدي آن­ها را مي­كشند و «Darren Aronofsky» يكي از آن دست كارگردانان است. كسي كه پشت هر فيلم­اش يك نظريه انتظار كشف شدن را مي­كشد و حتّي ضعيف­ترين اثر او، حرفي براي گفتن دارد. آرنوفسكي بعد از ساختن فيلم «Pi» به يك­باره مطرح شد. در واقع پي سكوي پرشي براي آرنوفسكي بود و او از آن بهترين استفاده را برد. بعد از يك سال او با ساختن «Requiem For A Dream» بسيار بيش­تر اوج گرفت و نزد مخاطبان عام و خاص مشهور و پذيرفته شد. سومين اثر مهم و ششمين فيلم آرنوفسكي «The Fountain» نام داشت كه به علّت پيچيدگي بيش از حد چندان مورد توجّه قرار نگرفت و آخرين اثر او «The Wrestler» است كه موفقيت­هاي زيادي كسب كرد.

            سرچشمه فيلمي است بسيار ممتنع، پيچيده و گاهي اوقات حتّي گيج­كننده. فيلم به دور از قواعد رايج هاليوودي ساخته شده است و كمي نامتعارف به نظر مي­رسد. عمده­ي مشكل فيلم از نوع روايت و زمان روايت آن است. فيلم سه داستان را روايت مي­كند. دكتر «Tom Creo» همسري به نام «Izzi» دارد. ايزي مبتلا به سرطان است و يك تومور خطرناك در سر او وجود دارد. دكتر كرو، در حال تحقيق بر روي سرطان يك ميمون است تا با مداواي او، راه نجات همسرش را بيابد. ايزي، داستاني درباره­ي اسپانيا و ملكه­ي آن نوشته است. در داستان ايزي، كشيشي تهديد كننده­ي سلطنت ملكه است و ملكه، سلحشوري را به نام «Tomas» به جنگل­هاي «اسپانياي جديد» مي­فرستد تا با يافتن «درخت زندگي» امپراطوري را نجات دهد. امّا ايزي فصل پاياني كتاب را نانوشته باقي گزاشته است و نوشتن آن را به تام سپرده. تام فصل آخر را به مردي اختصاص مي­دهد كه داخل حبابي شيشه­اي زندگي مي­كند و به نوعي به تام و هم به توماسِ اسپانيايي مربوط مي­شود. تمام اين داستان غامض ظرف مدّت 90 دقيقه روايت مي­شود كه اثر را پيچيده­تر مي­كند. با تمام اين اوصاف، سرچشمه حرف­هاي زيادي براي گفتن دارد. سخناني كه تا حد بسيار زيادي انتزاعي­اند.

            از كتبي كه مي­توان سرچشمه را به نوعي به آن­ها وابسته دانست، نقش «كمدي الهي» اثر «دانته آلگيري» از باقي آثار پر رنگ­تر است. اوّلين بيت كمدي الهي مضموني اين­چنين دارد:«در نيمه راه زندگاني ما، خويشتن را در جنگلي تاريك يافتم، زيرا راه راست را گم كرده بودم.» در دومين سكانس فيلم، ما توماس سلحشور را مي­بينيم كه در جنگلي تاريك قرار دارد. او به همراه دو سرباز در حال نزديك شدن به معبدي هستند كه ناگهان توماس، مردي را بر روي پلّه­هاي معبد مي­بيند. او به سربازان مي­گويد:«به پيش» امّا سربازان كه از ماياهاي نيزه­به­دست مي­ترسند عقب­نشيني مي­كنند و اين عقب­نشيني نشانه­ي بي­عقلي آن­هاست كه به مرگ­شان منجر مي­شود. اگر سرچشمه را وابسته به كمدي الهي بدانيم، مرد روي پلّه­ها به نوعي «ويرژيل» است. هنگامي كه سربازان كشته مي­شوند، توماس جلو مي­رود و طي نبردي از ماياها شكست مي­خورد، امّا آن­ها او را نمي­كشند، بلكه از ميان خود عبور مي­دهند تا به پلّكان معبد برسد. اين عبور از بين دشمنان هم يادآور بخشي از كمدي الهي است. در سرود بيست و هفتم از برزخ، دانته براي رسيدن به بهشت زميني، مجبور مي­شود از ميان آتش عذاب گناهكاران رد شود. ضمناً، شكل ساختمان معبد ماياها، تا حدّ بسيار زيادي به جزيره­ي برزخ دانته شبيه است. در جايي از فيلم هم كشيش ياد­آور مي­شود كه ملكه به دنبال بهشت زميني است. در كمدي الهي، بالاترين نقطه­ي جزيره­ي برزخ، بهشت زميني است. حال با قرار دادن اين سه تكّه در كنار هم، مي­توان پي برد كه معبد ماياها تقريباً همان برزخ دانته است. آن سه تكّه عبارت­اند از: 1. شباهت معبد ماياها و جزيره­ي برزخ. 2. عبور توماس از ميان گناهكاران، درست مثل دانته. 3. نام برده شدن از «بهشت زميني» و اين­كه ملكه به دنبال آن است. هنگامي كه توماس به بالاي پلّكان مي­رسد با مردي با شمشير آتشين رو­به­رو مي­شود كه بنا بر نصّ صريح انجيل عهد عتيق، نگاهبان درخت زندگي است. در انجيل عهد عتيق 3:24 آمده است:«بدين ترتيب او آدم را بيرون كرد و در سمت شرقي باغ عدن فرشتگاني قرار داد تا با شمشير آتشيني كه به هر طرف مي­چرخيد، راه درخت حيات را محافظت كنند.» اين عبارات در ابتداي فيلم هم نوشته مي­شوند و گره آن در اين صحنه باز مي­شود. از ديگر وابستگي­هاي سرچشمه به كمدي الهي مي­توان به ظاهر شدن­هاي ايزي در گوي اشاره كرد. در كمدي الهي، كتاب سوم، بهشت، هر چه دانته و «بئاتريچه»، معشوق دانته و يكي از مقدّس­ترين اشخاص كمدي الهي، بالا­تر مي­روند، بئاتريچه زيباتر مي­شود. اين مورد درباره­ي ايزي هم صدق مي­كند. او اوايل با لباس­هاي معمولي ظاهر مي­شود، امّا هنگامي كه گوي به شيبالبا نزديك شده است، ايزي در لباس يك ملكه ديده مي­شود. ديگر شباهت ايزي با بئاتريچه مرگ زودهنگام آن­هاست. دانته در جواني عاشق بئاتريچه بود، امّا او در جواني از دنيا رفت. اين سرنوشت تا حدّ زيادي شبيه به آن چيزي است كه ايزي هم آن را تجربه مي­كند. ديگر شباهت فيلم و كتاب را مي­توان در آخرين سكانس­هاي آن جست. در كتاب كمدي الهي، هنگام سفر بهشت، بارها به دانته يادآوري مي­كنند كه اگر مي­خواست صحنه­هاي بهشت را با چشم واقعي خود ببيند، تاب نمي­آورد و نابود مي­شد، براي همين همه چيز براي او تعديل شده است. در فيلم هم گوي هر چه بالاتر مي­رود و به مركز هسته­ي زندگي نزديك­تر مي­شود، ميزان نور ثابت است، تا اين­كه گوي به مركز ستاره مي­­رسد. اين­جاست كه از دو نظر يادآور كتاب است. ابتدا اين­كه شمايل مركز ستاره، تقريباً به طور تمام و كمال شبيه بالاترين درجه­ي بهشت دانته است و ديگر مورد آن است كه تامي توانايي تاب آوردن آن نور را ندارد و هنگام انفجار ستاره، نابود مي­شود. در جايي از فيلم ايزي به موزه­اي مي­رود و تام به دنبال او وارد موزه مي­شود. هنگامي كه آن­ها در حال مشاهده­ي يك كتاب قديمي مايا هستند، در پس زمينه­ي آن­ها عبارت «Divine Word» به چشم مي­خورد. در بخش ديگري كه تام در حال خروج از بيمارستان است، بر روي ديوارها پوسترهايي با همان عبارت به چشم مي­خورند. و اين براي چندمين بار كمدي الهي را به خاطر مي­آورد. از ديگر شباهت­هاي فيلم و كتاب يك مورد ديگر را مي­توان نام برد و آن مربوط به داستان توماس و ملكه است. امپراطوري ملكه را يك كشيش تهديد مي­كند و دانته در كمدي الهي، به­خصوص در بخش دوزخ، بارها و بارها به كشيشان فاسد و ناروا اشاره مي­كند و از ضربات آن­ها به مسيحيت مي­نالد. اين نوع ناليدن از حملات اهالي كليسا به جان مسيحيت وقتي معناي بيشتر مي­يابد كه بدانيم اسپانيا قدرتمندترين كشور كاتوليك بود و جنگ­هاي خونيني در اسپانيا بر سر مذهب كاتوليكي، اصلي­ترين مذهب مسيحيت، در گرفته است. يكي ديگر از موارد اتّفاق قول كتاب و فيلم را مي­شود در شمايل شخصيت­ تام ديد. در كتاب كمدي الهي، ميزان جسماني بودن شخصيت­ها و افراد، صورت به­خصوصي دارد. به اين نحو كه در دوزخ، اشخاص جسميت كامل دارند، به طوري كه دانته در سرود سي و دوم دوزخ، موهاي يك نفر را مي­كند. اين حضور جسماني در برزخ به شمايل كامل تقليل مي­يابد. يعني تصوير اشخاص كاملاً حقيقي است، امّا هنگامي كه دانته در يكي از سرودها مي­خواهد يكي از ساكنين برزخ را در آغوش بكشد، از بدن او عبور مي­كند. اين شكل جسماني، در بهشت باز هم كاهش مي­يابد و بهشتيان به صورت اشباحي محو حضور دارند. حال اين حالت، درباره­ي تام تا حدودي اجرا مي­شود. توماس ريش و سبيل انبوه و موي بلند دارد، دكتر تام، ريش و سبيل ندارد و موهايش كوتاه­تر است و در پايان، تامي حتّي مو هم به سر ندارد.

 

محو شدن تدريجي تام

 

            ديگر مسئله­ي مهم فيلم «تثليث» است. تثليث در آيين مسيح عبارت است از تعاريفي كه مسيح، خدا و روح­القدس را يكي مي­دانند و سعي به اثبات آن دارند. در طول فيلم چند بار به اين نوع تثليث اشاره مي­شود. نخست آن­كه شخصيت تام و ايزي سه­گانه هستند. توماس اسپانيايي، دكتر تام كرو و تامي ساكن گوي سه شخصيت تام هستند و ملكه ايزابل، همسر دكتر و ايزي داخل گوي هم سه كاراكتر ايزي. هر يك از اين شخصيت­ها در عين حالي كه استقلال خود را حفظ مي­كنند، اثري مستقيم از ديگر شخصيت­ها مي­پذيرند و اثري مستقيم بر آن­ها مي­گزارند. براي مثال توماس سلحشور، براي رسيدن به درخت زندگي، بايد از سد نگهبان عبور كند. در اين­جا، تامي داخل گوي به كمك او مي­آيد. امّا در عين حال، آن بخش از داستان ايزي كه مربوط به وجود تامي است، به­وسيله­ي دكتر تام كرو نوشته شده است. ديگر مورد تثليث، تعداد معابد هستند. سه معبد مايا وجود دارند و در مركز اين سه معبد، بزرگ­ترين هرم ماياها قرار دارد. اين سه­گانه بودن همه چيز ممكن است تا حد بسيار زيادي پيچيده به نظر برسد، امّا از يك منظر ديگر هم مي­توان به آن نگريست. هدف تام كرو زنده نگاه داشتن ايزي است. هدف تامي، نجات دادن درخت داخل گوي است و هدف توماس يافتن درخت زندگي. هدف هر سه­ي آن­ها يك چيز است: زندگي. هر سه معبد ماياها براي عبادت و قرباني كردن هستند، امّا معبد و هرم مركزي، محل وجود زندگي است. از اين رو مي­توان نتيجه گرفت كه در اين تثليث، هيچ­كدام از اضلاع به خودي خود معناي درستي ندارند. در واقع، اصل چيزي ديگر است و اين سه، فقط وسايلي براي اثبات اصل هستند. سه لايه­اي كه بايد دانه به دانه كنار بروند تا طالب حقيقت، به هسته برسد.

            با روشن شدن مسئله­ي تثليث، يك نكته­ي مبهم باقي مي­ماند. درخت زندگي كه در دو اپيزود توماس و دكتر كرو زندگي­بخش است، در اپيزود سوم در حال مرگ است. حال چطور است كه درختي كه زندگي مي­دهد، خود دچار مرگ شود؟! پاسخ اين سئوال اندكي غامض است چرا كه شرايط و قوانين حاكم بر گوي و ساكنين­اش اندكي متفاوت­اند. در واقع در اپيزود گوي، ما اِلِمان­هايي مي­بينيم كه در ديگر اپيزود­ها شاهد آن نيستيم. درخت واقعاً چيست؟ تامي كيست؟ به نوعي مي­توان پاسخي براي اين پرسش­ها يافت. مي­توان گفت درخت، درخت «بودي» و تامي در واقع «بودا»ست. حال چرا بودا؟ بر اساس تعاليم بودايي، انسان داخل يك دور باطل تسلسل قرار دارد. به نحوي كه آدمي متولّد مي­شود، رنج مي­كشد، مي­ميرد و دوباره متولد مي­شود تا رنج بكشد. حال بودا مي­گويد كه براي خروج از اين دور تسلسل، يك پروسه­ي هشت مرحله­اي تزكيه­ي نفس را بايد طي كرد. در پايان اين هشت مرحله، نيروانا وجود دارد. نيروانا مرحله­اي است كه پرده­ي رنج و ناداني براي فرد فرو مي­افتد و او به همه چيز واقف شده، به زندگي جاويد بي­رنج دست پيدا مي­كند. با توجّه به كُد­هاي ديداري كه به مخاطب داده مي­شود، مي­توانيم از اين پاسخ تقريباً مطمئن شويم. ما تامي را حين انجام حركات شرقي مي­بينيم. هم­چنين وي را مي­بينيم كه خود را رنج مي­دهد و با قلم، روي دست­اش خطوط بسياري كشيده است. در پايان فيلم، او را مي­بينيم كه مثل بودا نشسته است و به سمت مركز شيبالبا مي­رود. اين­جاست كه مي­توانيم از بودا بودن تامي مطمئن شويم. نكته­ي قابل توجّه ديگر، وجود هشت مرحله­ي تزكيه­ي نفس است. ماجرا هنگامي قابل تأمل­تر مي­شود كه بدانيم بخش بهشت از كتاب كمدي الهي، هشت مرحله داشته و در مرحله­ي نهم، فلك­الافلاك و خدا وجود دارد.

 

شباهت شيبالبا و فلك الافلاك دانته

 

            مورد ديگر خودخواهي است. با توجّه به مواردي كه گفته شد، حالا مي­دانيم كه دكتر تام كرو و توماس يك نفر هستند و خودخواهي اثر شگرفي در سرنوشت اين دو دارد. هنگامي كه توماس مي­خواهد راهي سفرش شود قسمي مي­خورد، سپس ملكه حلقه­اي را به او مي­دهد و مي­گويد:«پس بايد اين حلقه رو با خودت ببري تا هميشه قسمي رو كه خوردي به ياد بياري... وقتي بهشت رو پيدا كردي بايد اين حلقه رو دستت كني و زماني كه برگردي من همسر تو خواهم بود. در كنار هم جاودانه زندگي خواهيم كرد.» دكتر كرو هم حلقه­ي نامزدي دارد. امّا وقتي دكتر تام كرو، به خاطر خودخواهي خودش، اثرات داروي اكتشافي را ناديده مي­گيرد و فقط مي­خواهد داروي ضدسرطان را بيابد، حلقه­اش را گم مي­كند. توماس جنگ­جو هم درست هنگامي كه به پاي درخت زندگي مي­رسد و اثر معجزه­آساي­اش را مي­بيند، بر اثر خودخواهي مشغول خوردن شيره­ي درخت مي­شود. درست در همين حين، حلقه را از دست مي­دهد. اين از دست دادن حلقه در طول فيلم اثرات شومي دارد. باعث مرگ ايزي مي­شود و توماس را به كشتن مي­دهد. امّا عامل گم كردن حلقه، همان خودخواهي توماس و دكتر است. اگر حلقه را نماد عشق بدانيم، مي­توانيم اين­طور نتيجه بگيريم كه خودخواهي دشمن عشق است.

            پايان فيلم، پايان جالبي است. پاياني كه بيش از هر چيز مبتني بر مخاطب است. در واقع پايان فيلم،‌ امتحاني است كه آرنوفسكي از بيننده مي­گيرد تا به او بفهماند كه چه ميزان از فيلم را متوجّه شده است. براي فهميدن پايان به­ظاهر گنگ فيلم، بايد به متن آن رجوع كنيم. چون هر اپيزود فيلم پايان مخصوص خود را دارد، يك به يك به آن­ها مي­پردازيم:

1.                          پايان اپيزود توماس و ملكه­ي اسپانيا: در جايي از فيلم، ايزي داستان جدّ بزرگ ماياها را براي دكتر كرو تعريف مي­كند و مي­گويد كه او خودش را قرباني كرده است، از شكم­اش درخت زندگي روييده، روحش بالا رفته و شيبالبا، دنياي مردگان را تشكيل داده است. در انتهاي فيلم، وقتي كه توماس مقابل جنگ­جوي مايا ايستاده است، تامي، مرد ساكن گوي، جلوي مايا ظاهر شده و او زانو مي­زند و مي­گويد:«جدّ بزرگ... ببخشيد كه شما رو نشناختم...» و گلوي خود را بالا مي­گيرد. توماس بعد از كشتن او، وقتي به درخت مي­رسد و از شيره­اش مي­خورد و به آن وضع مي­ميرد، گويا واقعاً شبيه جدّ بزرگ شده است. چرا كه از بدن جدّ بزرگ هم گياه روييد.

2.                          پايان اپيزود گوي و درخت: در يكي از سكانس­هاي فيلم، هنگامي كه ايزي و تام كنار تلسكوپ نشسته­اند و به آسمان نگاه مي­كنند، ايزي به ستاره­ي شيبالبا اشاره كرده و به تام مي­گويد:«ماياها بهش مي­گن شيبالبا... اون­جا دنياي مرده­هاست... جايي كه مرده­ها دوباره متولّد مي­شن.» پايان اين اپيزود هم تقريباً در اين جمله­ي ايزي خلاصه مي­شود. درخت در حال مرگ است، امّا با رسيدن به ستاره­ي شيبالبا، جايي كه مرده­ها دوباره زنده مي­شوند، جاني دوباره مي­گيرد.

3.                          پايان اپيزود دكتر تام كرو و ايزي: هنگامي كه ايزي در بيمارستان بستري است، خاطره­اي از يك بومي تعريف مي­كند. بنا بر گفته­هاي ايزي، آن فرد كه از اعقاب ماياها بوده، اعتقاد داشته است كه هنگام مرگ پدرش، اگر دانه­اي بر قبر او بكارند، روح پدرش در درخت جاري خواهد شد و اگر پرنده­اي از ميوه­ي آن درخت بخورد، پدرش با آن پرنده پرواز خواهد كرد. در پايان فيلم، گويي دكتر تام كرو به اين مورد باور پيدا مي­كند، چرا كه دانه­اي را بر قبر ايزي مي­كارد تا او را زنده نگاه دارد.

با وجود تمام موارد گفته شده، باز هم چند نكته­ي ظريف درباره­ي پايان­بندي فيلم وجود دارد. نخستين نكته اين­كه تمام پايان­ها به نحوي به­وسيله­ي ايزي پيش­بيني مي­شوند و اين پيش­بيني­ها جنبه­ي قداست ايزي را كه از آن تحت عنوان «شباهت با بئاتريچه» نام برديم، تقويت مي­كند. دومين مورد اين است كه تمام پايان­ها بر اعتقادات مايايي منطبق­اند.

در پايان چند مورد ناگفته باقي مانده است كه به اجمال آن­ها را بررسي مي­كنيم. كتاب ايزي دوازده فصل دارد و فصل آخر آن نانوشته باقي مانده است. اين دوازده فصل بودن و نانوشته ماندن آن، دو معني را به ذهن متبادر مي­كند. نخست آن­كه سفيد بودن فصل دوازدهم، اين معنا را مي­رساند كه با وجود تمام راهنمايي­ها، اين خود شخص است كه بايد­ آخرين قدم را در راه سعادت يا شقاوت خود بردارد و خودش فصل آخر را بنگارد. ديگر آن­كه تقويم­هاي دقيق مايايي در سال 2012 به پايان مي­رسند و اين سفيد بودن فصل دوازدهم، به ناشناخته بودن وقايع آخرالزّمان مايايي مي­ماند. و خود اين ناشناخته بودن آخرالزّمان، شبيه ناشناخته بودن مرگ، بزرگ­ترين مسئله­ي فيلم، است. ديگر نكته­ي باقي مانده اين است كه در جايي از فيلم، پس از مرگ ايزي، تام به انستيتو باز مي­گردد. او مي­خواهد همان­طور كه به همكار پيرش گفته است راه درمان مرگ را بيابد. داخل انستيتو، ناگهان برق مي­رود. همه­جا تاريك مي­شود و تام بالاي سرش را نگاه مي­كند. او نوري زرد رنگ را مي­بيند. نوري كه نور شيبالباست. اين صحنه مي­تواند اين معني را برساند كه براي رسيدن به همه چيز، علم كافي نيست. دو عامل بر اين نظر مهر تأييد مي­زنند. يكي از ديالوگ­هاي خود فيلم است كه مي­­گويد:«مرگ راهي به سوي شگفتيه» و ديگري به كتاب كمدي الهي بازمي­گردد. در كمدي الهي، راهنماي دانته تا پايان برزخ، ويرژيل است. ويرژيل در كمدي الهي نماد دانش بشري است. امّا راهنماي دانته در بهشت، بئاتريچه است. و اين به آن معناست كه علم، نمي­تواند راهنماي خوبي در وادي باور و ايمان باشد. براي همين است كه درست بعد از قطع شدن برق، تام نور شيبالبا را مي­بيند و ما پيش از اين گفتيم كه شيبالبا شبيه به فلك­الافلاك بهشت دانته است. نكته­ي ناگفته­ي ديگر درباره­ي ايزي و درخت است. آن­چنان كه بر مي­آيد، هر دو يك نفر هستند. همين­طور ملكه ايزابل نيز مانند آن­هاست. تلاش توماس سلحشور، دكتر امروزي و مرد ساكن گوي، زنده نگاه داشتن يك چيز است. چيزي كه يك بار نامش ملكه ايزابل است، بار ديگر ايزي و سومين بار درخت زندگي. اين مورد هم تا حد زيادي يادآور همان مسئله­ي تثليث است كه توضيح داده شد.

            اگر بخواهم نظر شخصي و تاحدودي احساسي­ام را درباره­ي سرچشمه بگويم، بايد اعلام كنم كه:«آرنوفسكي حرف­هاي بسيار خوبي را گفته است، امّا متأسفانه آن­ها را چندان خوب بيان نكرده. بخش عمد­ه­ي ماجرا بر عهده­ي گوش مخاطب است كه آن­ها را بشنود.» در پايان اگر به دنبال يك فيلم شاد و مفرّح هستيد، اصلاً سرچشمه را نبينيد، امّا اگر به دنبال سئوال­هايي هستيد كه مدّتي شما را به خود مشغول دارد، مي­توانيد به سراغ سرچشمه برويد و در آن غوطه بخوريد.

 

The Fountain

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 3:32  توسط kz  | 

در سال­روز فتح زندان باستيل و دويست و بيست سالگي انقلاب كبير فرانسه، مادر انقلاب­ها.

در نود و يكمين زادروز اينگمار برگمان

من يك سال به مرگ نزديك­تر شدم

من يك بار ديگر ساعت پنج عصر روز بيست و سوم تير ماه را پشت سر گذاشتم

من يك لحظه­­ي خيلي ساده را از سر گذراندم

امشب مي­خواهم فيلم ببينم... همان­طور كه ديشب ديدم...

تولّدم... مبارك؟!... نامبارك؟!...

 

 

پي­نوشت1: مي­دانم كه پي­نوشت­هاي اين پست از خود آن بسيار طولاني­تر خواهد بود!

پي­نوشت2: هر كاري كردم كه بنويسم، نشد! همين هست كه هست!

پي­نوشت3: بعد از حدود يك سال مطلب ديگري براي The Fountain نوشتم. مطلب جديد را مي­توانيد اينجا بخوانيد و قديمي را اينجا. ضمناً، احتمال دارد كه مطلب دومي را اندكي بعد روي همين وبلاگ هم بگزارم.

پي­نوشت4: چه­قدر ساده گذشت اين لحظه!!!! زياد از حدّ ساده!!!!! آن­قدر كه اعصابم خورد شد!!!

پي­نوشت5: گاهي مي­شود كه بين چيزهاي معمولي و هميشگي، يك گنج كوچك پيدا مي­كنم. اين گنج كوچك هر چيزي مي­تواند باشد. يك كتاب، يك DVD يا شايد هم يك عكس خيلي ريز، كوچك­تر از 3×4، ولي لذّت يافتن اين گنج­هاي كوچولو را عاشقانه دوست دارم. آخرين گنج اين مدلي كه پيدا كردم، كتابي بود در يك كتاب­فروشي كاملاً نو! بين كتاب­هاي جديد و گران، با طرح جلدهاي پر زرق و برق و چشمگير، كتابي با جلد سفيد كاملاً موقّر ايستاده بود. از اين جلدهاي سفيد پلاستيكي كه چين و چروكي هم داشت. چند سالي است ديگر اين مدل جلدي پيدا نمي­شود. عنوان كتاب و نويسنده را هم كه با آن حروف طلايي دوست­داشتني ديدم، ديگر صبر نكردم. دست بردم و كتاب را برداشتم. با ديدن نام مترجم و سال چاپ، فقط يك فكر در ذهنم بود:بخرمش! صخره­ي تانيوس. امين معلوف. ترجمۀ شهرنوش پارسي­پور. كاغذهايش بوي كاغذ مي­دهند. بوي كتاب. بوي عمر. شايد بفهميد چه مي­گويم. اگر هم نفهميديد، ايرادي ندارد، به قول آن خواننده كه مي­گويد: اوني كه اينا رو كشيده حرفمو مي­دونه.

پي­نوشت6: ممنونم از شما كه تولّدم را به ياد داشتيد و اين را مي­خوانيد. ممنونم از شما كه تولّدم را به خاطر سپرده­ايد و اين را نمي­خوانيد.

پي­نوشت7: چند روزي نشد كه باشم!

پي­نوشت8: تولّدت مبارك اينگمار جان!!! تولّدت مبارك انقلاب پرهياهو!

پي­نوشت9: اين پي­نوشت براي كسي است كه ديشب به او گفتم، فردا به او آن چيزي را كه صحبتش بود اثبات خواهم كرد. ببخشيد كه از اين قوي­تر اثباتي ندارم!

نان را

    هوا را

       روشني را

                بهار را

                   از من بگير

امّا خنده­ات را هرگز

            تا چشم از دنيا نبندم

 

Bastille

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:0  توسط kz  | 

او شهره­ي آفاق بود

                        نه لاغر و نه چاق بود

خيلي بوده دوست داشتني

                        خوشمزه­تر از بستني

زيبا و محبوب

            نبوده محجوب!

شاد بود و باحال

            در لمپنيسم «مال»!

هلو و تپل

            هم ناز و هم گل!

قشنگ­تر از رُز

            كرد او اُور دُز!

بـــِه از ديويد لين

            نامش مريلين!

نساخت او پورنو

            فاميل­اش مونرو!!!!!

 

 

 

شعر در سبك سوسول­رئاليسم، از شاعر قرن بيست و يكم، بابا kz عريان!

 

پي­نوشت1: به اين سايت نرويد! براي كسي كه تا حدودي انگليسي بداند، به شدّت اعتيادآور است! كافي است روي دكمه­­ي Start A Chat كليك كنيد! Tagline سايت بسيار فريبنده و جذّاب است: Talk To Strangers. امّا وقتي روي آن دكمه­ي معلوم­الحال كليك كرديد، ديگر نمي­توانيد بازگرديد. در اين­جا اين دكمه مترادف تركيب «سيگار اوّل» است! و البتّه مي­دانيد كه سيگار اوّل، مقدمّه­ي اعتياد است!!! پس من را ببينيد و به اين سايت نرويد. (خيلي ته دلم مي­خواهم شما را هم به آمدن به آن­جا دعوت كنم، ولي خير و صلاح­تان را مي­خواهم!!!!!!!!!)

پي­نوشت2: هواي لوگوهاي سمت چپ، زير لينك­­ها را داريد؟!

پي­نوشت3: براي شادي روح كهنه درگذشته، مرحومه­ي مغفوره مريلين مونرو فاتحه تلاوت بفرماييد.

پي­نوشت4: نظر شما درباره­ي مونرو چيست؟!

 

روانشاد مونرو

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 4:44  توسط kz  | 

و اين منم، پسري تنها

            در آستانه­ي فصلي گرم

                        جايي ايستاده، در قلب غوغا

 

تابوتم را بنگر، بر دوش اشباحي محو

            منتظرانم بودند، ايستاده و نشسته بر بالين

                        كه ببرندم به ديار خودشان، بپيوندم به جرگه­شان

                                                                        فراموش شدگان

 

نوش­دارويم را دريغ داشتند

            تا مرا زودتر بربايند از باغ خورشيد

                                    از نهر نور، از كوه طور

                                                آن­جا كه تنها بوديم، من و شيطان

                                                                                    و خدايگان

 

ونوس1 هم بود

            چه دور بود

                        و چه دير بود آن­گاه

                                    كه از خواب صدها ساله­ام برخاستم

                                                و خود را در جمع مدوزاها2 يافتم

 

ونوس بود يا مدوزا؟!

            جابلقا3 يا جابلسا4؟!

                        توفيري نمي­كند به حالِ منِ مرده

                                                در اين دم كه تابوتم را بر دوش مي­برند

                                                            كه پوزئيدون5 من را بر گيرد يا پرسوس6

 

                                                                       

در اين گرماگرم آخرالزّماني­ام

            در اين سكوت وهم­انگيز مردارگونه­ام

                                    چه چيز به كار مي­تواند آيد؟!

 

با كدامين نيروي الهي به جنگش بروم

                        اين اهريمن جنگ­آورِ تهمتن

                                    با زيبايي تو يا عقل من؟!

 

هم­چنان خموش خفته در تابوتم

            انتظار حضور اعجاز­گونه­ات را دارم

                        و آن قدرتي كه جنگ­آورترين را شكست مي­دهد

                                                شايد ياراي زنده كردن دوباره­ام را داشته باشد

 

در انتظار تو ايستاده­ام

            خواه نام زيباي­ات ونوس باشد

                        يا آفروديته7 خوانده شوي

                                    اين منم، تنهاي منتظر

 

ترسم از آن است كه هنگامه­ي آمدنت

            هم­چو نيم­تنه­اي باستاني، سخت در همم بشكني

                        منِ جنگ­جوي يكّه، چه­طور خواهم توانست فرزند او باشم؟!

                                    خدا اگر پسري چون من مي­داشت، اينك تنهايش نمي­گذاشت8

 

كه در مرداب وهم

            دمي انتظار روح­الله9 منجي­اش را بكشد

                         و دمي پس، مشتاق ديدار جلّادش را

 

اگر من فرزند خداوند خوانده مي­شدم

            اين­چنين در جهلِ روشن­نمايي نبودم

                        كه در آن، قدرت تميز محبوب و منفور نباشد

                                    كه نتوان ونوس و مدوزايش را شناخت

 

ديدي؟! افتاد

            منظورم آن است... آخرين برگ

                        خداوندا، پدر آسماني، چه مي­گويم؟!

                                    بي­شك همين است كه نامش را مي­نهند «هذيان­هاي پيش از مرگ»

 

پدر، براي مرگ يك چيز از تو مي­خواهم

                                    بوسه­ي ونوس


پاورقي:

1. ونوس: الهه­ي زيبايي و عشق در ميتولوژي رمي است. بر اساس اسطوره­هاي رم، تنها كسي كه ياراي شكست دادن «مارس»، خداي جنگ، را دارد، ايزدبانوي زيبايي است.

2. مدوزا: از زيباترين دوشيزگان ميتولوژي يوناني كه پوزئيدون، خداي دريا، او را فريفت. در پي اين ماجرا، «آتنا»، ايزدبانوي خردورزي بر او خشم گرفت و او را به شكلي كريه در آورد. زني كه به جاي مو، مار بر سر دارد. مدوزا به هر كه مي­نگريست او را تبديل به سنگ مي­كرد. در پايان، پرسوس، از طرف آتنا مأمور قتل مدوزا شده و او را از پاي در مي­آورد.

3. جابلقا: در ادبيات شرق، نماد شرقي­ترين شهر دنياست. جايي كه پس از آن هيچ­كس زندگي نمي­كند.

4. جابلسا: نمادي است كه براي غربي­ترين شهر جهان در ادبيات شرقي به كار مي­رود. دنيا بين دو شهر جابلقا و جابلسا قرار دارد.

5. پوزئيدون: خداي دريا در ميتولوژي يوناني است. به شرح 2 رجوع شود.

6. پرسوس: به شرح 2 رجوع شود.

7. آفروديته: ايزدبانوي عشق و زيبايي در ميتولوژي يوناني است. به عبارت ديگر، برابر يوناني ونوس است.

8. فرزند خدا بودن: اشاره به انجيل متي 6: 9:« خوشا به حال آنان كه براي برقراري صلح در ميان مردم كوشش مي­كنند، زيرا ايشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد.»

9. روح­الله: عيسي مسيح

 

تصوير: بخشي از تابلوي «زايش ونوس» اثر «ساندرو بوتيچلي».

 

The Birth Of VENUS

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 4:22  توسط kz  | 

شانزده ساله كه بود، هر روز صبح زودتر از خواب بيدار مي­شد. فقط به اميد اين­كه بتواند حين رفتن به مدرسه، دقايقي جلوي پنجره­ي خانه­شان بايستد و او بيايد لب پنجره و موهايش را شانه كند. و او نگاهش كند، لبخندي بزند، او هم چشمكي و هر دو بروند. يك روز همين كه منتظرش ايستاده بود، ديد كه مردي با ركابي لكّه­داري آمد، پنجره را باز كرد و خميازه­ي بلندي كشيد و بعد سيگاري روشن كرد. حالا شصت و يك سالش است. هر روز با ركابي لكّه­دارش لب پنجره مي­رود، خميازه مي­كشد و سيگار دود مي­كند. بعد سوار ماشين گران­قيمتش مي­شود، به آژانس مسكنش مي­آيد و سعي مي­كند تا پايان روز، تا آن­جا كه مي­تواند در جابه­جا كردن آدم­ها و خانه­هايشان به آن­ها كمك كند. حالا شانزده سالگي­اش جز لطيفه­ي مبتذلي نيست كه گاهي به درد خنديدن مي­خورد، البتّه اگر به يادش بيافتد.

 

پي­نوشت ۱: اين را مي­توانيد تلاشي مذبوحانه براي نوشتن بدانيد. هر چه باشد، به آن نياز داشتم. براي اين­كه قلمم خشك نشود.

پي­نوشت ۲: پست بعدي... به زودي!

 

سيگاري شصت و يك ساله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:47  توسط kz  | 

            مايكل جكسون بر اثر عارضه­ي قلبي به رحمت ايزدي پيوست. خوب حالا من ِ نوعي چه كار كنم؟! درست است كه جكسون (رحمة الله عليه) در زمينه­ي موسيقي پديده­اي بس شگرف و جريان­ساز بوده، هست و خواهد بود، امّا اين دليل نمي­شود كه از او خوشم بيايد. جكسون براي من تقريباً چيزي بود مثل پديده­ي فوتبال. هر دو پرطرفدار هستند، هر دو شلوغ و پرهيجان­اند و هر دو حواشي بسياري دارند. البتّه الآن فقط يكي­شان، فوتبال، حواشي را دارد. امّا اين دو پديده براي من از يك نظر ديگر هم مشابه­اند. من علاقه­اي به هيچ­كدامشان نداشته و ندارم. علي­رغم تمام اين مسايل وقتي شنيدم مايكل جكسون به لقاء­الله پيوست كمي متأسّف شدم. چون با اين­كه از او خوشم نمي­آيد، نمي­توانم تأثيرش را بر موسيقي منكر شوم. تنها آثاري كه مرگ جكسون بر من گزاشتند يكي همين تأسف اندك است و ديگري دعا!

 

مايكل جكسون رحمة الله عليه

 

            حالا اين­كه مرگ شخصي مثل مايكل جكسون (رحمة الله عليه) مي­تواند چه ارتباطي با دعا داشته باشد، شايد ابتدا پيچيده به نظر برسد، امّا چندان سخت نيست. وقتي خبر­دار شدم كه او به ديدار معبود شتافته است، اوّل همان حسّ تأسف سراغم آمد كه البتّه ناپايدار بود. اندكي پس از آن دست به دعا برداشتم. چرا؟ دليل ساده است. وقتي هنرمندي كه دوستش نداريد مي­ميرد، شما بلافاصله به ياد هنرمند محبوب خودتان مي­افتيد. از اين نظر بود كه با شنيدن خبر رفتن جكسون به ديار باقي، از خداوندگار جهان آفرين طول عمر حضرات عظام مارتين اسكورسيزي (حفظه الله) و لئونارد كوهن (حفظه الله) را مسئلت كردم و اميدوارم خدا اين دعاي من را مستجاب فرمايد. آمين!

 

حضرات عظام، مارتين و لئونارد

 

            اين هم از قضيه­ي دعا كه روشن شد. باقي است همان باقي قضايا كه البتّه چندان زياد هم نيست. يكي دو نكته­ي جزئي (البتّه به ظاهر جزئي) است كه مي­گويم و شماي خواننده را به خير و سلامت و ما را به سلامت و خير. اوّل اين­كه چندي است در حال مطالعه­ي مجموعه كتب «نارنيا» هستم. فعلاً اگر بخواهم در يك كلمه توصيفش كنم مي­توانم بي­برو و برگرد بگويم فوق­العاده، امّا هنوز حدود چهارصد صفحه از كلّ هزار و سيصد و پنجاه صفحه­ي مجموعه­ي هفت جلدي باقي است. پس نمي­شود نظر قطعي داد. هر چند تقريباً مطمئنم پس از اتمام كتاب­ها روي اين نظرم استوارتر شوم تا اين­كه تغييرش دهم. اين مورد اوّل بود. و امّا مورد دوم.

ماجراهاي نارنيا

 

 

از اين­جا به بعدش طرف خطابم شخص به­خصوصي است، كساني كه تمايلي به خواندن ندارند، نخوانند!

 

 

            بله، مي­گفتم، و امّا مورد دوم. آخر اخوي گرام، عزيز  ِ دل من، خدا را خوش مي­آيد اين­طور برادرت را بي­خبر بگزاري؟! بالاغيرتاً خبري از خودت به ما بده و از نگراني درمان بياور. باور كن آن­قدر از تو بي­خبرم و آن­قدر «تلفن همراه مشترك مورد نظر خاموش مي­باشد» شنيده­ام، كه Online بودن ID ي­ات برايم دل­گرم كننده است. ما كه از تو خبر نداريم، ولي اميدوارم هرجا كه هستي، شاد و خوش و سلامت باشي. اگر هم وقت كردي زنگي به اين داداش كوچك خودت بزن و از نگراني­اش در بيار!

زنده باشي داداش من...

 

داداش ِ كوچك ِ تنها

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:24  توسط kz  | 

            هر جاي دنيا، تقريباً از هر وسيله و ابزاري براي اعلام اعتراض استفاده مي­شود. بيلبورد، پلاكارد، پارچه­نوشته، كاغذ­نوشته، انواع لباس­ها، اشيايي به رنگ­هاي مختلف و بسياري موارد ديگر. در بين اين ابزار كه انزجار شخص معترض را فرياد مي­كنند، بعضي چيزها به قول معروف، نسبت به باقي وسايل، جيغ­تر هستند و بيش از باقي موارد توي چشم و در معرض عموم­اند. لباس يكي از آن موارد است. لباس اعم از پيراهن، تي­شرت، مانتو، جليقه يا حتّي البسه­ي رسمي­تر مثل كت، خيلي چيز­ها را مي­توانند فرياد بزنند. رنگ لباس و طرح يا نوشته­ي روي آن هم زباني است كه آن تكّه پارچه، با آن فريادش را سر مي­دهد. در همين شلوغي­هاي اخير ايران خودمان، رنگ نقش موثرتري داشت. ابتدا سبز و سفيد، و بعد سياه. جالب مي­شود اگر كسي اين تلخي سياه­پوشان را با شوخي گزنده­اي در آميزد تا هم اعتراضش را فرياد زده باشد و هم ناراحتي­اش را منكر نشده باشد. همه­ي اين­ها را گفتم كه برسم به اين تي­شرت: 

 

To Don't Need SEX 

 

 

 

رويش را كه حتماً خوانديد. اگر موفّق به خواندنش نشديد، روي آن نوشته شده:

 

I DON'T NEED SEX

THE GOVERNMENT FUCKS ME EVERY DAY

 

اين همان شوخي گزنده­اي بود كه از آن گفتم... طنزي به رنگ سفيد، نقش بسته بر تن­پوشي سياه. حال ديگر از رابطه­ي بين معناي جمله و رنگ­بندي چيزي نمي­گويم تا خود حديث مفصّل بخوانيد از اين مجمل!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 4:2  توسط kz  |