به جاي مقدّمه:
همهي دختران بايد شعري از آن خود داشته باشند
براي والري
همهي دختران بايد
شعري داشته باشند، كه براي آنان نوشته شده باشد.
حتّي اگر لازم باشد براي اين كار
آسمان به زمين بيايد.
نيومكزيكو
16 مارس 1969
(شعري از ريچارد براتيگان، برگرفته از كتاب «دري لولا شده به فراموشي»)
در عبري: عشق/معشوق...
براي ماريا
مقدّس
يك، به اندازهي چهارده تن
بدري تو
ميجنگم برايت
در اطرافت1
و مينوشم از آنچه هستي
خِضرِ خَصراء ميشوم تا ابد2
اي هميشه بهار
اي مهربان، اي نازدار
اي اورفئوس3 من
كه بي تو ياراي گذرم نيست
از وادي هزارها هزار زيباروي بدنهاد4
اي مظهر همهْ نيكيها
اي اوفِليا5
اي دِسدِمونا6
اي كوردليا7
والاتر از همه
خودِ تو
ماريا8
چرا منِ كور دِلِ پير چشم
نااميدم و جز
«بودن يا نبودن»9 نگويم؟!
از چه روي توانم هست
كه ندا سر دهم «همه از نحوست ماه است.»10
حالا كه ماهِ درخشانتر از خورشيدي تو
نه، نه، نه
عزيزتر از آني كه اين باطلها را به حريمت راه دهم
بر شاخه خواهمت بوييد11
اي شادابْ معجزهي طبيعت
«تو
و
خصال نيكويت
را من غنيمت ميشمرم»
«چه شگفتآور است
كه به رغم سردي» بياعتناييات
«عشق من تا پايگاه پرستشي
آتشين بر انگيخته ميشود.»12
درخت اعجازي13
و گَر معجزه نيست
كه دَهري14 را به نماز ايستاند
به ركوع كشاند
و به سجده افكند
پس چه تواند بود؟!
اي دليل بيدليلي
چشمانت لعل
و
كنيز خانهات ليلي
بي تو نيستم جز عليلي
آخرين حرفم جز اين نيست
«من تو رو خيلي...
عاشقتم!15»
پاورقي:
1: اشاره به غزوهي بدر كه در اطراف چاه بدر بين مكّه و مدينه و در رمضان سال دوم هجري رخ داد.
2: خِضر نام پيامبري است كه به اتّفاق ذوالقرنين و الياس، دو پيغمبر ديگر، به جستوجوي چشمهي آب حيات رفت. در پايان خضر و الياس از آب حيات نوشيدند، امّا ذوالقرنين هرچه گشت سرچشمه را نيافت و آذوقهاش به اتمام رسيد. او بازگشت تا بار ديگر راهي سفر شود، امّا پيش از راهي شدن فوت كرد.
3: بر اساس اساطير يونان، هنگامي كه جيسون و آرگوناتها در جستوجوي پشم زرّين بر آرگو، كشتي عظيم خويش، نشستند به ديار سيرنها رسيدند. سيرنها پريان دريايي خوشصدايي بودند كه با آواز دلفريب خود ملوانان را فريفته ميساختند و آن بختبرگشتگان خود را به آب ميافكندند. از اين رو هيچ كشتي توانايي عبور از قلمرو آنان را نداشت. اورفئوس چنگ نوازي چيرهدست بود كه آنچنان آوازي سر داد كه جيسون و آرگوناتها توجّهي به نواي سيرنها نكردند و بدين سان اورفئوس كسي بود كه با هنر خود، آرگو و مسافرانش را از مرگ حتمي رهايي بخشيد.
4: اشاره به سيرنها. به پاورقي 3 رجوع شود.
5: نام معشوق هملت، در نمايشنامهي هملت اثر ويليام شكسپير.
6: نام همسر و معشوق اتللو، در نمايشنامهي اتللو اثر ويليام شكسپير.
7: نام كوچكترين دختر شاه لير. و همچنين همسر پادشاه فرانسه در نمايشنامهي شاه لير اثر ويليام شكسپير.
8: يكي از نامهاي مريم، مادر عيسي، است. در فارسي آن را مريم ميخوانند و در عبري ميريام. ماريا به زبان عبري معني عشق و معشوق ميدهد.
9: بخشي از معروفترين مونولوگ شخصيت هملت در نخستين صحنه از سومين پردهي نمايشنامهي هملت.
10: بخشي از ديالوگ اتللو در صحنهي دوم از پردهي پنجم نمايشنامهي اتللو.
11: اشاره به ديالوگ اتللو در صحنهي دوم از پردهي پنجم نمايشنامه كه ميگويد:«... هرگاه من گلي بچينم، ديگر نميتوانم شادابي زندگي را بدو باز دهم، و ناچار خشكيدني است؛ پس همان بر شاخ درخت خواهمش بوييد!»
12: ديالوگ پادشاه فرانسه در نخستين صحنه از اوّلين پردهي نمايشنامهي شاه لير.
13: پاسخي است به اين شعر:
درخت معجزه نیستم
چه بیهوده دخیل می بندی.
تنها آیه ای هستم
نشان ناچیزی
از حجمی گره خورده در آغوش سرد خاک.
دخیلت
بر شانه های کوچک من درد تازه ایست
بگشای درد
از تن خسته ام
بگذار
فارغ از تو و شرم اجابت دیرینه حاجتت
در نسیم غوطه ور شوم.
14: دهری .[ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به دهر. منسوب به روزگار. || منکرالوهیت که دهر را عامل شمارد. طبیعی مذهب . آنکه خدایی جز روزگار نداند. فرقه ای که دهر را خدا دانند. (یادداشت مؤلف ). کسی که عالم را قدیم داند و به حشر و نشر و قیامت قائل نباشد. (ناظم الاطباء( از لغتنامهي دهخدا
15: ديالوگي از فيلم حكم ساختهي مسعود كيميايي.
تصوير: بخشي از تابلوي «بوسه» اثر «فرانسيسكو هايز».

او شهرهي آفاق بود
نه لاغر و نه چاق بود
خيلي بوده دوست داشتني
خوشمزهتر از بستني
زيبا و محبوب
نبوده محجوب!
شاد بود و باحال
در لمپنيسم «مال»!
هلو و تپل
هم ناز و هم گل!
قشنگتر از رُز
كرد او اُور دُز!
بـــِه از ديويد لين
نامش مريلين!
نساخت او پورنو
فاميلاش مونرو!!!!!
شعر در سبك سوسولرئاليسم، از شاعر قرن بيست و يكم، بابا kz عريان!
پينوشت1: به اين سايت نرويد! براي كسي كه تا حدودي انگليسي بداند، به شدّت اعتيادآور است! كافي است روي دكمهي Start A Chat كليك كنيد! Tagline سايت بسيار فريبنده و جذّاب است: Talk To Strangers. امّا وقتي روي آن دكمهي معلومالحال كليك كرديد، ديگر نميتوانيد بازگرديد. در اينجا اين دكمه مترادف تركيب «سيگار اوّل» است! و البتّه ميدانيد كه سيگار اوّل، مقدمّهي اعتياد است!!! پس من را ببينيد و به اين سايت نرويد. (خيلي ته دلم ميخواهم شما را هم به آمدن به آنجا دعوت كنم، ولي خير و صلاحتان را ميخواهم!!!!!!!!!)
پينوشت2: هواي لوگوهاي سمت چپ، زير لينكها را داريد؟!
پينوشت3: براي شادي روح كهنه درگذشته، مرحومهي مغفوره مريلين مونرو فاتحه تلاوت بفرماييد.
پينوشت4: نظر شما دربارهي مونرو چيست؟!

و اين منم، پسري تنها
در آستانهي فصلي گرم
جايي ايستاده، در قلب غوغا
تابوتم را بنگر، بر دوش اشباحي محو
منتظرانم بودند، ايستاده و نشسته بر بالين
كه ببرندم به ديار خودشان، بپيوندم به جرگهشان
فراموش شدگان
تا مرا زودتر بربايند از باغ خورشيد
از نهر نور، از كوه طور
آنجا كه تنها بوديم، من و شيطان
و خدايگان
چه دور بود
و چه دير بود آنگاه
كه از خواب صدها سالهام برخاستم
و خود را در جمع مدوزاها2 يافتم
جابلقا3 يا جابلسا4؟!
توفيري نميكند به حالِ منِ مرده
در اين دم كه تابوتم را بر دوش ميبرند
كه پوزئيدون5 من را بر گيرد يا پرسوس6
در اين سكوت وهمانگيز مردارگونهام
چه چيز به كار ميتواند آيد؟!
با كدامين نيروي الهي به جنگش بروم
اين اهريمن جنگآورِ تهمتن
با زيبايي تو يا عقل من؟!
انتظار حضور اعجازگونهات را دارم
و آن قدرتي كه جنگآورترين را شكست ميدهد
شايد ياراي زنده كردن دوبارهام را داشته باشد
خواه نام زيبايات ونوس باشد
يا آفروديته7 خوانده شوي
اين منم، تنهاي منتظر
ترسم از آن است كه هنگامهي آمدنت
همچو نيمتنهاي باستاني، سخت در همم بشكني
منِ جنگجوي يكّه، چهطور خواهم توانست فرزند او باشم؟!
خدا اگر پسري چون من ميداشت، اينك تنهايش نميگذاشت8
دمي انتظار روحالله9 منجياش را بكشد
و دمي پس، مشتاق ديدار جلّادش را
اگر من فرزند خداوند خوانده ميشدم
اينچنين در جهلِ روشننمايي نبودم
كه در آن، قدرت تميز محبوب و منفور نباشد
كه نتوان ونوس و مدوزايش را شناخت
ديدي؟! افتاد
منظورم آن است... آخرين برگ
خداوندا، پدر آسماني، چه ميگويم؟!
بيشك همين است كه نامش را مينهند «هذيانهاي پيش از مرگ»
پدر، براي مرگ يك چيز از تو ميخواهم
بوسهي ونوس
پاورقي:
1. ونوس: الههي زيبايي و عشق در ميتولوژي رمي است. بر اساس اسطورههاي رم، تنها كسي كه ياراي شكست دادن «مارس»، خداي جنگ، را دارد، ايزدبانوي زيبايي است.
2. مدوزا: از زيباترين دوشيزگان ميتولوژي يوناني كه پوزئيدون، خداي دريا، او را فريفت. در پي اين ماجرا، «آتنا»، ايزدبانوي خردورزي بر او خشم گرفت و او را به شكلي كريه در آورد. زني كه به جاي مو، مار بر سر دارد. مدوزا به هر كه مينگريست او را تبديل به سنگ ميكرد. در پايان، پرسوس، از طرف آتنا مأمور قتل مدوزا شده و او را از پاي در ميآورد.
3. جابلقا: در ادبيات شرق، نماد شرقيترين شهر دنياست. جايي كه پس از آن هيچكس زندگي نميكند.
4. جابلسا: نمادي است كه براي غربيترين شهر جهان در ادبيات شرقي به كار ميرود. دنيا بين دو شهر جابلقا و جابلسا قرار دارد.
5. پوزئيدون: خداي دريا در ميتولوژي يوناني است. به شرح 2 رجوع شود.
6. پرسوس: به شرح 2 رجوع شود.
7. آفروديته: ايزدبانوي عشق و زيبايي در ميتولوژي يوناني است. به عبارت ديگر، برابر يوناني ونوس است.
8. فرزند خدا بودن: اشاره به انجيل متي 6: 9:« خوشا به حال آنان كه براي برقراري صلح در ميان مردم كوشش ميكنند، زيرا ايشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد.»
9. روحالله: عيسي مسيح
تصوير: بخشي از تابلوي «زايش ونوس» اثر «ساندرو بوتيچلي».

در فصـل بـهـار اگـر بـتـي حور سرشت
يك جرعهي مي دهد مرا بر لب كشت
هرچند به نزد عامه ايـن بـاشـد زشـت
سگ به ز من ار برم دگـر نام بـهـشـت
گويند كسـان بهشت با حور خوش است
من ميگـويم كـه آب انـگـور خـوش است
اين نقد بگـير و دست از آن نسيه بشوي
كه آواز دهـل شنـيدن از دور خوش است

ابر آمد و باز بر سـر سـبـزه گـريست
بي بادهي گـلـرنـگ نـميبايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزهي خاك ما تماشاگـه كيست

اين ها را شايد نشايد شعر خواند . امّا من اين ها را شعر مي دانم . شعر هاي كوتاهي كه « من » در آن متجلّي شده است .
قلمرو ممنوعه
گاهي زياد
گاهي مباد
آنچه كه قانون منع داد

زندگي
گاهي فلج
گاهي فرج
تار زندگي ، بر پودش ، رج به رج

پرواز ناز
روزي پرواز
تا دور ، تا دراز
چيست ؟ يك خيال ناز

روزهاي زمستان
فصل سرما
من ِ تنها
كي شب خواهد شد اين روز ها ؟!

انقلاب
شور انقلاب
ماهي رو قلّاب
كجا رفت تيمسار افراسياب* ؟!
******
تيمسار افراسياب يك شخصيت خيالي است .
تصوير : صادق قطب زاده .

عشق دريا
منم تنها
شوق دريا
دريا ... دريا ... دريا

شعور
آب را مي كنم ادراك
كجايم ؟
تا كمر در خاك

ناپلئون
طغيان احساسات
اين منم ، ناپلئون*
قلعه ي حيوانات
******
در اينجا مراد نه كاملاً ناپلئوني است كه با مسكوي سوزان مواجه شد و نه كاملاً ناپلئوني كه او را در تصوير مي بينيد .

كاراكتر
زمستان و من
تنهايم با دي وي دي
با مورگان فري من*
******
مخصوصاً در نقش كارآگاه سامرست .

اشرف مخلوقات
گريه ي انسان
شيهه ، زوزه ، عرعر حيوان
انسان ... حيوان ... انسان ؟! ... حيوان ؟! ... حيوان

مي روم
ايستاده است
زمان
در ساختمان
مي روم
ماسيده است
مكان
در ساختمان زمان
جاري ام
گنديده است
روح مكان
جسم زمان

حرف
حرفش را زد
سرش را زدند

« صف » يا « نزن توي صف آقاي محترم ! »
رم مي كنند، ثانيه هاي وحشي
و مي ميرند لحظات خجل
در صف نانوايي
جلوي نان داغ

پ . ن : قول مي دهم پست بعدي قسمت دوم كاراكتر هاي محبوب باشد . قول مي دهم !
اين است اولين اشعار :
مارادونا
دست
گل
هورا

روزنامه
قديمي
پيرمرد
كهنه
اطلاعات
...

چك چك چك
چك چك چك
مادر تي شرتم كو ؟
مي خواهم بروم زير باران ...
چك چك چك
چك چك چك

نه دشت ، نه دريا
نه درخت ، نه صحرا
نمي خواهم هيچ يك از اين ها را
به نظر شما
من روباتم يا از انسان ها ؟
پ.ن : وقتي شعر رو نوشتم ، يك قسمت رو فراموش كردم ، بعد از گذاشتن كامنت ها اون قسمت يادم اومد براي همين بيشتر از ۱۶ كلمه شد .
پ.ن ۲ : شعر از خودمه و از اول نمي خواستم اين قدر كوتاه باشه ، نوشتم ، ديدم توي اين يه ذره هم حرفشو زده .