تبليغاتX
A Beautiful Mind

            پيش­نوشت1: معذرت مي­خواهم. معذرت مي­خواهم كه خبر نمي­گيرم، كه خبر نمي­دهم، كه خبر نمي­كنم، كه خبر را پي­گيرم، نه آن خبر را كه به تو مربوط است. نه آن خبر را كه تويي. معذرت مي­خواهم... معذرت مي­خواهم...

            پيش­نوشت2: از تو خواستم درخواستم را فراموش نكني... اميدوارم كه حافظه­ي خودم هم نخوابد مثل ساعتم! اميدوارم من نيز... تو را... فراموش... نكنم...

            پيش­نوشت3: ببين، هميشه مي­گفتي چرا آخر از همه؟! ببين... بعد از اين همه مدّت و... اوّل از همه... اوّل از همه!

عكس مربوط: Romeo And Juliet

 

            پيش­نگارش: جرئت نمي­كردم كه «راننده تاكسي» را دوباره ببينم! مي­ترسيدم از فيلم و اين از من بعيد بود! از كمتر فيلمي اين­چنان وحشتي داشته­ام. و راننده تاكسي يكي از آن معدود آثار است. ولي بالاخره دوباره ديدمش. لذّت بخش بود. خيلي زياد. مخصوصاً پس از فاصله­اي چند ساله. و تغييراتي كه در اين مدّت رخ داده.

 

كابوي نيمه­شب1

            «مارتين اسكورسيزي» كارگردان كم­نظيري است چون فيلم­هاي كم­نظيري مي­سازد. اغلب آثار اسكورسيزي تكرار ناشدني هستند و اين تقريباً به مشخصّه­ي كارهايش تبديل شده. از آن­جا كه تار فيلم­هاي او در پود معضلات و مشكلات اجتماعي جامعه­ي آمريكا تنيده شده و از آن نظر كه اين مسائل روز به روز در حال تغيير و دگرگوني­اند، از اين جهت بازسازي فيلمي نظير فيلم­هاي اسكورسيزي مشكل است. اگر كارگرداني روزي بخواهد تقليدي صرف از آثار او بكند مشخصّاً با شكست روبه­رو خواهد شد چرا كه حرف­هايي كه آن روزها و در زمان ساخت فيلم داغ بوده­اند، ديگر قديمي شده­اند و فقط بانگ اعتراضي از آن باقي مانده كه تا ابد پژواك آن به گوش خواهد رسيد. و از همين رو است كه نظاير «راكي»، هرچند اسكاربرده، تاريخ مصرف دارند و امثال راننده تاكسي، هر چند مظلوم و بي­نصيب، ماندگارند و تكرارناشدني و صد البتّه شما مي­توانيد مطمئن باشيد كه هرگز شش قسمت از راننده تاكسي را نخواهيد ديد!!!

            در ابتداي فيلم ابري از بخار فاضلاب را مي­بينيم. ناگهان يك تاكسي زردرنگ مشهور نيويوركي ابر را مي­شكافد و از آن مي­گذرد. لحظاتي بعد، بخار دوباره جاي اوّليه­ي خود را باز مي­يابد و موسيقي هراس­انگيزي به گوش مي­رسد. آن ابر و بخار نماد جامعه­ي متشنج آمريكايي اواخر دهه­ي 60 و 70 ميلادي است. جامعه­اي كه با جنگ در خارج از كشور، گروه­هاي زيرزميني ضدّجنگ در داخل كشور، ترور رؤساي جمهور و فرمانداران ايالت و اشخاص سرشناس و دروغگويي رئيس­جمهورش سرگرم بود! به همان اندازه كثيف و درهم و شلوغ است كه آن بخار معلق. امّا از ديد آمريكايي­ها قضيه طور ديگري است. اكثر آن­ها در گيجي و مستي وهم­آلودي به سر مي­برند. وقايع مختلف را مي­بينند و فقط نظاره­گرند. كلوزآپي كه از چشم­هاي «رابرت دنيرو» گرفته شده، همان چشم­هاي ملّت آمريكاست. رنگ­هاي مختلف به شدّت بر آن مي­تابند، امّا تصويري كه يك شهروند آمريكايي مي­بيند از پشت شيشه­هاي خيس است. تصويري كه مي­بيند تصويري غيرواقعي است و اغراق شده. در واقع جامعه­ي آمريكا از خارج همان توده­ي بخار است و از داخل يك تصوير موهوم و سرگرم كننده. موسيقي «برنارد هرمن» به القاء اين حس كمك شايان كرده است. در لحظاتي كه ما شاهد كلوزآپ چشم­هاي «تراويس» هستيم موسيقي ملايمي به گوش مي­رسد كه آن حس آرامش موهوم را تقويت مي­كند و هنگامي كه نماهاي مديوم شات و لانگ شات خيابان و ابر بخار را مي­بينيم، موسيقي حالتي ترسناك و تهديدكننده به خود مي­گيرد.


            فيلم پس از آغاز شدن با اين مقدّمه­ي كوتاه، بلافاصله داستان دگرديسي تدريجي تراويس را بيان مي­كند. حركتي تدريجي كه مرحله به مرحله و آهسته آهسته شكل مي­گيرد. اساساً انتخاب نام تراويس (Travis) براي شخصيّت اصلي فيلم نيز از همين تغيير و دگرديسي نشأت مي­گيرد. Travis به Travel شباهت لغوي فراواني دارد و Travel به معناي سفر كردن و جا­به­جايي است.

            مرحله­ي نخست: از شخصيتي بي­هدف، به كسي با هدف اشتباه!

            تراويس كسي است كه بي­خوابي دارد. تصوّر او اين است كه با كار كردن مي­تواند بي­خوابي­اش را التيام دهد و به خواب رود. تراويس در اين­جا نماد ملّت آمريكاست. ملّتي كه با مشكلاتي در پس­زمينه­ي ذهن خويش درگير است و اين مشكلات، مشكلات جديدي برايش فراهم آورده­اند. مشكل اصلي جنگ ويتنام است و البته تراويس كهنه­سرباز جنگ ويتنام است، و مشكلات ديگر، درگيري­هاي داخل كشور. مشكل اصلي تراويس مشكلات جامعه­اش است و مشكل فرعي او بي­خوابي­اش. ملّت آمريكا و در اين­جا تراويس براي سرپوش گزاشتن بر مشكلات، متوسل چاره­اي مي­شوند و به كار كردن پناه مي­برند. به هر قيمتي و در هر جايي كار مي­كند تا از مشكلش فرار كند. وقتي مسئول پذيرش كمپاني تاكسي­راني از تراويس مي­پرسد:«مي­خواي شبا كار كني؟ برانكس جنوبي؟ هارلم؟» تراويس پاسخ مي­دهد:«من هر وقتي و هر جايي كار مي­كنم.» و وقتي باز با تأكيد بيشتر مي­پرسد:«تو تعطيلات يهودي­ها هم كار مي­كني؟» پاسخ تراويس عوض نمي­شود:«هر زماني، هر جايي.» تراويس، كهنه­سرباز ولگرد، هدفي پيدا مي­كند: پايان دادن دردهايش. و براي اين كار تصميم مي­گيرد خود را مشغول كند. استخدام مي­شود و به رانندگي مي­پردازد. امّا او اشتباه كرده است. در جايي از فيلم تراويس در دفتر يادداشت­اش مي­نويسد:«12 ساعت كار مي­كنم و هنوز نمي­تونم بخوابم. لعنتي!» و همين نشان­دهنده­ي آن است كه تراويس در تعيين هدف دچار اشتباه شده است. كار كردن براي تراويس هدف است. امّا او پس از كار كردن مي­فهمد كه هدف اصلي او رسيدن به آرامش بوده است و نه كار كردن. و در اين­جاست كه او ديگر نمي­تواند تاكسي­اش را كنار بگزارد. «جادوگر»، يكي از آشنايان تراويس، در جايي از فيلم به او مي­گويد:«تو يه شغل داري، بعد تبديل به اون مي­شي.» و تراويس تبديل به شغلش شده است. او با مردم آشنا شده است و معضلات شهر را كاملاً حس مي­كند.

            مرحله­ي دوم: از هدف اشتباه به پختگي اوّليه!

            حال كه تراويس ساعت­ها با تاكسي­اش در نيويورك به گردش مي­پردازد، معضلات اصلي را فهميده است و مي­خواهد آن­ها را حل كند. در جايي از فيلم او مي­گويد:«توي شب همه­جور حيووني بيرون مياد. فاحشه­ها، بدكاره­ها و عوضي­ها، معتادها، عملي­ها. مرض! فساد!» او در همين حين با «بتسي» آشنا مي­شود. تصميم مي­گيرد كه با بتسي صحبت كند و بيشتر با او آشنا شود. او براي كانديداي انتخاباتي محبوب و منتخب بتسي، «چارلز پلنتاين»، شروع به تبليغ مي­كند. امّا در نهايت گويا تصميم دارد كه بتسي را به همان فاحشه­هايي كه هر شب مي­بيند تبديل كند. تراويس او را به تماشاي يك فيلم مبتذل مي­برد و بتسي عصباني شده، به تراويس مي­گويد:«اينجا آوردن من اين معني رو مي­ده كه به من بگي مي­خواي با من سكس داشته باشي!» تراويس پس از اين شكست بيشتر و بيشتر در خود فرو مي­رود. او حالا اوّلين مرحله­ي پختگي خود را پشت سر گذاشته است. البّته با ارتكاب يك اشتباه ديگر.

            مرحله­ي سوم: از پختگي اوّليه به پختگي ثانويه!

            تراويس پس از شكست خود در مسئله­ي بتسي، هر چه بيشتر به جامعه نزديك مي­شود. او قبلاً در يكي از يادداشت­هاي روزانه­اش نوشته است:«باورم نمي­شه يه نفر عمرشو صرف يه خودآگاهي آزار دهنده بكنه. باور دارم كه يه نفر مي­تونه مثل بقيه باشه.» و تمام تلاش تراويس معطوف اين هدف مي­شود كه عمر خود را صرف يك خودآگاهي آزار دهنده نكند و البتّه كاملاً معمولي باشد. مثل بقيه. براي همين تلاش است كه او سعي مي­كند با «آيريس» ملاقات كند و در جايي از فيلم او را با تاكسي تعقيب مي­كند. وقتي كه تراويس كم كم به انتهاي اين مرحله از تكامل و تحوّل شخصيت خود مي­رسد در صحبت كوتاهي كه با مأمور مخفي و محافظ پلنتاين دارد، خود را كاملاً شخصي معمولي جا مي­زند كه يك آدرس معمولي و يك كد پستي معمولي دارد. اين كه تراويس تلاش مي­كند تا معمولي باشد، در جايي از فيلم به وضوح بيان مي­شود. «جادوگر»، دوست و همكار تراويس، در سكانسي از فيلم كه پس از يك صحبت كوتاه متوجّه دغدغه­هاي تراويس مي­شود به او پيشنهاد مي­كند كه سخت نگيرد و مثل مردم معمولي رفتار كند. جادوگر به او مي­گويد:«ادامه بده، دراز بكش، مست شو! هر چيزي! منظورم اينه كه همه­ي ما به گا رفتيم... كم و بيش... مي­دوني كه!» امّا اين تلاش­هاي تراويس براي معمولي بودن جواب نمي­دهد. او آهسته آهسته به فلسفه­ي وجودي خود پي مي­برد و مي­فهمد كه تنهاست. تراويس مي­نويسد:«تنهايي همه جا تو زندگي دنبال من بوده. همه جا. تو كافه­ها، تو ماشين­ها، پياده­رو­ها، فروشگاه­ها، همه جا... هيچ راه فراري نيست. من مرد تنهاي خدام!» با اين تغييرات ناشي از تنهايي، همه چيز آبستن حادثه­اي است كه در حال شكل گرفتن است. حادثه­اي كه تراويس در يادداشت هشتم ژوئن خود به آن اشاره مي­كند:«سپس ناگهان يه تغيير ايجاد مي­شه!» تراويس اسلحه خريداري مي­كند و سعي مي­كند كه خود به اصلاح جامعه بپردازد.

            مرحله­ي چهارم: از پختگي ثانويه به اصلاح ناموفق!

            تراويس پس از خريداري اسلحه­­ها به تمرين­هاي بدني و تير­اندازي مي­پردازد. هدف تراويس ترور كردن چارلز پلنتاين است. از نظر تراويس، و به طور كلّي­تر فيلم و فيلم­ساز، اين سياستمداران هستند كه باعث دامن زدن به فسادهاي جامعه­ي آمريكا در هر زمينه­اي مي­شوند. اين نقطه­نظر بارها در طول فيلم بيان مي­شود. در همان ابتداي فيلم وقتي تراويس مي­گويد:«يه روزي يه بارون واقعي كثافت­هاي توي خيابون رو مي­شوره.» ما تصوير جادّه­اي خيس را مي­بينيم. امّا بر اساس گفته­ي تراويس كثافت­هاي واقعي هم­چنان هستند. اين يعني هر فعّاليتي كه تا به حال از سوي سياستمداران صورت گرفته، ناموفّق بوده و كثافت­هاي واقعي همچنان بر جا هستند. به ضعيف عمل كردن سياستمداران بارها در طول فيلم اشاره مي­شود. كاركنان ستاد انتخاباتي پلنتاين هيچ فعّاليّت به­خصوصي را انجام نمي­دهند و وقتي تراويس شخص پلنتاين را در تاكسي­اش مورد خطاب قرار مي­دهد و از او مي­خواهد كه كار بزرگي در اين زمينه انجام دهد، پلنتاين فقط تأييد مي­كند كه اين مشكلات وجود دارند و از پاسخ سريع، صريح و قطعي طفره مي­رود. او سعي مي­كند كم كم به پلنتاين نزديك شود و در روز نهايي، سعي مي­كند كه او را ترور كند. امّا اين ترور ناموفق مي­ماند. تراويس يك بار ديگر در رسيدن به هدفش شكست مي­خورد. او از صحنه مي­گريزد و تصميم به اصلاح در رده­هاي پايين­تر مي­گيرد: كشتن و حذف عوامل فساد.

            مرحله­ي پنجم: از اصلاح ناموفق به كشتار موفق!

            تراويس كه پس از اقدام ناموفق خود عصباني­تر شده است، تصميم مي­گيرد تا غضب خود را بر مفسدين فرو ريزد. او در دفتر يادداشت خود مي­نويسد:«همه­ي زندگي من به يك هدف ختم مي­شد.» سپس گل­هاي خشكي كه نماد روزهاي دور او، زماني كه با بتسي آشنا شد، هستند را مي­سوزاند. سوار تاكسي خود مي­شود و به ساختماني مي­رود كه آيريس در آن­جاست. تراويس با خونسردي كامل به «متئو»، پا انداز آيريس، شليك مي­كند. سپس مي­رود و روي پلّه­اي مي­نشيند. گويا او ديگر به قتل و كشتار عادت كرده است.


او بعد از آن وارد خانه مي­شود به سمت صاحب ساختمان شليك مي­كند. بعد از پلّه­ها بالا مي­رود و پليسي را كه پيش آيريس بوده را نيز به قتل مي­رساند. اين سه قتل ترتيبي و قربانيان آن نمادهاي مشخصي هستند. اين­كه براي ريشه­كن كردن فساد، ابتدا بايد عاملان و مفسدين را شناسايي و حذف كرد. سپس كساني كه به آن­ها جا و مكان مي­دهند و پس از آن كساني كه از نظر قانوني آن­ها را ساپورت مي­كنند. متئو نماد همان مفسدان است، صاحب ساختمان نماد كسي كه جا و مكان را اجاره مي­دهد و پليس نماد حامي قانوني فساد است. امّا فاجعه آن­جاست كه وقتي كسي اين عوامل را نابود كرد، خود مرتكب گناه شده است و نمي­تواند مورد تحسين قرار بگيرد. در پايان فيلم، هنگامي كه دوربين، از بالا تمام مناظر را نشان مي­دهد، ما تراويس را و كلّ قتل­گاه را در حالتي پست و خفيف مشاهده مي­كنيم. امّا پايان چيز ديگري است. عمق فاجعه در پايان فيلم است. و آن انتخاب شدن يك قاتل بي­رحم و نامتعادل از نظر رواني، تبديل به قهرمان آمريكا مي­شود. قهرماني كه روزنامه­ها از او مي­نويسند. و اين پايان اسطوره­ي ناجي آمريكايي است. اين قهرمان تازه خود يك ضدّ قهرمان است و اين­كه يك ضدّ قهرمان براي ملّتي قهرمان تلّقي شود، بسيار تأسف­انگيز و نگران­كننده است.

            مرحله­ي ششم: از كشتار موفّق به پوچي!

            در پايان، بعد از اين­كه تراويس تمام نمادهاي فساد را نابود مي­كند، بتسي را دوباره در تاكسي خود سوار مي­كند. اين­بار بتسي به سمت تراويس تمايل پيدا كرده است، امّا گويا بتسي جذّابيت خود را براي تراويس از دست داده است. تراويس كه از كشتار خونين و آن­چناني­اش تحت عنوان «هدف»غايي زندگي نام مي­برد، پس از رسيدن به آن هدف و كشتن آن اشخاص به بي­هدفي اوّليه­ي خود دچار مي­شود و اين دور باطل باز به سرگرداني تراويس منتهي مي­شود. تراويس پس از قتل آن سه نفر مي­خواهد خود را نيز بكشد، امّا چون نمي­تواند به آن بي­هدفي و مستي موهوم مذكور دچار مي­شود و اين پيام بسيار تلخ ديگري است! اين­كه اگر جامعه­ي آمريكا از مفاسد پاك بشود، باز هم چيز زيادي حل نشده! فقط يك هدف ابتدايي مورد نظر بوده كه حل شده و باز بي­هدفي و گنگي به سراغ ملّت ايالات متّحده­ي آمريكا مي­آيد.

            كابوي نژادپرست

            تراويس يك نژادپرست تمام­عيار است. او از سياهپوستان متنفر است و اين به وضوح در فيلم نمايش داده مي­شود. تراويس نسبت به دوست سياهپوست جادوگر بي­اعتنايي مي­كند. اين حس منفي نسبت به سياهان به مرور در تراويس تقويت مي­شود. هنگامي كه او در خيابان­هاي نيويورك گشت مي­زند، سياهپوستان به طرف ماشين او تخم مرغ، شيشه و چوب پرتاب مي­كنند. و هنگامي كه او مسافري را سوار مي­كند كه از خيانت همسرش صحبت مي­كند، بيشتر از سياهان متنفّر مي­شود. مرد مسافر به پنجره­ي خانه­اي اشاره مي­كند كه سايه­ي زني در آن پيداست. او به تراويس مي­گويد:«تو مي­دوني اون­جا خونه­ي كيه؟ ممكن نيست بدوني. من فقط مي­گم. امّا تو مي­دوني؟ اون­جا خونه­ي يه كاكاسياهه!» در نماهايي ديگر هم تراويس را مي­بينيم كه بيشتر و بيشتر از سياهان كينه به دل مي­گيرد. او سياهپوستي را در حال رقص در تلويزيون مي­بيند و اسلحه را به سمت تلويزيون نشانه مي­رود. اين نفرت تا آن­جا اوج مي­گيرد كه تراويس بي­محبا و كاملاً آرام در سوپرماركتي به يك سياهپوست شليك مي­كند و او را به قتل مي­رساند. تراويس يك آمريكايي تمام­عيار است. از آن آمريكايي­هاي متعصب و ميهن­پرست و البتّه ضدسرخپوست! متئو در طول فيلم چند بار او را كابوي صدا مي­زند. تراويس حقّاً كه شبيه كابوي­هاست. تنها، خشن و سريع و مركب هميشه­همراه كابوي­ها را نيز دارد: تاكسي زرد رنگ­اش. و البتّه همين كابوي در انتهاي فيلم، متئو را كه سر و شكل سرخپوست­ها را دارد به قتل مي­رساند. امّا آن­چه در فصل پاياني كه كشتار كابوي در آن رقم مي­خورد، قابل توجّه است، موي سر تراويس است. او كه كابوي لقب گرفته، موي سر خود را همانند جنگجويان قبيله­ي سرخپوست تاماهاك تراشيده است و اين مي­تواند انتقادي باشد به پارادوكس­هاي شديد فرهنگ آمريكايي.

            اشتباه در مصداق

            تراويس اغلب هدف درستي دارد، امّا مصداق را اشتباه مي­گيرد. او قصد كمك دارد، امّا اين كمك او به فاحشه شدن بتسي مي­انجامد! او باز هم قصد كمك دارد و اين بار كمك او به يك سوءقصد نافرجام و يك قتل­عام تمام­عيار منتهي مي­شود. در واقع تراويس در طول فيلم مي­خواهد به دو نفر كمك كند. يكي بتسي و ديگري آيريس. سطح بتسي از تراويس بسيار بالاتر است، پس او تلاش مي­كند كه بتسي را پايين بياورد و او را به فساد بكشاند. در سوي ديگر وضع آيريس بسيار بدتر از خود تراويس است و تراويس تمام تلاش خود را مي­كند تا آيريس را از وضعي كه دارد نجات دهد. حتّي ديالوگ­هايي كه در اين ملاقات­هاي تراويس با آيريس و تراويس با بتسي ردّ و بدل مي­شوند نيز گاه شبيه­اند. اولين قرار ملاقات تراويس با هر يك از آن دو نفر در يك كافه­ي ارزان است. در دومين قرار تراويس، او يك صفحه­ي موسيقي براي بتسي مي­خرد. بتسي از او مي­پرسد:«چرا اين كار رو مي­كني؟» و تراويس پاسخ مي­دهد:«چه كاري به جز اين با پولم مي­تونم بكنم؟» شبيه اين ديالوگ در اواخر فيلم تكرار مي­شود و تراويس در كافه به آيريس مي­گويد:«من هيچ­كاري بهتر از اين با پولم نمي­تونم بكنم.» به هرحال براي تراويس چه فرقي دارد؟ او در نهايت كار خود را انجام مي­دهد و فيلم همان­طور كه آغاز شد، پايان مي­يابد: با تصويري گنگ، غيرواقعي و اغراق شده از پشت شيشه­ي تاكسي. 

 

پاورقي:

1: نام فيلمي از «جان شلزينگر» محصول 1969.



 

پي­نوشت1: تولّدت مبارك عمو مارتين!

پي­نوشت2: اين پست را بايد ديروز مي­نوشتم! امّا نشد...

پي­نوشت3: مرسي دوست و استاد عزيز كه اين كليپ فوق­العاده را به من دادي.



عزيزم روز ميلادت مبارك...!




من با تو مخالفم، امّا حاضرم جانم را فدا كنم تا تو آزادانه سخنت را بگويي.                                                                                                                                  ولتر (شايد هم روسو!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:49  توسط kz  | 

Cinema is a matter of what's in the frame and what's out.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:42  توسط kz  | 

مردان پاك ، مردان خياباني
مقدمه
 مارتين اسكورسيزي كارگردان برجسته ، جريان ساز و اثر گذاري در سينماي آمريكاست تا جايي كه به گفته ي وودي آلن: از هر دو فيلمي كه در امريكا ساخته مي شود يكي تحت تاثير مارتين اسكورسيزي است . در كارنامه ي كاري اين كارگردان بزرگ سه فيلم به دلايلي خاص از اهميت ويژه اي بر خوردارند و بيشترين تاثير را در شكل دادن مسير كاري و آينده ي اسكورسيزي داشته اند . اين سه فيلم عبارتند از :
1 – صورت تراشي بزرگ (The Big Shave ) . اين فيلم كوتاه 6 دقيقه اي كه يكي از اولين فيلم هاي اسكورسيزي است از آن جهت شايسته ي تامل است كه اسكورسيزي بيست و پنج ساله در آن به شديد ترين شكل ممكن از يكي از خطرناك ترين خط قرمز هاي دوران خود مي گذرد : خشونت . خط قرمزي كه استنلي كوبريك با گذشتن از آن در سال 1971 با فيلم « پرتغال كوكي » تهديد به مرگ شد . داستان فيلم درباره ي مردي است كه در مقابل آينه اي آن قدر صورت خود را مي تراشد و مي خراشد تا خون شديدي از زخم هاي صورتش به راه مي افتد و شخصيت فيلم در پايان با بريدن گلوي خود داستان را به انتها مي رساند .
2 – خيابان هاي پايين شهر ( Mean Streets ) . اسكورسيزي در اين فيلم با روايت كردن داستان 4 جوان كه هر يك مشكلاتي را دارند يك فيلم انتقادي سر سختانه عليه وضعيت موجود مي سازد . اين فيلم به دليل اينكه اولين فيلم بلند و مهم اسكورسيزي است و همچنين به دليل اولين همكاري دنيرو با اسكورسيزي قابل توجه است.
3 – راننده تاكسي ( Taxi Driver ) . اسكورسيزي با ساختن راننده تاكسي جامعه ي آمريكا و نظام سياسي آن را زير سئوال مي برد . داستان درباره ي كهنه سربازي است كه از ويتنام بازگشته و با جامعه اي آشفته تر از قبل مواجه مي شود .بسياري از منتقدين اين فيلم را بهترين فيلم اسكورسيزي مي دانند ، همينطور اعتقاد دارند كه اين فيلم بيش از هر فيلم ديگر او اثر گذار و همينطور جريان ساز است .
فيلم
 فيلمنامه ي فيلم بسيار قوي است . شخصيت پردازي هاي بي نقص و چند لايه و همينطور روايت سيال تقريباً تا اواسط فيلم و همچنين طنز پنهان از مواردي است كه مخاطب را خسته و نا اميد نخواهد كرد . قوي ترين بخش فيلمنامه شخصيت پردازي آن است . شخصيت هاي چند لايه و چند پهلويي كه مارتين اسكورسيزي و مارديك مارتين خلق كرده اند به منتقدين صريح جامعه ي روز آمريكا بدل مي شوند و هريك نقش خود را در اين راه به بهترين روش ايفا مي كنند . چارلي ، با بازي هاروي كايتل ، نماد دولتمردان آمريكاست . كساني كه گاه به سود خود مي انديشند و گاه به منفعت مردم . دولتمرداني كه بيشترين نفوذ را دارند و بيشترين حرف شنوي از آن هاست . كساني كه حتي اگر از سرمايه داران ضعيف تر باشند باز هم آن ها را تحت سلطه دارند و در هر صورت قانون را آن ها معين مي كنند . كساني كه گاه محافظه كار و محتاط هستند و گاه بي باك و نترس . افرادي كه به كليسا مي روند و پس از كليسا راه خانه ي دختر بدنامي را طي مي كنند . مايكل ، با بازي ريچارد رامانوس ، نماد قشر سرمايه دار يا به عبارت عاميانه مرفه بي درد است . كسي كه فقط به سود فكر مي كند و حاظر است در اين راه از مورچگان بستاند تا بر ثروت خودش بيفزايد . او كسي است كه براي كسب سود دست به هركاري مي زند و از هيچ چيز ترسي ندارد. او هنگامي هم كه قانون را زير پا مي گذارد با مرد قانون ، در اينجا چارلي ، كنار مي آيد . توني ، با بازي ديويد پرووال ، نماينده ي طبقه ي متوسط رو به بالاي جامعه است . كساني كه گرچه حساب هاي بانكي شان پر نيست ، اما زندگي خوب و مرفهي دارند . كساني كه همه ي بي قانوني هاي بزرگ ، از قاچاق حيوانات گرفته تا قتل ، يا زير سر آن هاست يا به نحوي به آن ها مربوط است و با اين وجود هرگز به چنگ قانون نمي افتند . در پايين ترين رده ي اين زنجيره جاني بوي ، با بازي رابرت دنيرو ، قرار دارد . جاني بوي نماد مردم عادي جامعه است . كساني كه از شخصي قرض مي كنند تا دين ديگري را بپردازند . كساني كه مهمترين دغدغه شان اجاره خانه شان است و كساني كه ذاتاً پاك و شريف هستند و وقتي ندانسته به شيشه ي پيرزني شليك مي كنند از او عذر مي خواهند . فيلم با پايان بندي زيبايي كه دارد بر موارد گفته شده صحّه مي گذارد . جاني بوي كه از مردم معمولي است توسط قشر سرمايه دار آسيب مي بيند در حالي كه دولتمرد ما ، چارلي ، با دختر بدنام مي ماند و توني دير از ماجرا با خبر مي شود .


 بعد از شخصيت پردازي مهمترين نكته ي قوت فيلمنامه ي فيلم خيابان هاي پايين شهر نحوه ي ارتباط شخصيت هاست . شخصيت ها علاوه بر اينكه با هم دشمن هستند دوست يكديگر نيز هستند ، همديگر را تكميل مي كنند و به كمك هم مي شتابند . چارلي علاوه بر اينكه ظاهراً خيلي جاني بوي را اذيت مي كند و به رفتار او خرده مي گيرد ، در جاهايي به او كمك مالي مي رساند و به او پند و اندرز مي دهد . مايكل زماني از سر دوستي و البته تمايل به كسب سود بيشتر پولي به جاني بوي قرض داده ولي حالا به خاطر ديركرد دشمن اوست . و در سكانسي كه در باشگاه بيلياردي اين چهار نفر وارد دعوا مي شوند هر يك از ديگري دفاع مي كند و هر چهار نفر در يك جبهه مي جنگند .
 مورد زيباي بعدي روايت داستاني سيال تا نيمه هاي فيلم است . تا حدود دقيقه ي چهل مخاطب با داستان هاي كوتاه و پراكنده اي مواجه است كه هر يك بيش از چند دقيقه طول نمي كشد . در واقع مخاطب فيلم را مجموعه اي از ميم ها مي بيند و منتظر است تا بستر اصلي روايت را بيابد و قصه ي اصلي را تشخيص دهد . و وقتي داستان اصلي به طرز نا محسوسي شروع مي شود مخاطب كه در اوايل داستان است خود را به محيط كاملاً آگاه مي داند چرا كه تقريباً يك سوم فيلم را در آشنايي با شخصيت ها ، خلقياتشان ، رفتارشان ، دوستان و دشمنانشان و مشكلاتشان گذارنده و البته در اين يك سوم ابتدايي اشاراتي نيز به داستان اصلي شده كه تا حدودي راهنماي مخاطب هستند .
 كارگرداني فيلم در سطح بالايي است . استفاده از مديوم شات به خوبي صورت گرفته است و از ني شات ( Knee Shot ) طوري بهره برده شده كه ما به خواست كارگردان در لحظه اي شخصيتي را قهرمان مي بينيم كه ممكن است لحظه اي بعد بد من فيلم باشد و اين در كنار استفاده ي صريح از نماهايي از فيلم هاي وسترن ، ياد آور اين ژانر زيبا و مورد علاقه ي كارگردان است . گاه كارگردان با استفاده از فول شات و لانگ شات كه غالباً در سكانس هاي خيابان رخ مي دهد تراكم و ازدياد جمعيت را نشان مي دهد و بر كوچكي شخصيت ها تاكيد ويژه اي مي كند و مي گويد كه اين ها مقياس كوچك نمونه هاي واقعي هستند .
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 21:8  توسط kz  |