تبليغاتX
A Beautiful Mind

چند روزي است يك­ريز آهنگ بذار گروه آبجيز را گوش مي­دهم. باشد كه شما هم گوش دهيد:

 

مي­دونم با اين حـرفـا، تلخ ميشه خـلـق خـوبـت

اين همه تو عمر كردي، همه­اش ميشه حرومت

مي­دونم فـكـر و ذكـرت بـا ايـنـا مـيـشـه شـلـوغ

بــه جــاش نـمـي­بـنـدمـت بـه قـسـم، آيه، دروغ

نـمـي­خـوام دعـوت كـنـي مـنـو بــاز بـه حـريـمـت

بـشـونـيـم مــنــو ســر ايــن ســفــره­ي نـعـيـمـت

فــقــط مـي­خـوام كـه مـن رو بـه حال خود بذاري

تــنـها قــسمـت مـي­دم، دسـت از سـرم بـرداري

نـه لــطــف كــن و نـه خـوبــي، نـه مـحـبت به زور

و هـم نـه پـشـت سـرم، گـنــاهـامـو هـي بـشـور

اگــه گــنــاهــي كردم، تــقـاصـشـو پــس مـي­دم

مـرســي از ايــن دلــســوزي، امّـــا نـشـو وكـيـلـم

شــايــد حــق بــا تــو بـاشه زندگي كـرده اخــمم

اگـــه دلــســوزي دارم، نـــمـــك نـپـاش رو زخـمـم

شــايــد تـــو آزادي­تــو فــروخـــتــــي با بــنــدگــي

بـــــه ضـــمـانــــت هــمــــه، روال روزمـــــرگــــــي

شايـد بــي­تــعــلّــقــي مي­كــنــه تــو رو تــهــديــد

شــايــد تــو خـود مي­ترسي از حس شرم و ترديد

بـــذار مـــنــــم بـــمـــونــم، تــو غــفــلــت و رذالــت

بــذار شــب و روزمـــو، بــــفـــروشـــم بـه بــطــالت

بــذار بـــرم جـــهــــنــــــم و تـــا ابــــد بــــســـــوزم

بــذار بـــگــــن تــــا آخــــر، مــن هــمـيشـه رفوزه­ام

بــــذار بـــگــن مـــثـــل خـــشت، حقير و بي ارزشم

تــو چـــرا حــرص مي­خوري؟ دردشـو مـن مي­كشم

بذار... بذار... بذار... بذار...

بـــذار ولـــي بـــدونــــم، كــــه مــن نموندم تو خواب

بـدونــم اين خشت منم، نه ســـايــه­اش تـوي آفتاب

بذار... بذار... بذار... بذار...

 

پي­نوشت1: قول، قول، قول! پست بعدي سينمايي!

پي­نوشت2: بازي Rise Of Legends هم بَدَك نيست!

پي­نوشت3: نيچه راست مي­گفت كه دانايي رنج است! يا اصلاً همان شعر شهيد بلخي عزيزمان!

اگر غم را چـو آتــش دود بـودي

                         جهان تاريك ماندي جاودانه

در اين گيتي سراسر گر بگردي

                        خردمندي نيـابي شــادمانه

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:0  توسط kz  | 

در حال حاضر كتاب «من روبوت» از «آيزاك آسيموف» را در دست دارم! همين ديروز كنار خيابان ديدمش و همانطور كه مي­شود حدس زد، خريدمش! با ولع خاصّي دارم كتاب را مي­خوانم. چند جاي آن نفسم حبس شد. تصويري كه اين غولِ علمي-تخيلي نويس ارائه مي­دهد وحشتناك است! در جايي از كتاب، دو مأمور ايستگاه فضايي سعي دارند به روبوتي با نام QT-1 بفهمانند كه آن­ها بوده­اند كه او را ساخته­اند. روبوت با وقار و متانت زل مي­زند به آن دو مأمور و اينطور پاسخ­شان را مي­دهد:

بالاخره گفت:« به خودتان نگاه كنيد، البتّه قصد هيچ اهانتي ندارم، ولي به خودتان نگاه كنيد! مادّه­اي كه شما از آن ساخته شده­ايد نرم و قابل ارتجاع است، فاقد مداومت و استحكام است، شما براي زنده ماندن به اكسيداسيون مواد ارگانيكي نياز داريد. مثل اين.» و با انگشت به باقيمانده­ي ساندويچ دوناوان اشاره كرد، سپس افزود:« بعد از چند ساعت كار شما به حالت بيهوشي دچار مي­شويد و كوچك­ترين تغيير درجه حرارت، فشار هوا، رطوبت، يا شدّت و ضعف تشعشعات روي شما اثر مي­گذارد. شما ناقص هستيد.

« از سوي ديگر، من، يك موجود كامل هستم. انرژي الكتريكي را مستقيماً جذب كرده و تقريباً از صد در صد آن بهره­برداري مي­كنم. از فلزات محكم تشكيل شده­ام، به طور مداوم هوشيار هستم، و مي­توانم به آساني در مقابل سختي­هاي محيط ايستادگي كنم. بنابراين واقعيت كه هيچ موجودي نمي­تواند موجود ديگري را كه به او برتري دارد بسازد، فرضيه احمقانه شما رد مي­شود.» 

 

آيزاك آسيموف

 

اين چند وقت اخير به جز «هملت»، اثر «گريگوري كازينتسوف» همه­اش مستند ديده­ام. «444 روز» كه مستندي بود درباره­ي تسخير سفارت آمريكا به كارگرداني «محمّد شيرواني» و «638 راه براي كشتن كاسترو» كه البتّه يك مستند تلويزيوني است. دومي به كارگرداني «دُلان كَنِل» براي شبكه كانال 4 بريتانيا و در سال 2006 ساخته شده است. بالاجبار و از سر ناچاري اين فيلم را دانلود كردم. آن هم با كيفيتي كه اميدوارم نصيب گرگ بيابان (با گرگ بيابان هسه خان اشتباه نشود) هم نشود! فيلمي كه با FLV Player اجرا شود، ديگر كيفيتش معلوم است! امّا جداي از اين مسائل، مستند جالبي بود! درباره­ي سوء قصدهاي بسياري كه به جان كاسترو شد و همگي يك نقطه­ي اشتراك داشتند: عدم موفقيت! در هر حال به عنوان يك مستند «تلويزيوني» اثر خوبي بود. البتّه فيلم تا حدّ بسيار زيادي يك طرفه بود و فيدل بدبخت (!) را مي­كوبيد! امّا با تمام اين اوصاف، به شما پيشنهاد مي­كنم كه اگر اين فيلم را گير آورديد حتماً يك دور تماشايش كنيد. ارزش يك بار ديدن را كه دارد!!!  

 

638 راه براي كشتن عمو فيدل!!!

 

يكي از مجموعه كتب Sin City نام جالبي دارد كه عنوان اين پست هم از آن وام گرفته شده. در اين قسمت از داستان­هاي Sin City ديالوگي هست كه آن هم همان­قدر به كار من مي­آيد كه عنوان كتاب آمد. آن بخش از داستان اين است:  

 

The Babe Wore RED

 

پي­نوشت1: تصميم گرفته­ام از اين به بعد در پي­نوشت هر پست، يك آهنگ براي دانلود بگذارم! شبيه وبلاگ­هاي دانلود آهنگ مي­شوم؟! فكر نمي­كنم!!! فقط آهنگ­هايي را كه به گوش من خوش آمده­اند، مي­گذارم تا شايد به گوش شما هم خوش آمدند!

پي­نوشت2: گاهي حالم عوض مي­شود وقتي رضا يزداني مي­زند زير آواز و مي­خواند:

معني معجزه بودي

            توي كفران علاقه

هر نگاه ساده­ي تو

            واسه من يه اتّفاقه

پي­نوشت3: دلم نمي­آيد شما را در اين لذّت بي­حد شريك نكنم:

تو اي شور بوم غمين

            پر از خون­دل و مهربان­چهر

تو اي دخت شرمگين امّيد

            تو را دوست دارم

                        اگر دوست دارم

پي­نوشت4: اگر نشنيده­ايد نمي­دانيد چيست شعر مولانا با صداي شاملو و رباعي خيام با صداي استاد و اشعار خودش با صداي گرم خودش. از من مي­شنويد، سراغش برويد و بشنويدش. به زودي يكي دو تايشان را اينجا مي­گذارم تا اگر خواستيد برويد دنبالش.

پي­نوشت۵: هنوز هم تو را دوست دارم، اگر دوست دارم. نگرانم و اين يعني تو را دوست دارم، اگر... دوست دارم. (رجوع شود به ديالوگ پولاد كيميايي در فيلم ‌«حکم» كه بعد از گلوله خوردن خطاب به ليلا حاتمي مي­گويد: من تو رو خيلي...! باقي­اش را در فيلم ببينيد.)

پي­نوشت6: صادق عزيز، آن عكس­هايي كه سفارش دادي اينجا و اينجا مشاهده كن.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 7:50  توسط kz  | 

            گاهي يك اثر موسيقي، خيلي بيش از يك اثر موسيقي مي­شود! به قول يكي از عزيزان (كسي كه هر جاي اين وبلاگ برويد نشاني از او خواهيد ديد!)، من يا از يك آهنگ خوشم نمي­آيد و يا اگر بيايد، تا سر حدّ تنفر آن را گوش مي­دهم!!! چند روزي است من مانده­ام و چند تا آهنگي كه هر چقدر گوش­شان مي­كنم و باز گوش­شان مي­كنم، خبري از نفرت نيست كه نيست! هنوز هم لذّت مي­برم كه مي­شنوم و حسرت مي­خورم و به خودم مي­خندم كه چرا زودتر اين­ها را نشناخته­ام. مطمئنم كه بيشتر شماهايي كه اين مطلب را مي­خوانيد، پيش­تر، اين آثار را گوش داده­ايد، امّا من حتّي براي آن اندك عدّه­اي هم كه شايد نشنيده­اند، اين­ها را اينجا مي­نويسم.

بشنويد تا نشنيده از دنيا نرويد: كوچ بنفشه ها (فرهاد) و دو تا چشم سياه(فريدون فروغي)

(توجّه: آهنگ­ها در گوگل­پيج خودم آپلود نشده­اند و احتمال از كار افتادن، فيلتر شدن يا پاك شدن آن­ها مي­رود.)

  

فروغي و فرهاد

 

+

 

            همين پست قبل بود كه نوشتم تئاتر انصافاً كار سختي است، ولي فهميدم ديوانه­وار دوستش دارم!!! رفتم كه تست بازيگري بگيرم! وقتي براي راه انداختن نابازيگر­ها (نه اينكه خودم خيلي بازيگر باشم! من هنوز هم ريزه­خوار خوان اهالي تئاتر هستم و خواهم بود!) يكي از ديالوگ­ها را خودم گفتم، در آن لحظه­ي مشخّص، احساس كردم كه تئاتر را دوست دارم! به همين سادگي... و واقعاً به همين خوشمزگي...

 

تئاتر و ديگر هيچ

 

+

 

            درباره­ي اين عكس لطفاً اگر مي­دانيد، به من هم بگوييد!

 

شما چيزي مي دانيد؟

 

 

 

 

پي­نوشت۱: سالي، باز هم بد قولي كردم! نه چاي نبات خوردم نه خرما!

پي­نوشت2: واقعاً دلم نمي­آيد از اين آهنگ در گذرم!

قريه­ي من

         به جاي فولاد

                 چشمه رو مي­پرستيد

قريه­ي من خوب و صميمي

                        دلچسب و زيبا

                                    شعري قديمي

امّا دستي زرد

            آمد ز دوزخ

                   آتش زد بر اين

                          قريه­ي من   

با مشتي سايه

            چشمه رو دزديد

                        بردش به سايه

                                    دادش به خورشيد

پي­نوشت3: و ايضاً اين آهنگ!!!

بس كه ساكت نشستن

            در خونه­ها رو بستن

از همه دل بريدن

            دل به كسي نبستن

يالّا پاشين بجنگين

            با اين روزاي ننگين

چه فايده داره اينجا

            حتّي نشه بخندين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:34  توسط kz  | 

پيش نوشت ۱: لطفاً اوّل آهنگ «مرد تنها» با صدای «فرهاد مهراد» (حجم: ۶۵۳ کیلوبایت) و «چه­گوارا» با صدای «محسن نامجو» (حجم: ۴.۱۷ مگابایت) را دانلود کنید، هر دو را یک دور گوش دهید، بعد پست را بخوانيد. ضمناً، حين خواندن، موسيقي را قطع نكنيد!

 

پيش نوشت ۲: عنوان اصلي دومين آهنگ، «چه­گوارا» است، شخصاً آن را به «سيه­رامائستراي تنها» تغییر داده­ام.

 

 

مرد تنها

 

 

با صداي بي­صدا

مثل يه كوه بلند

مثل يه خواب كوتاه

يه مرد بود، يه مرد

با دست­هاي فقير

با چشم­هاي محروم

با پاهاي خسته

يه مرد بود، يه مرد

شب با تابوت سياه، نشست توي چشم­هاش

خاموش شد ستاره

افتاد روي خاك

سايه­اشم نمي­برد

هرگز پشت سرش

غمگين بود و خسته

تنهاي تنها

با لب­هاي تشنه به عكس يه چشمه

نرسيد تا ببينه قطره،قطره، قطره­ي آب، قطره­ي آب

در شب بي تپش

اين طرف، اون طرف

مي­افتاد تا بشنوفه

صدا... صدا

   صداي پا

صداي پا...

مردان تنها

 

سيه­رامائستراي تنها

 

 

پيدا كنيدش دوباره

            بگو دوباره بميرد، شايد دستم را بگيرد

پيدا كنيدش دوباره

            هي هي، سيه­رامائسترا

                        سيه­رامائستراي تنها

                                    زخمي، پيدا كن مردي را كه بخواند چه­گوارا

پيدا كنيدش دوباره

            بگو دوباره بميرد، شايد دستم را بگيرد

پيدا كنيدش دوباره

            هي هي سيه­رامائسترا

                        سيه­رامائستراي تنها

                                    زخمي، پيدا كن مردي را كه بخواند چه­گوارا

يك مشت پر از گلوله

            دو چك چك چك چكاچاك

                        مي­افتد سنگين روي خاك

يك مشت پر از گلوله

            هي هي سيه­رامائسترا

                        سيه­رامائستراي تنها

                                    زخمي، پيدا كن مردي را كه بخواند چه­گوارا

هي هي سيه­را مائسترا

            سيه­رامائستراي تنها

                        زخمي، پيدا كن مردي را كه بخواند چه­گوارا

 

جنگجويان سيه را مائسترا

 

 

 

 

 

پي نوشت ۱: خواهشاً به اين عكس دومي دقّت كنيد. خيلي زياد از حدّ معمول... البتّه وقتي داريد با دقّت نگاهش مي­كنيد، گوش دادن آهنگ­ها، مخصوصاً آن يكي كه نامجو خوانده را فراموش نكنيد.

 

پي نوشت ۲: خسته شدم از بس سياسي نوشتم. دل خودم براي آن مطالب سينمايي لك زده است. اميدوارم بتوانم دوباره بنويسم...

 

پي نوشت ۳:

سفرت به خير امّا

            تو و دوستي خدا را

                        چو از اين كوير وحشت

            به سلامتي گذشتي

                        به شكوفه­ها

                                    به باران

                                         برسان سلام ما را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:11  توسط kz  | 

درباره­ي بخش اوّل اين سه­گانه هيچ نمي­توانم بگويم. البّته يك سري توضيحاتي مي­شود داد كه مثلاً صبحم با آنچه در پي مي­آيد شروع شد و اين شد صبحانه­ام، ولي بهتر است از اين توضيحات ندهم و بروم سر اصل مطلب... بهتر است ساكت شوم و شما را به خواندن اين پست و شنيدن آهنگ­هاي Spider's Web و Mary Pickford دعوت كنم.

راست مي­گفتي، بخشي از پستم را به آن اختصاص دادم... راست مي­گفتي اي كسي كه هر وقت با تو صحبت مي­كنم، گويا روبه­روي آينه ايستاده­ام... اي يكي از عزيزترين دوستانم...

فكر مي­كنم حالا حالاها با اين Katie Melua كار داشته باشم...

Katie Melua

 

روزي كه صبحانه­اش Katie Melua باشد، شامش كمتر از Eurovision نيست! اوّلش كه دنبال لينك دانلود مي­گشتم با مشاهده­ي آن حجم­هاي بالا دل­سرد شدم، ولي جوينده، يابنده است و طبق همين قانون كلّي به سايتي دست يافتم كه تمام آهنگ­هاي اجرا شده در مراسم Eurovision 2009 را جدا جدا و با حجم­هاي قابل دريافت، براي مخاطبانش در دسترس قرار داده بود. عجالتاً رتبه­هاي اوّل تا سوم را شنيدم تا بعداً سر فرصت باقي آثار را هم گوش كنم...

امروز با توجه به اين دو مورد يك روز موسيقايي ديوانه كننده بود... امّا ديوانه كننده­ترين بخش آن باقي است...

Eurovision 2009 Moscow

 

كريلوف با سكوت گوش مي­داد. انگار يك كلمه زبان روسي نمي­دانست. وقتي ابوگين يكبار ديگر نام «پاپچينسكي» را آورد و از پدر زنش هم صحبت كرد و بار ديگر هم دست دكتر را در تاريكي جست، دكتر سرش را تكان داد و به سخن گفتن آمد، هر كلمه را با كشش خاصي، بي­آرام و قرار ادا مي­كرد:«معذرت مي­خواهم. من نمي­توانم بيايم. پنج دقيقه پيش پسرم مرد.»

بخشي از داستان «دشمنان» انتخاب شده از كتاب«دشمنان» اثر آنتوان چخوف. ترجمه­ي سيمين دانشور. انتشارات امير كبير، چاپ ششم 1361.

فعلاً نظرم را درباره­ي چخوف مي­توانم در اين عبارت بيان كنم: او كسي است كه توانايي نابود كردن تمام زندگي­ها را دارد و در عين حال ما را مجبور مي­كند به چيزهاي فاجعه­بار به طرز وحشتناكي بخنديم!!!

احساس مي­كنم بدجوري از اين چخوف لعنتي خوشم آمده است. مي­خواهم بروم و باقي كتاب دشمنان را بخوانم...

آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:11  توسط kz  | 

نگرشي در باب « ... ِ هفته »، يا تنبلي نكنيم  ِ هفته

 اصولاً اگر بخواهم همينطور به تنبلي ادامه بدهم و ننويسم و به همين «... ِ هفته» و « چندگانه هاي بيگانه » و اخيراً به لطف بلاگفا، پست هاي چند موضوعي اكتفا كنم، بايد قيد نوشتن را بزنم! خودم خيلي خيلي خوب مي دانم كه ننوشتن، آفت نوشتن و تنبلي دشمن قلم است، امّا لذتي كه در ننوشتن وجود دارد، در تنبلي و تن پروري پيدا مي شود، در فعاليت نيست. ولي همين نوشتن است كه كليد جاودانگي است! پس اگر مي خواهم نامم بماند، بايد راحتي را بدرود گويم و با آغوش باز پذيراي نوشتن و كار شوم. امّا اين كار بس سخت است ... دعايم كنيد!!!

 

خدا خفه ات نكنه، چقدر ما رو خندوندي  ِ هفته

نيك آهنگ كوثر طنز پردازي بود در داخل كشور كه چند سالي است مقيم كانادا شده. حتماً كاريكاتورهاي سياسي نيك آهنگ را ديده ايد. او در راديو زمانه صفحه اي مخصوص به خود دارد و هر شب برنامه اش با عنوان كلاغستون از اين راديو پخش مي شود. كلاغستون برنامه اي طنز است كه خبر هاي روز را به طنز مي كشد و مخاطب را گاهي بدجوري مي خنداند. بد نديدم پيشنهاد بدهم تا شما هم برويد و بخوانيد و بشنويد و بخنديد!

بخشي از برنامه ي در سنه ماضي اتفاق افتاد - 1 را در ادامه مي خوانيد : با افزایش میزان تعرض مسوولان به خواهران در محیط‌ها آموزشی، از این پس این مراکز به محیط‌های "آمیزشی" تغییر نام خواهند یافت. وزارت آمیزش و پرورش اعلام کرد برادران و مسوولان عزیز دانشگاهی البته بهتر است برای رفع حاجات لازمه به خانه‌های عفاف در بیرون دانشگاه تشریف ببرند تا حواس دانشجویان زیادی پرت نشود. وزارت بهداشت درمان و آمیزش پزشکی(آموزش پزشکی سابق) از کلیه مقامات دانشگاه که قصد تعرض به دانشجویان را دارند تقاضا کرد مسائل بهداشتی را رعایت کنند. این وزارت‌خانه قرار است دستورالعمل تعرض بهداشتی در محیط‌های دانشگاهی را به تمامی مدیران ارسال کند. از خواهران گرامی نیز درخواست می‌شود برای رفع هر گونه سو تفاهم، قبل از رفتن به اتاق مسوولان دانشگاه و غیره، حتما لباس جنگی و کلاه‌خود و سپر و غیره همراه خود داشته باشند!

 

از اين كتابا هنوزم ميشه پيدا كرد  ِ هفته

در هفته اي كه گذشت سه كتاب به دست گرفتم كه بنا به دلايلي هر سه نصفه و نيمه رها شدند. اوّلي «سلوك» از محمود دولت آبادي بود كه چون با نثر و شيوه ي نگارش آن كنار نيامدم، كنارش گذاشتم. دومي «اسپارتاكوس» بود كه پنجاه صفحه ي اوّل آن را هم خواندم ولي به دليل تنبلي و كارهاي پيش آمده، آن هم رها شد و امّا سومين كتاب. كتاب «براي تاريخ» به قلم «عماد الدّين باقي» كه محور آن وزارت اطلاعات و شخص «سعيد حجاريان» است. البته از سومين كتاب هم عجالتاً فقط حدود شصت صفحه خوانده ام، امّا بخش اوّل آن كه مصاحبه اي است با برادر اندكي خشن دهه ي شصت، آقاي حجاريان، اطلاعات جالبي درباره ي «سعيد امامي» و وزارت خانه و نحوه ي تشكيل آن و وزير معروف آن «علي فلاحيان» در خود دارد. حال بايد تا آخر بخوانم و ببينم ديگر چه گفته شده در اين كتابي كه در دست دوم فروشي پيدايش كرده ام.

 

دل من منتظر شما بود  ِ هفته

حنا حنا، خانوم حنا
چه اسمیه اسم شما
ناز آهنگ بهاره
صدای نرم زمزمه
میون بارون و گله
بوی عاشقونه داره
عروسی ستاره ها تو اوج چشمای شما
یه افق منظره داره
برای پرواز دلم رو به حیات عاشقا
چشمتون پنجره داره
حنا خانوم دل من یه جای رويان انگار منتظر شما بود
پشت در انستيتو اون همه بيا و برو
به خاطر شما بود

با اندكي دخل و تصرّف!

به مناسبت به دنيا آمدن حنا خانوم، اوّلين بز شبيه سازي شده ي ايراني در موسسه ي رويان.

 

خدا خيرت بده اخوي عزيز دل  ِ هفته

شنبه ي اين هفته، همين هفته اي كه گذشت، مصادف بود با گرفتن اوّلين خبر درست و حسابي بعد از مدت هاي مديد از برادر ناديده ام! ميليون ميليون بار از تو متشكرم داداشي عزيز كه خبرم كردي! كه برگشتي!

اي داداشي شاد باش و دير زي ...

 

اينم گربه رقصوني جديدشونه، ميگي نه نگاه كن  ِ هفته

هنوز انگ هاي «مفسد في الارض» و «محارب» بودن در ياد و خاطره ي بسياري كسان كه شاهد اعدام هاي گسترده و بي حدّ آيت الله العظمي خلخالي بوده اند زنده است. امّا با گذشت ساليان نه چندان متمادي و حدود سي ساله، گويا حنا ( نه حنا خانومي كه بالا ذكر شد ) ي فساد في الارض و محاربه رنگ خودش را از دست داده، چرا كه اخيراً با اتهام «برانداز نرم» بسيار برخورد مي كنيم.

كنترل و نظارت شديد بر روي اينترنت هم اخيراً شهودي و نيز طبق گفته هاي رسمي تا حد بسيار زيادي افزايش يافته است. شهودي اش را مي توان در موج جديد فيلترينگ ديد كه در داخل صفحه نوشته شده است :

در صورتي که اين سايت به اشتباه فيلتر شده است با پست الکترونيکي

 filter@dci.ir

با درج نام دامنه مورد نظر در موضوع نامه و ارايه توضيحات لازم

مکاتبه فرماييد

و اعلام مقابله ي رسمي را هم مي شود در خبر ها پيگيري كرد كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به براندازان نرم هشدار داده است و گفته « هر شخص حقیقی یا حقوقی به هر طریق نرم و در فضای مجازی، اقدام به گسترش عملیات ضدّ دین، ضدّ فرهنگ و براندازانه کند، این نیرو لحظه ای از او غافل نخواهد بود و به شدت درهم کوبیده خواهد شد.  »

خلاصه اينكه اين «برانداز نرم» تازه مد شده و بايد به آن عادت كرد!

 

بعد از مدّت ها يه فيلم ديدم، شما هم ببينيدش  ِ هفته

فيلم سينمايي The Jacket را بعد از مدتي طولاني فيلم نديدن و پس از يك فيلم به واقع آشغال ( Tomb Rider ) ديدم و همين باعث شد زيادي از آن خوشم بيايد. شايد واقعاً لايق اين همه خوش آمدن باشد، نمي دانم. داستان درباره ي سربازي بود به نام «جك استاركس» كه طي اتفاقاتي به يك آسايشگاه بيماران رواني راه پيدا كرد و آنجا، بر اساس روش نه چندان صحيح دكتري تحت درمان قرار گرفت و همين درمان هاي شكنجه وار، دريچه اي بود كه استاركس از طريق آن از سال نود و دو به دو هزار و هفت سفر مي كرد. ساختار جالبي داشت، بد نيست شما هم اين فيلم نسبتاً پيچيده را ببينيد. البته نه بعد از Tomb Rider !!!

 

ديدي چي شد ؟! حالا من چي كار كنم  ِ‌ هفته

خبر را كه شنيدم بهت زده شدم و به قول دوست كاشاني يكي از دوست هايم « وحشتم گرفت ! » ولي بايد بر خودم مسلّط مي شدم، خودم را كنترل مي كردم و به جاي اينكه به آشفتگي ذهني اش دامن بزنم، كمكش مي كردم و دلداري اش مي دادم. سخت بود ولي شد. خيلي خيلي سخت بود... ولي بالاخره توانستم افسار افكار و احساساتم را در دست بگيرم و رامشان كنم. خوشبختانه فعلاً همه چيز دارد سيكل عادي خود را مي گذراند و اينقدر در اين چند روز اميد و اميدواري از خودم ساطع كرده ام كه تعجب خويش را هم بر انگيختم !!!

 

اگه بگم سليطه، برانداز نرم حساب ميشم  ِ هفته

همسر الهام، سخنگوي دولت و ايضاً چند جاي ديگر، اصولاً سليطه است!!!!! بد نيست نگاهي به معني سليطه بيندازيم و بعد برويم سراغ بقيه اش!

سلیطه . [ س َ طَ ] (ع ص ) زن دراززبان . (منتهی الارب )(زمخشری ) (دهار). زن هرزه چانه و زبان دراز. (آنندراج ). چیره بر شوی . (یادداشت مؤلف ). زن غوغایی و فتنه انگیز و زبان دراز و چغاز. (ناظم الاطباء) - از لغت نامه ي دهخدا

مي گفتم، خانم رجبي از آن رو سليطه هستند كه اصولاً بدجوري مقاله و كتاب مي نويسند. آن از «احمدي نژاد معجزه ي هزاره ي سوم» شان و اين هم از مقالات آتشين شان در كوبيدن انواع و اقسام مخالفين از آن تندروهايشان تا همين مير حسين موسوي. در هفته ي گذشته خانم رجبي توپيده اند به موسوي كه : چرا شما كار آن طنز نويس را سرزنش كرديد ؟! شما با اين كارتان مردم را به ديدن و خواندن مطلب او تشويق كرديد و تا عمر دارم از شما نمي گذرم و الخ .

حالا طنز نويس كه همان نيك آهنگ كوثر باشد چه كرده ؟! در يكي از مطالبش شوخي تندي با رجبي و الهام كرده! مير حسين چه كرده ؟! به نيك آهنگ تشر زده كه چرا اينطور كرده اي و رجبي چه كرده ؟! ... و الخ. همان كه گفتم، رجبي سليطه گري در مي آورد!!!

اصلاحيه در ساعت هجده و سي و يك دقيقه ي عصر جمعه : عزيزي با نام «يك آشنا» گوشزد كرده اند كه طنازي كه سليطه را به طنز كشانده، نه نيك آهنگ و ابراهيم نبوي بوده است. با سپاس فراوان از «يك آشنا» به خاطر تصحيح اين نكته! ولي كاش يك ايميلي، آدرسي، چيزي از خودت به جا مي گذاشتي يك آشناي گرامي! باز هم سپاس.

 

به باد رفت، ز ياد رفت  ِ هفته

از آهنگ «سه راه آذري» نامجو زياد خوشم نمي آمد، امّا چندي پيش كه دوباره گوشش دادم، نتوانستم قطعش كنم و مدتي همينطور مدام مي شنيدمش و هنوز هم مي شنوم. بعضي بخش هايش بيشتر از باقي بخش ها به دل مي نشيند و از همه دل نشين تر آن بخشي است كه مي خواند : « نرو نرو نرو به زير كار و بار دلبران گران / خزان شدي و سست و زرد از كران تا كران / دلت چه شد، دلت چه شد / به باد رفت، تمام ايده ها و آرزو ز ياد رفت ». اميدوارم اگر نشنيده ايد بشنويد و لذتش را ببريد.

دلت به انتظار چشمهاست عدد بده
دلت به انتظار چشمهاست
ببین جهان چگونه کرده است راست

نرو به زیر کار و بار دلبران گران
نرو نرو نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

 

اين بابا كي بوده، شما مي شناسين  ِ هفته

بعضي وقت ها بدون هيچ دليل واقعاً منطقي و خاصي جذب يك سري شخصيت هاي تاريخي مي شوم. ميروم سراغشان و درباره شان مي خوانم و مي فهمم و مي گردم كه چه كساني بوده اند. ناپلئون، هيتلر، ماري آنتوانت، ماكسيميليان روبسپير، سعيد امامي، مائو، استالين، گاندي و اخيراً هنري آ. كيسينجر جزو اين دسته اند. حال اگر شما كتاب خوبي درباره ي اين آخري سراغ داشته باشيد بسيار خوشنودم مي كنيد اگر با من نيز درباره اش سخني بگوييد.

البته كتابي با نام « Kissinger: Portrait Of A Mind » سراغ دارم، امّا با توجه به سال چاپ آن، هزار و نهصد و هفتاد و سه ، درباره ي خريد آن دو به شك هستم. اگر شمايي كه مي خواني، اطلاعاتي داري ممنون مي شوم دريغ نكني !

 

مبارك مبارك تولّدت مبارك  ِ هفته

امير عزيز، زادروزت را به تو تسليت مي گويم و اميدوارم ساليان سال بتواني اين دنياي كثيف را تاب بياوري و خستگي به خودت راه ندهي و بوي گندش مشمئزت نكند !!!

با آرزوي همه ي چيز هاي منقرض شده و در حال انقراض، از جمله دايناسورها و خوبي براي تو !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 5:59  توسط kz  |