تبليغاتX
A Beautiful Mind - شايد يك تلاش مذبوحانه يا بيشتر!

شانزده ساله كه بود، هر روز صبح زودتر از خواب بيدار مي­شد. فقط به اميد اين­كه بتواند حين رفتن به مدرسه، دقايقي جلوي پنجره­ي خانه­شان بايستد و او بيايد لب پنجره و موهايش را شانه كند. و او نگاهش كند، لبخندي بزند، او هم چشمكي و هر دو بروند. يك روز همين كه منتظرش ايستاده بود، ديد كه مردي با ركابي لكّه­داري آمد، پنجره را باز كرد و خميازه­ي بلندي كشيد و بعد سيگاري روشن كرد. حالا شصت و يك سالش است. هر روز با ركابي لكّه­دارش لب پنجره مي­رود، خميازه مي­كشد و سيگار دود مي­كند. بعد سوار ماشين گران­قيمتش مي­شود، به آژانس مسكنش مي­آيد و سعي مي­كند تا پايان روز، تا آن­جا كه مي­تواند در جابه­جا كردن آدم­ها و خانه­هايشان به آن­ها كمك كند. حالا شانزده سالگي­اش جز لطيفه­ي مبتذلي نيست كه گاهي به درد خنديدن مي­خورد، البتّه اگر به يادش بيافتد.

 

پي­نوشت ۱: اين را مي­توانيد تلاشي مذبوحانه براي نوشتن بدانيد. هر چه باشد، به آن نياز داشتم. براي اين­كه قلمم خشك نشود.

پي­نوشت ۲: پست بعدي... به زودي!

 

سيگاري شصت و يك ساله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:47  توسط kz  |