چند روزي است يكريز آهنگ بذار گروه آبجيز را گوش ميدهم. باشد كه شما هم گوش دهيد:
ميدونم با اين حـرفـا، تلخ ميشه خـلـق خـوبـت
اين همه تو عمر كردي، همهاش ميشه حرومت
ميدونم فـكـر و ذكـرت بـا ايـنـا مـيـشـه شـلـوغ
بــه جــاش نـمـيبـنـدمـت بـه قـسـم، آيه، دروغ
نـمـيخـوام دعـوت كـنـي مـنـو بــاز بـه حـريـمـت
بـشـونـيـم مــنــو ســر ايــن ســفــرهي نـعـيـمـت
فــقــط مـيخـوام كـه مـن رو بـه حال خود بذاري
تــنـها قــسمـت مـيدم، دسـت از سـرم بـرداري
نـه لــطــف كــن و نـه خـوبــي، نـه مـحـبت به زور
و هـم نـه پـشـت سـرم، گـنــاهـامـو هـي بـشـور
اگــه گــنــاهــي كردم، تــقـاصـشـو پــس مـيدم
مـرســي از ايــن دلــســوزي، امّـــا نـشـو وكـيـلـم
شــايــد حــق بــا تــو بـاشه زندگي كـرده اخــمم
اگـــه دلــســوزي دارم، نـــمـــك نـپـاش رو زخـمـم
شــايــد تـــو آزاديتــو فــروخـــتــــي با بــنــدگــي
بـــــه ضـــمـانــــت هــمــــه، روال روزمـــــرگــــــي
شايـد بــيتــعــلّــقــي ميكــنــه تــو رو تــهــديــد
شــايــد تــو خـود ميترسي از حس شرم و ترديد
بـــذار مـــنــــم بـــمـــونــم، تــو غــفــلــت و رذالــت
بــذار شــب و روزمـــو، بــــفـــروشـــم بـه بــطــالت
بــذار بـــرم جـــهــــنــــــم و تـــا ابــــد بــــســـــوزم
بــذار بـــگــــن تــــا آخــــر، مــن هــمـيشـه رفوزهام
بــــذار بـــگــن مـــثـــل خـــشت، حقير و بي ارزشم
تــو چـــرا حــرص ميخوري؟ دردشـو مـن ميكشم
بذار... بذار... بذار... بذار...
بـــذار ولـــي بـــدونــــم، كــــه مــن نموندم تو خواب
بـدونــم اين خشت منم، نه ســـايــهاش تـوي آفتاب
بذار... بذار... بذار... بذار...
پينوشت2: بازي Rise Of Legends هم بَدَك نيست!
پينوشت3: نيچه راست ميگفت كه دانايي رنج است! يا اصلاً همان شعر شهيد بلخي عزيزمان!
اگر غم را چـو آتــش دود بـودي
جهان تاريك ماندي جاودانه
در اين گيتي سراسر گر بگردي
خردمندي نيـابي شــادمانه
در حال حاضر كتاب «من روبوت» از «آيزاك آسيموف» را در دست دارم! همين ديروز كنار خيابان ديدمش و همانطور كه ميشود حدس زد، خريدمش! با ولع خاصّي دارم كتاب را ميخوانم. چند جاي آن نفسم حبس شد. تصويري كه اين غولِ علمي-تخيلي نويس ارائه ميدهد وحشتناك است! در جايي از كتاب، دو مأمور ايستگاه فضايي سعي دارند به روبوتي با نام QT-1 بفهمانند كه آنها بودهاند كه او را ساختهاند. روبوت با وقار و متانت زل ميزند به آن دو مأمور و اينطور پاسخشان را ميدهد:
بالاخره گفت:« به خودتان نگاه كنيد، البتّه قصد هيچ اهانتي ندارم، ولي به خودتان نگاه كنيد! مادّهاي كه شما از آن ساخته شدهايد نرم و قابل ارتجاع است، فاقد مداومت و استحكام است، شما براي زنده ماندن به اكسيداسيون مواد ارگانيكي نياز داريد. مثل اين.» و با انگشت به باقيماندهي ساندويچ دوناوان اشاره كرد، سپس افزود:« بعد از چند ساعت كار شما به حالت بيهوشي دچار ميشويد و كوچكترين تغيير درجه حرارت، فشار هوا، رطوبت، يا شدّت و ضعف تشعشعات روي شما اثر ميگذارد. شما ناقص هستيد.
« از سوي ديگر، من، يك موجود كامل هستم. انرژي الكتريكي را مستقيماً جذب كرده و تقريباً از صد در صد آن بهرهبرداري ميكنم. از فلزات محكم تشكيل شدهام، به طور مداوم هوشيار هستم، و ميتوانم به آساني در مقابل سختيهاي محيط ايستادگي كنم. بنابراين واقعيت كه هيچ موجودي نميتواند موجود ديگري را كه به او برتري دارد بسازد، فرضيه احمقانه شما رد ميشود.»

اين چند وقت اخير به جز «هملت»، اثر «گريگوري كازينتسوف» همهاش مستند ديدهام. «444 روز» كه مستندي بود دربارهي تسخير سفارت آمريكا به كارگرداني «محمّد شيرواني» و «638 راه براي كشتن كاسترو» كه البتّه يك مستند تلويزيوني است. دومي به كارگرداني «دُلان كَنِل» براي شبكه كانال 4 بريتانيا و در سال 2006 ساخته شده است. بالاجبار و از سر ناچاري اين فيلم را دانلود كردم. آن هم با كيفيتي كه اميدوارم نصيب گرگ بيابان (با گرگ بيابان هسه خان اشتباه نشود) هم نشود! فيلمي كه با FLV Player اجرا شود، ديگر كيفيتش معلوم است! امّا جداي از اين مسائل، مستند جالبي بود! دربارهي سوء قصدهاي بسياري كه به جان كاسترو شد و همگي يك نقطهي اشتراك داشتند: عدم موفقيت! در هر حال به عنوان يك مستند «تلويزيوني» اثر خوبي بود. البتّه فيلم تا حدّ بسيار زيادي يك طرفه بود و فيدل بدبخت (!) را ميكوبيد! امّا با تمام اين اوصاف، به شما پيشنهاد ميكنم كه اگر اين فيلم را گير آورديد حتماً يك دور تماشايش كنيد. ارزش يك بار ديدن را كه دارد!!!

يكي از مجموعه كتب Sin City نام جالبي دارد كه عنوان اين پست هم از آن وام گرفته شده. در اين قسمت از داستانهاي Sin City ديالوگي هست كه آن هم همانقدر به كار من ميآيد كه عنوان كتاب آمد. آن بخش از داستان اين است:

پينوشت1: تصميم گرفتهام از اين به بعد در پينوشت هر پست، يك آهنگ براي دانلود بگذارم! شبيه وبلاگهاي دانلود آهنگ ميشوم؟! فكر نميكنم!!! فقط آهنگهايي را كه به گوش من خوش آمدهاند، ميگذارم تا شايد به گوش شما هم خوش آمدند!
پينوشت2: گاهي حالم عوض ميشود وقتي رضا يزداني ميزند زير آواز و ميخواند:
معني معجزه بودي
توي كفران علاقه
هر نگاه سادهي تو
واسه من يه اتّفاقه
پينوشت3: دلم نميآيد شما را در اين لذّت بيحد شريك نكنم:
تو اي شور بوم غمين
پر از خوندل و مهربانچهر
تو اي دخت شرمگين امّيد
اگر دوست دارم
پينوشت4: اگر نشنيدهايد نميدانيد چيست شعر مولانا با صداي شاملو و رباعي خيام با صداي استاد و اشعار خودش با صداي گرم خودش. از من ميشنويد، سراغش برويد و بشنويدش. به زودي يكي دو تايشان را اينجا ميگذارم تا اگر خواستيد برويد دنبالش.
پينوشت۵: هنوز هم تو را دوست دارم، اگر دوست دارم. نگرانم و اين يعني تو را دوست دارم، اگر... دوست دارم. (رجوع شود به ديالوگ پولاد كيميايي در فيلم «حکم» كه بعد از گلوله خوردن خطاب به ليلا حاتمي ميگويد: من تو رو خيلي...! باقياش را در فيلم ببينيد.)
پينوشت6: صادق عزيز، آن عكسهايي كه سفارش دادي اينجا و اينجا مشاهده كن.
گاهي يك اثر موسيقي، خيلي بيش از يك اثر موسيقي ميشود! به قول يكي از عزيزان (كسي كه هر جاي اين وبلاگ برويد نشاني از او خواهيد ديد!)، من يا از يك آهنگ خوشم نميآيد و يا اگر بيايد، تا سر حدّ تنفر آن را گوش ميدهم!!! چند روزي است من ماندهام و چند تا آهنگي كه هر چقدر گوششان ميكنم و باز گوششان ميكنم، خبري از نفرت نيست كه نيست! هنوز هم لذّت ميبرم كه ميشنوم و حسرت ميخورم و به خودم ميخندم كه چرا زودتر اينها را نشناختهام. مطمئنم كه بيشتر شماهايي كه اين مطلب را ميخوانيد، پيشتر، اين آثار را گوش دادهايد، امّا من حتّي براي آن اندك عدّهاي هم كه شايد نشنيدهاند، اينها را اينجا مينويسم.
بشنويد تا نشنيده از دنيا نرويد: كوچ بنفشه ها (فرهاد) و دو تا چشم سياه(فريدون فروغي)
(توجّه: آهنگها در گوگلپيج خودم آپلود نشدهاند و احتمال از كار افتادن، فيلتر شدن يا پاك شدن آنها ميرود.)

+
همين پست قبل بود كه نوشتم تئاتر انصافاً كار سختي است، ولي فهميدم ديوانهوار دوستش دارم!!! رفتم كه تست بازيگري بگيرم! وقتي براي راه انداختن نابازيگرها (نه اينكه خودم خيلي بازيگر باشم! من هنوز هم ريزهخوار خوان اهالي تئاتر هستم و خواهم بود!) يكي از ديالوگها را خودم گفتم، در آن لحظهي مشخّص، احساس كردم كه تئاتر را دوست دارم! به همين سادگي... و واقعاً به همين خوشمزگي...

+
دربارهي اين عكس لطفاً اگر ميدانيد، به من هم بگوييد!

پينوشت۱: سالي، باز هم بد قولي كردم! نه چاي نبات خوردم نه خرما!
پينوشت2: واقعاً دلم نميآيد از اين آهنگ در گذرم!
قريهي من
به جاي فولاد
چشمه رو ميپرستيد
قريهي من خوب و صميمي
دلچسب و زيبا
شعري قديمي
امّا دستي زرد
آمد ز دوزخ
آتش زد بر اين
قريهي من
با مشتي سايه
چشمه رو دزديد
بردش به سايه
دادش به خورشيد
پينوشت3: و ايضاً اين آهنگ!!!
بس كه ساكت نشستن
در خونهها رو بستن
از همه دل بريدن
دل به كسي نبستن
يالّا پاشين بجنگين
با اين روزاي ننگين
چه فايده داره اينجا
حتّي نشه بخندين
پيش نوشت ۱: لطفاً اوّل آهنگ «مرد تنها» با صدای «فرهاد مهراد» (حجم: ۶۵۳ کیلوبایت) و «چهگوارا» با صدای «محسن نامجو» (حجم: ۴.۱۷ مگابایت) را دانلود کنید، هر دو را یک دور گوش دهید، بعد پست را بخوانيد. ضمناً، حين خواندن، موسيقي را قطع نكنيد!
پيش نوشت ۲: عنوان اصلي دومين آهنگ، «چهگوارا» است، شخصاً آن را به «سيهرامائستراي تنها» تغییر دادهام.
مرد تنها
مثل يه كوه بلند
مثل يه خواب كوتاه
يه مرد بود، يه مرد
با دستهاي فقير
با چشمهاي محروم
با پاهاي خسته
يه مرد بود، يه مرد
شب با تابوت سياه، نشست توي چشمهاش
خاموش شد ستاره
افتاد روي خاك
سايهاشم نميبرد
هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته
تنهاي تنها
با لبهاي تشنه به عكس يه چشمه
نرسيد تا ببينه قطره،قطره، قطرهي آب، قطرهي آب
در شب بي تپش
اين طرف، اون طرف
ميافتاد تا بشنوفه
صدا... صدا
صداي پا
صداي پا...

سيهرامائستراي تنها
پيدا كنيدش دوباره
بگو دوباره بميرد، شايد دستم را بگيرد
پيدا كنيدش دوباره
هي هي، سيهرامائسترا
سيهرامائستراي تنها
زخمي، پيدا كن مردي را كه بخواند چهگوارا
پيدا كنيدش دوباره
بگو دوباره بميرد، شايد دستم را بگيرد
پيدا كنيدش دوباره
هي هي سيهرامائسترا
سيهرامائستراي تنها
زخمي، پيدا كن مردي را كه بخواند چهگوارا
يك مشت پر از گلوله
دو چك چك چك چكاچاك
ميافتد سنگين روي خاك
يك مشت پر از گلوله
هي هي سيهرامائسترا
سيهرامائستراي تنها
زخمي، پيدا كن مردي را كه بخواند چهگوارا
هي هي سيهرا مائسترا
سيهرامائستراي تنها
زخمي، پيدا كن مردي را كه بخواند چهگوارا

پي نوشت ۱: خواهشاً به اين عكس دومي دقّت كنيد. خيلي زياد از حدّ معمول... البتّه وقتي داريد با دقّت نگاهش ميكنيد، گوش دادن آهنگها، مخصوصاً آن يكي كه نامجو خوانده را فراموش نكنيد.
پي نوشت ۲: خسته شدم از بس سياسي نوشتم. دل خودم براي آن مطالب سينمايي لك زده است. اميدوارم بتوانم دوباره بنويسم...
پي نوشت ۳:
سفرت به خير امّا
تو و دوستي خدا را
چو از اين كوير وحشت
به سلامتي گذشتي
به شكوفهها
به باران
برسان سلام ما را
دربارهي بخش اوّل اين سهگانه هيچ نميتوانم بگويم. البّته يك سري توضيحاتي ميشود داد كه مثلاً صبحم با آنچه در پي ميآيد شروع شد و اين شد صبحانهام، ولي بهتر است از اين توضيحات ندهم و بروم سر اصل مطلب... بهتر است ساكت شوم و شما را به خواندن اين پست و شنيدن آهنگهاي Spider's Web و Mary Pickford دعوت كنم.
راست ميگفتي، بخشي از پستم را به آن اختصاص دادم... راست ميگفتي اي كسي كه هر وقت با تو صحبت ميكنم، گويا روبهروي آينه ايستادهام... اي يكي از عزيزترين دوستانم...
فكر ميكنم حالا حالاها با اين Katie Melua كار داشته باشم...

روزي كه صبحانهاش Katie Melua باشد، شامش كمتر از Eurovision نيست! اوّلش كه دنبال لينك دانلود ميگشتم با مشاهدهي آن حجمهاي بالا دلسرد شدم، ولي جوينده، يابنده است و طبق همين قانون كلّي به سايتي دست يافتم كه تمام آهنگهاي اجرا شده در مراسم Eurovision 2009 را جدا جدا و با حجمهاي قابل دريافت، براي مخاطبانش در دسترس قرار داده بود. عجالتاً رتبههاي اوّل تا سوم را شنيدم تا بعداً سر فرصت باقي آثار را هم گوش كنم...
امروز با توجه به اين دو مورد يك روز موسيقايي ديوانه كننده بود... امّا ديوانه كنندهترين بخش آن باقي است...

كريلوف با سكوت گوش ميداد. انگار يك كلمه زبان روسي نميدانست. وقتي ابوگين يكبار ديگر نام «پاپچينسكي» را آورد و از پدر زنش هم صحبت كرد و بار ديگر هم دست دكتر را در تاريكي جست، دكتر سرش را تكان داد و به سخن گفتن آمد، هر كلمه را با كشش خاصي، بيآرام و قرار ادا ميكرد:«معذرت ميخواهم. من نميتوانم بيايم. پنج دقيقه پيش پسرم مرد.»
بخشي از داستان «دشمنان» انتخاب شده از كتاب«دشمنان» اثر آنتوان چخوف. ترجمهي سيمين دانشور. انتشارات امير كبير، چاپ ششم 1361.
فعلاً نظرم را دربارهي چخوف ميتوانم در اين عبارت بيان كنم: او كسي است كه توانايي نابود كردن تمام زندگيها را دارد و در عين حال ما را مجبور ميكند به چيزهاي فاجعهبار به طرز وحشتناكي بخنديم!!!
احساس ميكنم بدجوري از اين چخوف لعنتي خوشم آمده است. ميخواهم بروم و باقي كتاب دشمنان را بخوانم...

اصولاً اگر بخواهم همينطور به تنبلي ادامه بدهم و ننويسم و به همين «... ِ هفته» و « چندگانه هاي بيگانه » و اخيراً به لطف بلاگفا، پست هاي چند موضوعي اكتفا كنم، بايد قيد نوشتن را بزنم! خودم خيلي خيلي خوب مي دانم كه ننوشتن، آفت نوشتن و تنبلي دشمن قلم است، امّا لذتي كه در ننوشتن وجود دارد، در تنبلي و تن پروري پيدا مي شود، در فعاليت نيست. ولي همين نوشتن است كه كليد جاودانگي است! پس اگر مي خواهم نامم بماند، بايد راحتي را بدرود گويم و با آغوش باز پذيراي نوشتن و كار شوم. امّا اين كار بس سخت است ... دعايم كنيد!!!

خدا خفه ات نكنه، چقدر ما رو خندوندي ِ هفته
نيك آهنگ كوثر طنز پردازي بود در داخل كشور كه چند سالي است مقيم كانادا شده. حتماً كاريكاتورهاي سياسي نيك آهنگ را ديده ايد. او در راديو زمانه صفحه اي مخصوص به خود دارد و هر شب برنامه اش با عنوان كلاغستون از اين راديو پخش مي شود. كلاغستون برنامه اي طنز است كه خبر هاي روز را به طنز مي كشد و مخاطب را گاهي بدجوري مي خنداند. بد نديدم پيشنهاد بدهم تا شما هم برويد و بخوانيد و بشنويد و بخنديد!
بخشي از برنامه ي در سنه ماضي اتفاق افتاد - 1 را در ادامه مي خوانيد : با افزایش میزان تعرض مسوولان به خواهران در محیطها آموزشی، از این پس این مراکز به محیطهای "آمیزشی" تغییر نام خواهند یافت. وزارت آمیزش و پرورش اعلام کرد برادران و مسوولان عزیز دانشگاهی البته بهتر است برای رفع حاجات لازمه به خانههای عفاف در بیرون دانشگاه تشریف ببرند تا حواس دانشجویان زیادی پرت نشود. وزارت بهداشت درمان و آمیزش پزشکی(آموزش پزشکی سابق) از کلیه مقامات دانشگاه که قصد تعرض به دانشجویان را دارند تقاضا کرد مسائل بهداشتی را رعایت کنند. این وزارتخانه قرار است دستورالعمل تعرض بهداشتی در محیطهای دانشگاهی را به تمامی مدیران ارسال کند. از خواهران گرامی نیز درخواست میشود برای رفع هر گونه سو تفاهم، قبل از رفتن به اتاق مسوولان دانشگاه و غیره، حتما لباس جنگی و کلاهخود و سپر و غیره همراه خود داشته باشند!

از اين كتابا هنوزم ميشه پيدا كرد ِ هفته
در هفته اي كه گذشت سه كتاب به دست گرفتم كه بنا به دلايلي هر سه نصفه و نيمه رها شدند. اوّلي «سلوك» از محمود دولت آبادي بود كه چون با نثر و شيوه ي نگارش آن كنار نيامدم، كنارش گذاشتم. دومي «اسپارتاكوس» بود كه پنجاه صفحه ي اوّل آن را هم خواندم ولي به دليل تنبلي و كارهاي پيش آمده، آن هم رها شد و امّا سومين كتاب. كتاب «براي تاريخ» به قلم «عماد الدّين باقي» كه محور آن وزارت اطلاعات و شخص «سعيد حجاريان» است. البته از سومين كتاب هم عجالتاً فقط حدود شصت صفحه خوانده ام، امّا بخش اوّل آن كه مصاحبه اي است با برادر اندكي خشن دهه ي شصت، آقاي حجاريان، اطلاعات جالبي درباره ي «سعيد امامي» و وزارت خانه و نحوه ي تشكيل آن و وزير معروف آن «علي فلاحيان» در خود دارد. حال بايد تا آخر بخوانم و ببينم ديگر چه گفته شده در اين كتابي كه در دست دوم فروشي پيدايش كرده ام.

دل من منتظر شما بود ِ هفته
حنا حنا، خانوم حنا
چه اسمیه اسم شما
ناز آهنگ بهاره
صدای نرم زمزمه
میون بارون و گله
بوی عاشقونه داره
عروسی ستاره ها تو اوج چشمای شما
یه افق منظره داره
برای پرواز دلم رو به حیات عاشقا
چشمتون پنجره داره
حنا خانوم دل من یه جای رويان انگار منتظر شما بود
پشت در انستيتو اون همه بيا و برو
به خاطر شما بود
با اندكي دخل و تصرّف!
به مناسبت به دنيا آمدن حنا خانوم، اوّلين بز شبيه سازي شده ي ايراني در موسسه ي رويان.

خدا خيرت بده اخوي عزيز دل ِ هفته
شنبه ي اين هفته، همين هفته اي كه گذشت، مصادف بود با گرفتن اوّلين خبر درست و حسابي بعد از مدت هاي مديد از برادر ناديده ام! ميليون ميليون بار از تو متشكرم داداشي عزيز كه خبرم كردي! كه برگشتي!
اي داداشي شاد باش و دير زي ...

اينم گربه رقصوني جديدشونه، ميگي نه نگاه كن ِ هفته
هنوز انگ هاي «مفسد في الارض» و «محارب» بودن در ياد و خاطره ي بسياري كسان كه شاهد اعدام هاي گسترده و بي حدّ آيت الله العظمي خلخالي بوده اند زنده است. امّا با گذشت ساليان نه چندان متمادي و حدود سي ساله، گويا حنا ( نه حنا خانومي كه بالا ذكر شد ) ي فساد في الارض و محاربه رنگ خودش را از دست داده، چرا كه اخيراً با اتهام «برانداز نرم» بسيار برخورد مي كنيم.
كنترل و نظارت شديد بر روي اينترنت هم اخيراً شهودي و نيز طبق گفته هاي رسمي تا حد بسيار زيادي افزايش يافته است. شهودي اش را مي توان در موج جديد فيلترينگ ديد كه در داخل صفحه نوشته شده است :
در صورتي که اين سايت به اشتباه فيلتر شده است با پست الکترونيکي
با درج نام دامنه مورد نظر در موضوع نامه و ارايه توضيحات لازم
مکاتبه فرماييد
و اعلام مقابله ي رسمي را هم مي شود در خبر ها پيگيري كرد كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به براندازان نرم هشدار داده است و گفته « هر شخص حقیقی یا حقوقی به هر طریق نرم و در فضای مجازی، اقدام به گسترش عملیات ضدّ دین، ضدّ فرهنگ و براندازانه کند، این نیرو لحظه ای از او غافل نخواهد بود و به شدت درهم کوبیده خواهد شد. »
خلاصه اينكه اين «برانداز نرم» تازه مد شده و بايد به آن عادت كرد!

بعد از مدّت ها يه فيلم ديدم، شما هم ببينيدش ِ هفته
فيلم سينمايي The Jacket را بعد از مدتي طولاني فيلم نديدن و پس از يك فيلم به واقع آشغال ( Tomb Rider ) ديدم و همين باعث شد زيادي از آن خوشم بيايد. شايد واقعاً لايق اين همه خوش آمدن باشد، نمي دانم. داستان درباره ي سربازي بود به نام «جك استاركس» كه طي اتفاقاتي به يك آسايشگاه بيماران رواني راه پيدا كرد و آنجا، بر اساس روش نه چندان صحيح دكتري تحت درمان قرار گرفت و همين درمان هاي شكنجه وار، دريچه اي بود كه استاركس از طريق آن از سال نود و دو به دو هزار و هفت سفر مي كرد. ساختار جالبي داشت، بد نيست شما هم اين فيلم نسبتاً پيچيده را ببينيد. البته نه بعد از Tomb Rider !!!

ديدي چي شد ؟! حالا من چي كار كنم ِ هفته
خبر را كه شنيدم بهت زده شدم و به قول دوست كاشاني يكي از دوست هايم « وحشتم گرفت ! » ولي بايد بر خودم مسلّط مي شدم، خودم را كنترل مي كردم و به جاي اينكه به آشفتگي ذهني اش دامن بزنم، كمكش مي كردم و دلداري اش مي دادم. سخت بود ولي شد. خيلي خيلي سخت بود... ولي بالاخره توانستم افسار افكار و احساساتم را در دست بگيرم و رامشان كنم. خوشبختانه فعلاً همه چيز دارد سيكل عادي خود را مي گذراند و اينقدر در اين چند روز اميد و اميدواري از خودم ساطع كرده ام كه تعجب خويش را هم بر انگيختم !!!

اگه بگم سليطه، برانداز نرم حساب ميشم ِ هفته
همسر الهام، سخنگوي دولت و ايضاً چند جاي ديگر، اصولاً سليطه است!!!!! بد نيست نگاهي به معني سليطه بيندازيم و بعد برويم سراغ بقيه اش!
سلیطه . [ س َ طَ ] (ع ص ) زن دراززبان . (منتهی الارب )(زمخشری ) (دهار). زن هرزه چانه و زبان دراز. (آنندراج ). چیره بر شوی . (یادداشت مؤلف ). زن غوغایی و فتنه انگیز و زبان دراز و چغاز. (ناظم الاطباء) - از لغت نامه ي دهخدا
مي گفتم، خانم رجبي از آن رو سليطه هستند كه اصولاً بدجوري مقاله و كتاب مي نويسند. آن از «احمدي نژاد معجزه ي هزاره ي سوم» شان و اين هم از مقالات آتشين شان در كوبيدن انواع و اقسام مخالفين از آن تندروهايشان تا همين مير حسين موسوي. در هفته ي گذشته خانم رجبي توپيده اند به موسوي كه : چرا شما كار آن طنز نويس را سرزنش كرديد ؟! شما با اين كارتان مردم را به ديدن و خواندن مطلب او تشويق كرديد و تا عمر دارم از شما نمي گذرم و الخ .
حالا طنز نويس كه همان نيك آهنگ كوثر باشد چه كرده ؟! در يكي از مطالبش شوخي تندي با رجبي و الهام كرده! مير حسين چه كرده ؟! به نيك آهنگ تشر زده كه چرا اينطور كرده اي و رجبي چه كرده ؟! ... و الخ. همان كه گفتم، رجبي سليطه گري در مي آورد!!!
اصلاحيه در ساعت هجده و سي و يك دقيقه ي عصر جمعه : عزيزي با نام «يك آشنا» گوشزد كرده اند كه طنازي كه سليطه را به طنز كشانده، نه نيك آهنگ و ابراهيم نبوي بوده است. با سپاس فراوان از «يك آشنا» به خاطر تصحيح اين نكته! ولي كاش يك ايميلي، آدرسي، چيزي از خودت به جا مي گذاشتي يك آشناي گرامي! باز هم سپاس.

به باد رفت، ز ياد رفت ِ هفته
از آهنگ «سه راه آذري» نامجو زياد خوشم نمي آمد، امّا چندي پيش كه دوباره گوشش دادم، نتوانستم قطعش كنم و مدتي همينطور مدام مي شنيدمش و هنوز هم مي شنوم. بعضي بخش هايش بيشتر از باقي بخش ها به دل مي نشيند و از همه دل نشين تر آن بخشي است كه مي خواند : « نرو نرو نرو به زير كار و بار دلبران گران / خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران / دلت چه شد، دلت چه شد / به باد رفت، تمام ايده ها و آرزو ز ياد رفت ». اميدوارم اگر نشنيده ايد بشنويد و لذتش را ببريد.
دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه کرده است راست
نرو به زیر کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

اين بابا كي بوده، شما مي شناسين ِ هفته
بعضي وقت ها بدون هيچ دليل واقعاً منطقي و خاصي جذب يك سري شخصيت هاي تاريخي مي شوم. ميروم سراغشان و درباره شان مي خوانم و مي فهمم و مي گردم كه چه كساني بوده اند. ناپلئون، هيتلر، ماري آنتوانت، ماكسيميليان روبسپير، سعيد امامي، مائو، استالين، گاندي و اخيراً هنري آ. كيسينجر جزو اين دسته اند. حال اگر شما كتاب خوبي درباره ي اين آخري سراغ داشته باشيد بسيار خوشنودم مي كنيد اگر با من نيز درباره اش سخني بگوييد.
البته كتابي با نام « Kissinger: Portrait Of A Mind » سراغ دارم، امّا با توجه به سال چاپ آن، هزار و نهصد و هفتاد و سه ، درباره ي خريد آن دو به شك هستم. اگر شمايي كه مي خواني، اطلاعاتي داري ممنون مي شوم دريغ نكني !

مبارك مبارك تولّدت مبارك ِ هفته
امير عزيز، زادروزت را به تو تسليت مي گويم و اميدوارم ساليان سال بتواني اين دنياي كثيف را تاب بياوري و خستگي به خودت راه ندهي و بوي گندش مشمئزت نكند !!!
با آرزوي همه ي چيز هاي منقرض شده و در حال انقراض، از جمله دايناسورها و خوبي براي تو !!!
