شانزده ساله كه بود، هر روز صبح زودتر از خواب بيدار ميشد. فقط به اميد اينكه بتواند حين رفتن به مدرسه، دقايقي جلوي پنجرهي خانهشان بايستد و او بيايد لب پنجره و موهايش را شانه كند. و او نگاهش كند، لبخندي بزند، او هم چشمكي و هر دو بروند. يك روز همين كه منتظرش ايستاده بود، ديد كه مردي با ركابي لكّهداري آمد، پنجره را باز كرد و خميازهي بلندي كشيد و بعد سيگاري روشن كرد. حالا شصت و يك سالش است. هر روز با ركابي لكّهدارش لب پنجره ميرود، خميازه ميكشد و سيگار دود ميكند. بعد سوار ماشين گرانقيمتش ميشود، به آژانس مسكنش ميآيد و سعي ميكند تا پايان روز، تا آنجا كه ميتواند در جابهجا كردن آدمها و خانههايشان به آنها كمك كند. حالا شانزده سالگياش جز لطيفهي مبتذلي نيست كه گاهي به درد خنديدن ميخورد، البتّه اگر به يادش بيافتد.
پينوشت ۱: اين را ميتوانيد تلاشي مذبوحانه براي نوشتن بدانيد. هر چه باشد، به آن نياز داشتم. براي اينكه قلمم خشك نشود.
پينوشت ۲: پست بعدي... به زودي!
